تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 25 اردیبهشت1387  |   14:55 خود آزاری!
 

 

نمک دان های من!

 

چند ماهی هست که یک جفت نمکدان خریده ام...

همدیگه را بغل کرده اند...

چشمهایشان آنقدر گشاد است که نمک چنان سرازیر میشود توی غذا، که دیگر قابل خوردن نیست...

 یک جورهایی انگار سر گذاشته اند بر شانه ی هم و گریه میکنند...

و من هروقت این دو تا را میبینم...

هی دلم گریه میخواهد...

هی دلم گریه میخواهد!

حالا چرا نگه شان داشته ام؟! خدا میداند!!

 


خاطره  |   دوشنبه 23 اردیبهشت1387  |   17:16 آخرین روز...
نشر کارنامه

 

خب نمایشگاه کتاب هم تمام شد...
دیروز... روز آخر نمایشگاه، ناچار بودم به رفتن. چون یک جفت سی دی خاله ستاره برای عسلی خریده بودم که یکی شان کار نمیکرد. میتوانستم صبر کنم و به دفتر مرکزی مراجعه کنم. اما گفتند که اگر بروی همانجا بهتر است و من هم به آمینا زنگ زدم. گفت کلاس مقاله نویسی تخصصی دارد. من هم گفتم به من ربطی ندارد!! میایی و این دوستت را کنترل میکنی تا به کارهایم برسم. و خب گفت باشه!
( جذبه رو حال میکنید!) با مترو شرفیاب شدیم خدمت نمایشگاه. خیلی هم بد نبود! فقط کمی! له شدیم و اینا! در  محلی که قرار گذاشته بودیم. یک چیزی آهنی، بقایای یک میز، بود که عسلی اصرار کرد روی آن بنشیند.  مرد جوانی آن سو تر نشسته بود و ساعت را پرسیدیم. به جای جواب پرسید: رنگ چشم خودتان است؟!
شیطان رفت توی جلدمان که بگوییم: بله... از آغاز خلقتمان اینگونه بوده!! یکهو صدایی آمد: سلام... شوکلات... گمان کردیم آمینا به نجاتمان آمده ! سلام کردیم و بی توجه خواستیم برویم که آمینا درست گذاشت توی کاسه مان! این همون لنزه اون روزه؟ چقدر امروز رنگش قشنگ تره... آها فکر کنم به خاطر رنگ لباسته!!

در مرحله بعد رفتیم و سی دی را که باید عوض میکردیم، عوض کردیم. رویا کتابی را معرفی کرده بود. رفتیم غرفه فندق! دو مرد جوان نشسته بودند به حرف و بگو بخند: کتاب "امروز  سی تا ببرو داغون می کنم" کدوم قسمته؟!

ـ چی؟! سی تا ببرو چیکار کنید!؟

من : کجاست؟! 

ـ نداریم. داریم؟! اون یکی: حتما اشتباه اومدید. اصلا به گوشم نخورده!

به حافظه ام شک میکنم و کاغذ را بیرون می آورم و اسم انتشارات و... را میخوانم.

ـ (میخندند)جالبه! دقیقا درست اومدید! ولی شرمنده...

ـپس یعنی مگید نگردم. شما مطمئن هستید که اینجا نیست؟

ـ بعله...مطمئن باشید. اطلاعات غلط بوده!

و ناگهان درست روبرویم در لابلای کتاب های چیده شده در قفسه: امروز سی تا ببرو داغون میکنم!

ـاوناهاش!

حالا تصور کنید قیافه اون دو تا رو!

ـ آها... این... چیزه... ما اینا رو به متون دو زبانه میشناسیم!! ... کافی بود بگیددکتر زیوس...

خداییش بعضی ها عجب رویی دارن!

هی با بد اخلاقی ها و شیطنت های عسلی کنار می آمدیم که متوجه شدیم که پدر عسلی در غرفه است. پیشنهاد دادیم که: برو پیش پدرت! گفت نه من میخوام با شما دو تا باشم... ماهم که میدانستیم چشمش به جمال پدرش بیافتد ما را فراموش میکند، رفتیم آنجا و یکهو جلوی غرفه گفتیم... ببین عسلی جان! ببین کی اونجا نشسته؟ عسلی هم از بین جمعیت راه باز کرد و پرید بغل باباش!
ما هم سلام و علیکی کردیم و بلافاصله خداحافظی و رفتیم دنبال کتابگردی خودمان...


باز هم کتاب خریدیم.  سر راه نشر کارنامه را دیدیم که عکسش را بالا دیدید ... و کتاب خیلی خیلی جذاب و خوشمزه اش!! مستطاب آشپزی کاری از نجف دریابندری. که با وجود قیمت گرانش ولی داشتنش را به همه خانوم ها و حتی آقایون توصیه میکنم. از کتاب هاییست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را دارد و  به نظر من کاملتر و بهتر از این نمیشد ... گمانم دو جلدش 40 هزارتومان باشد.  البته اینرا هم اضافه کنم: من آنرا هدیه گرفتم!


و ...خب چون  دیدیم هی وسوسه میشویم به خرج کردن پول بی زبان... برگشتیم.
پدر عسلی خیلی اصرار کرد که از تازه های نشرشان انتخاب کنیم و چون من و آمین تعارف کردیم و چیزی برنداشتیم یک مجموعه داستان خودش برای هردویمان انتخاب کرد و به دستمان داد و گفت قشنگ است و امسال چاپ شده است... تشکر کردیم و عسلی را برداشتیم و به منزل برگشتیم...
مجموع خرید ما از نمایشگاه امسال:
کودک آرام مادر آسوده، زوجی رویایی و همیشگی : نشر افکار.
سمفونی رنگ ها(شعر) امیر مرزبان : نشر شانی.
سنج و صنوبر ، کوراتت مرگ و دختر، خاطرات سرد، زنی با چکمه ساق بلند سبز، دشت سوزان : انتشارات ققنوس.
تاکسی نوشت ها: نشر کاروان.
راز: انتشارات چنار.
دریاچه شیشه ای (دوجلدی): نشر روزگار
امروز سی تا ببر را داغون میکنم:  کتاب های فندق از نشر افق.


فقط چیزی که به دلم موند خریدن کتاب های ریچارد براتیگان بود که نشر افق سه تا ازش چاپ کرده بود و من نتونستم تا اونجا برم و یکی هم مادر و دختر نشر  در دانش که چاپش تموم شده بود و البته اشعار کیکاوس یاکیده که چون نمیدونستیم کدوم ناشره بیخیالش شدیم ...


خاطره  |   شنبه 21 اردیبهشت1387  |   18:50 وبلاگ مینویسم، پس هستم!
یک سال پیش در چنین روزی من وبلاگم رو افتتاح کردم...  خیلی روی اسم و آدرسش مکث نکردم. آدرس رو مهتاب پیشنهاد داد و اسمش رو خودم... 
فکر کردم که میخوام یه دفترچه خاطرات داشته باشم... یه جایی پر از حرفای نگفته و دل مشغولی های مدام..
فکر کردم اولین جمله ای رو که  تو صفحه ی اولش مینویسم چیه؟
و اون جمله شد اسم وبلاگم....
بعد ها خیلی ها آمدند و به اسم وبلاگم اعتراض کردن... یا آدرسش ... اما به هیچ کدوم دست نزدم ...

یادمه همون روز اول به چند تا وبلاگ سر زدم. رفتم تو وبلاگ های بروز شده و  روی اسم هایی که جالب و پر محتوا به نظر میرسید، کلیک کردم... از اون کلیک ها چند تا رو خوب یادمه چون همیشگی شدن...

گویی مرا برای وداع آفریده اند...  فرشید عزیز، که حالا شده از وبلاگ هایی که همیشه میرم. کامنت هاش همیشه برام جذابه و پر از لطف. این اولین کامنتشه:

"مرسی که به من سر زدید. در مورد نوشته ات بعدا مفصل صحبت میکنم و برای عسل نازنینت آرزوی موفقیت دارم..."

اولین شب آرامش... اقا محسن گل، گفتن نداره... بدجوری با این یکی افتادم تو مخمصه! ... الان هم هی میگم نوشته های در پیت منو بیخیال شید! میگن امکان نداره!

"...نميدونم اسمت چيه و از كجا اومدي ... خوشحالم كه باهات آشنا شدم .... براي شينيلي نظر داده بودي و اولین شب آرامش و ...."

من یک پدیده ام...  حامد عزیز، یادمه، رفتم و براش کامنت گذاشتم که فقط کنجکاو شدم ببینم این خودشیفته کیه! و خب خودشیفتگی آدم ها تا وقتی ما تو تیررسشون نباشیم، جالبه! این شوخی بود. چون اولین کامنتش منو مجاب کرد:

"هر آدمی در نوعش یک پدیده اس و این ربطی به خودشیفتگی نداره..."

خط فاصله... فرناز جان، یه کمی بفهمی نفهمی سالی یه دفعه سر میزنه!! اما بلاخره سر میزنه و من هم!!

هنوز مزه اولین کامنتش زیر دندونمه!

" ...زندگی فقط دیروز نیست و با فردا هم تموم نمیشه پس باامید به خدایت امروزتو به زیبایی شروع کن تا به فرداهای قشنگ برسی و دیروز رو  به کمک دخترت تلخیهاشو از یاد ببری..."


نمیدونم اگه یه سال پیش وبلاگ نویس نمیشدم و تو این محیط مجازی قرار نمیگرفتم چی میشد؟ الان دوستایی دارم که خیلی هاشونو دیدم و خیلی هاشونو نه... برام مهم هستن و من برای اونا... نوشتن... آدم رو تخلیه میکنه و روانشناس ها میگن خیلی خوبه... اما من میگم وبلاگ نویسی خیلی دوستداشتنی تره... چون همزمان با تخلیه روانی...  راه کار هم میگیری و گاهی هم که فقط دلت یه کمی همدردی و دلداری میخواد... کامنت ها بهت کمک میکنن...
خوشحالم که وبلاگ دارم...
خوشحالم که دوستایی مثل شما دارم...


 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست،

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : " هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... "

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ  ـ"... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

"دوستت دارم"  را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد ."

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

***

 

 

پ.ن۱: اون پست و یکسری پست های دیگه فعلا مسدودن تا نمیدانم چه وقت! سوال نفرمایید!
پ.ن۲: شعر دلاویزترین فریدون مشیری (که امیدوارم خدا روحش رو قرین آرامش و رحمت کنه) خودم تقدیم کردم به وبلاگ جانم!


خاطره  |   پنجشنبه 19 اردیبهشت1387  |   11:2 عسلی هنرمند من!
دروغ چرا این روزها حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم... اگر عسلی نبود و وادارم نمیکرد... نه از خونه بیرون میرفتم... نه آشپزی میکردم... نه به کسی زنگ میزدم..

اما آدمی که بچه داره زندگیش مال خودش نیست... قبل از همه اطرافیان یه موجود کوچولو هست که بهت وابسته است و هی نگاه میکنه که تو چیکار میکنی...

حالا هم برای تنوع... برای اینکه روحیه خودم و بقیه عوض بشه ... البته به سفارش پسر عمه جانمان، فکر کردم که  باز هم از دسته گل های این وروجک بنویسم و نقاشی ها شو  بزارم...

نقطه های سمت چپ بارونه!

این نقاشی رو که کشید خودش اومد و گفت ازش عکس بگیرم! و برام توضیح داد که اون چند تا نقطه بالای تصویر سمت چپ، بارونه داره میاد!! و این بچه هم داره بازی میکنه تو پارک!! یه چیزی رو الان بهتون بگم. تو نقاشی های عسلی جانمان، مثلا اگه یه گردی میبینید و فکر میکنید که اینجا بچه میخوسته توپ بکشه! سخت در اشتباهید ... اون گردی ممکنه خونه باشه... ممکنه هواپیما باشه یا هر چیزی که اصلا به مغز شما هم خطور نمیکنه!!

و اما من و عسلی:

۱ـ صبح موقع رفتن به مهد: 

من: تغذیه برات گذاشتم... حتما بخوری ها.

عسلی: نه نمیخولم. دوست ندالم. نذال...

من: اونوقت موقع تغذیه که شد همه بچه ها دارن یه چیزی میخورن ... تو باید واستی نگاشون کنی!

عسلی: نه! اونجا صندلی بچه گونه داله... من میشینم نگاشون میکنم!!

 

 ۲ـ موقع اذان:

من زیر لب دعا میکنم.

عسلی: چی دالی میگی؟!

من: دارم دعا میکنم. با خدا حرف میزنم.

عسلی: من هم میخوام حرف بزنم. (با صدای بلند و فریاد کشان): خدا.......... خدا جون لحمتت کنن ایشاا... (من میخندم) هجوم وحشیانه به طرف من و پریدن روی سر من بیچاره: مگه من به تو میخندم!؟

 

۳ـصبح موقع رفتن به مهد:

یکی از روزهای بدخلقی من و عسلی:

من: (به شدت عصبی و کلافه)بیا موهاتو شونه کنم... دعوات میکنم ها... اذیت نکن...

عسلی: (گریه) نمیخوام... من هل کالی کنم زشتم!

من: نه تو خوشگل مامانی... بیا ...

عسلی: نه من زشتم!

من: خیله خب تو زشتی...بیا دیر شد!

عسلی: (داد میزند) تو چرا هل چی من میگم موبافقت (موافقت)میکنی؟!

 

۴ـ تو خونه موقع بازی:

داریم ببا کلمات بازی میکنیم... بعضی هاشو من یادش دادم... و بعضی هاشو دوستام...

من: بادبزن!

عسلی: بولو  سل کوچه داد بزن... حالا بگو هندونه!

من: هندونه!

عسلی: چقدل لبات خندونه! حالا بگو ... ... بگو... بالش!

من: (مردد) بالش!

عسلی: بخول از این کتک ها!! 

دخملم متکا یادش رفته بود...

 

۵ـ با خاتون و خاتونچه قرار گذاشتیم و برای اولین بار همدیگه رو دیدیم. عسلی هم تا حالا اونا رو ندیده بود... دست هم رو گرفتن و تو اون نیم ساعت با هم راه رفتن... وقتی اومدیم خونه:

عسلی: مامان انگشتلم لو دادم به آناهیتا.

من: انگشترتو؟!

عسلی: آله دادم خوشحال بشه...

من: خوشحال شد؟!

عسلی: فک کنم... آله... خیلی خوشحال شد!

میبینید عسلی من ماهه... مثل مامانش مهربون و دل نازکه... قربونش برم!

 

 نقاشی روی کاغذ. مداد رنگی. دهه ی هشتاد شمسی!

خب این تصویر آخر هم حسن ختامش! قابل توجه دوستایی که پرسیده بودن چرا نقاشی هاش تک رنگه! چون ماژیک وایت بردش یه دونه است! خب صفحه سمت راست یه خورشیده. که بهم توضیح داد: خولشید ننکبوتی! (خورشید عنکبوتی!) سمت چپ هم اسم خودشو نوشته!! رنگین کمان کشیده و پروانه و خونه و درخت و بچه و ... خلاصه خیلی چیزها برام تعریف کرد!

 

پ.ن۱: اولین کامنت رو خودم گذاشتم و به دوستایی که وب ندارن جواب دادم... فرصت کردید یه نگاهی بندازید...


خاطره  |   شنبه 14 اردیبهشت1387  |   19:35 نمایشگاه رفتن ما!
نگردید ما توش نیستیم!

خب...ما رفتیم نمایشگاه کتاب.
 صبح روز جمعه سیزدهم اردیبهشت ساعت یازده قرار گذاشتیم. با تعدادی از دوستان دیده و نادیده!!
برخلاف پیش بینی من که اولین جمعه بازگشایی نمایشگاه اونقدری شلوغ نیست! و درست مطابق پیش بینی سعیده! جای پارک گیر نیاوردیم. بعد از حدود چهل دقیقه انتظار در خیابان قنبر زاده، فکر میکنید کجا ماشین رو پارک کردیم؟ در کوچه پس کوچه های مفتح! و بعد تاکسی گرفتیم تا جلوی نمایشگاه!!
و بعد تازه شروع شد... چی؟ خب پیدا کردن کسایی که باهاشون قرار داشتیم... موبایل ها عملا تعطیل بود و بعد که همدیگه رو پیدا کردیم و مطمئن شدیم که اصلا نمیشه به تلفن های همراهمون! امیدی داشته باشیم، قرار گذاشتیم که در انتهای هر راهرو منتظر هم بمونیم و بعد... تازه شروع شد... چی؟ خرید کتاب !
ازدحام اونقدر آزار دهنده بود که به خاطر عسلی خیلی غرفه ها رو ندیده کنار میکشیدم. چون عده مون زیاد بود هر بار که خسته میشد (تقریبا از اول تا آخر خسته بود!) یکی بغلش میکرد. هرچند متاسفانه همیشه دوست داشت اون یه نفر من باشم. یه بار که ته یکی از راهرو ها منتظر بقیه بودیم، جلوی میز نیروی انتظامی ایستادیم و من عسلی رو گذاشتم پایین و وسایلم رو گذاشتم رو میز که روسری مو مرتب کنم. ماموره که انگار خیلی صبر کرده بود. با عصبانیت گفت: نمیخوایید روسری تونو سر کنید؟! گفتم: چرا خودم هم دارم سعی میکنم! میبیند که!
چند بار اومد تک زبونم بهش بگم بیا تو این بچه رو بغل کن و اینهمه ساک خرید هم بگیر دستت، یه روسری هم بنداز سرت. ببینم می افته یا نمی افته!
پارسال گمونم با آمینا بودم...(آره تو بودی؟ یا سعیده بود؟) یه گروه تلویزیونی خواستن با ما مصاحبه کنن بهشون گفتم: شوخیتون گرفته؟ پوشش من مناسب گزارش تلویزیونی نیست. گفتن خب پس با عسلی حرف بزنیم. و قرار شد ده دقیقه بعد برگردیم و ما هم دیگه برنگشتیم!!
این سومین نمایشگاه کتاب عسلی بود. تو دو تای دیگه هرکدوم چند تا کتاب براش خریدم که نویسنده هاشون به اسم خودش براش امضا کردن. اما امسال نشد...
وقت ناهار که شد. گفتیم بریم رو چمن های نزدیک محل قرار که باحال بود و اینا... و اومدیم بیرون دیدیم بارون اومده! رفتیم زیر پله ها یه جایی رو پیدا کردیم که برای دانشجوهای دانشگاه فردوسی زیرانداز انداخته بودن و ما هم به زور خودمون جا دادیم! حالا بگذریم که هی دانشجو ها تیکه می انداختن که چقدر تعدادمون زیاد شده! دانشجوی جدید اضافه شده و اینا... ما هم به روی مبارکمان نیاوردیم و نشستیم و جاتون خالی چی خوردیم؟! ساندویچ؟ نه... قورمه سبزی!!

رستوران هانی شعبه زده بود و غذا میداد... من و عسلی هم که برنجی!! طفلی سعیده که رژیم بود! برای اون جوجه گرفتیم که فقط جوجه بخوره ... خداییش اراده بیست! هرچی خواستیم وسوسه اش کنیم زیر بار نمیرفت!
این هم بخشی از سفره رنگین ما!!
فکرشو بکنید چهار زانو... قرمه سبزی ... عسلی هم با یه پسر بچه که اون ور تر نشسته بود کورس گذاشته بود و هی آتیش میسوزوند...
اینم عسلی که با نهایت مارمولکی سعی کرده با دست جلوی صورت اون بچه رو بگیره که مبادا تو عکس بیافته!!

غذا رو که خوردیم. رفتیم سالن کودک و برای عسلی یه فرفره مخصوص بچه غول ها !! خریدیم و چندین عدد کتاب و تقریبا همه موجودیم همونجا ته کشید. 
مثلا این کتاب پارچه ای (داستان شنل قرمزی) رو براش خریدم چهار هزار تومن! 

 یه سری هم به غرفه پدرش زدیم هرچند خودش نبود و اونا برای اینکه لابد پیش پدرش خودشیرینی کنن یه کتاب که تنها کتاب کودک انتشاراتشونه و عسلی شونصدتا ازش داره رو دادن به عسلی!!
و حوالی شش ما اومدیم به سمت خونه... یه تاکسی گرفیتم تا ماشین!! و بعد سعیده طفلکی با اون خستگی اومد ما رو رسوند و رفت...
وقتی برمیگشتم با سعیده به این نتیجه رسیدیم که کتاب ها خیلی خیلی خیلی گرون شده!! تقریبا هشت نه ساله که ما هر نمایشگاه کتاب با هم میریم خرید. و من یادمه همین سه چهار سال پیش یه بار که کلی خرید کرده بودم و ذوق زده اومدم خونه و حساب کتاب کردم حدود 19 هزار تومن شده بود!

دیروز گمونم من و سعیده روی هم نزدیک 60 هزارتومان خرید کردیم ... انگار نه انگار... تازه کتاب هارو میدیدم عوض ذوق زده شدن یه آهی  هم میکشیدم!!
حالا قیمت ها اونجوری... کیفیت ها افتضاح! یه کتاب به طور تصادفی اون هم به خاطر بی سرو ته  بودن اسمش ... کال سوسن نوشته خسرو معزی یا یه همچین چیزی! برداشتم و بازش کردم... صفحه 57 : ... ترو فرز گوشی رو گذاشت... و گوهر توی بحر شوی خود رفت!! جل الخالق! به قول آمینا توی چیه؟ شوی چیه؟ یا محاوره ایه یا ادبیه!!
خلاصه ذوق و نبوغ نوشتاری تراوش میکرد از بعضی کتب!!


این بود نمایشگاه کتاب سال 87.

نتیجه گیری اخلاقی:
1_ وقتی میخواهید به نمایشگاه کتاب بروید بهتر است ماشین نبرید!
2_ وقتی فرزندتان را میبرید یه راست بروید سالن کودکان و بعد یه راست منزل!
3_ تلفن همراهتان را فقط برای استفاده از ماشین حسابش و آنهم برای جمع و تفریق قیمت های نجومی کتاب ها همراه ببرید... تماسی حاصل نخواهد شد!

پ .ن: شیلا جونی برای شما دو تا هم خرید کردیم! فکر نکنی یادم رفت!

 

 

بعدن نوشت۱: امتحان دارم... این هفته و هفته های آتی! برام دعا کنید... شدیدا دچار کمبود اعتماد به نفس شدم... اصلا وقتی جزوه هامو باز میکنم انگار من سر این کلاس ها نبودم! استرس دارم!

 

بعدن نوشت۲: دوست عزیز قبل از کامنت گذاشتن در این وبلاگ یا حتی خوندن مطالب... یک لیوان آب خنک بنوشید... و یک نفس عمیق بکشید...

اصلا نمیفهمم اگه نوشته های من کسی رو ناراحت و عصبی میکنه چرا میاد وبلاگمو میخونه؟! ها؟! دل نوشته است... دوست دارم... همینه که هست!


خاطره  |   دوشنبه 9 اردیبهشت1387  |   13:48 بهار...
گل عسلی!

البته عجیب است...
تو این تهران پر از دود ...
اما این روزها عسلی را که میبرم مهد... از کوچه های سر راه که میگذریم... همه جا عطر خاصی دارد... بوی اردیبهشت میدهد... بوی تابستان پیش رو...
حیاط مجتمع مان پر است از گل ... و  قسمتی از پارک کوچک پشت خانه...
وقتی از آن نزدیکی رد میشوی... وای چه بوی خوبی دارند...
زنی را دیدم که جلوی خانه شان را آب می پاشید و وقتی از جلویش رد میشدیم... بوی خاک خیس و گل اقاقیا و آفتاب بهار... انگار همه باهم میپیچید توی ذهنم و خاطراتی را به یادم میآورد... از گذشته های دور... از گذشته های خیلی دور...
هیچ متوجه شدید؟ گاهی چیزهایی هستند که آدم را یاد روزهایی می اندازند... که زمانی خوب بوده اند و الان بد!  و اگر آن چیزها عطری داشته باشند... انگار همان لحظه مزه آن روز ... مزه آن خاطره را میچشید...
دیروز از دکتر که برمیگشتیم... باغ گلی سر راهمان بود... از همین ها که گل و گلدان میفروشند و انواع و اقسام ظروف سفالی و نهال های کوچک و بزرگ...
عسلی گفت گل بخریم.. رفتیم تو... وای که چقدر بوی بچه گی هایم را میداد...  بوی حیاط خانه کوچکمان در خیابان کارون... پرسیدیم که چه گلدانی میتوانیم بخریم برای آپارتمانی که به زحمت رنگ آفتاب میبیند ... چند گل نشانمان داد از همین ها که فقط برگند! گفتم ما گلی میخواهیم که گل بدهد... و خلاصه یک گلدان گل رز محلات گرفتیم که گفت مقاوم است و خوب است و خوش عطر... هرچند بعد از 15 روز باید ببریمش توی حیاط مجتمع نفسی بکشد و بعد دوباره... میتوانیم بیاوریمش بالا...
حالا منو عسلی دوستش داریم... آبش میدهیم و اسمش را گذاشتیم گل عسلی!

پ.ن: دکتر گفت هیچیش نیست! باورتان میشود این نیم وجبی به همین راحتی من را گذاشته باشد سر کار؟ تازه متوجه شدم که هر بار دعوایش میکنم ... چند دقیقه بعد میگوید گلویم درد میکند! اگر بدانید آن صبح کذایی چه فیلمی بازی کرد و چقدر گریه کرد... انقدر که گفتم دو سه تا آمپول را افتادیم!!

اثر هنری عسلی: باباش. خودش. مامانش!

پ.ن۲: لازم به توضیح نیست که این هم اثر هنری عسلی جانمان است. از راست به چپ: پدرش. خودش. مامانش! (نمیدونم چرا من کج و کوله و کوچولو اون بالام!) چیزهای دیگه ای هم که دور و بر میبینید، دیوار خونشون. گلشون . یه ماهی و غیره است... اگه تونستید خودتون کشف کنید!

 


خاطره  |   شنبه 7 اردیبهشت1387  |   23:46 هراسی دیگر...
ماموران مخفی پلیس* یکشنبه ۲۵ فروردین:

 
انجی: خیلی ترسیده بودم. گذاشتم یه قاتل از دستم فرار کنه...
هریس: مهم نیست. تو اسلحه نداشتی...
انجی: ترسیده بودم. اما برای خودم نه... برای جاشوا ... یه لحظه فکر کردم... اگه بلایی سر من بیاد...  چی به سر اون میاد؟!

 

از مرگ همیشه ترسیده ام... هرچند، گاه آرزویش را داشته ام... و گاه خود را به زور خواستم به او تحمیل کنم... 
اما این روزها از مرگ جور دیگری میترسم...
انگار این دغدغه همه ی مادران است...
"اگه بلایی سر من بیاد ... چی به سر  اون  میاد؟! "

الان نه... لطفا...

 

 

 

*بعد از پرستاران دومین سریال استرالیایی محبوب من!

بعدن نوشت: بازهم عسلی بیمار است...و من خسته تر از همیشه... ناتوان... تاب و توان شنیدن گریه هایش را ندارم...