حدود یه سال پیش بود...عسلی تازه جمله های کامل می گفت و نسبت به سنش خیلی جلو افتاده بود. یه شب طبق معمول، داشتم با زحمت بسیار، سعی میکردم بخوابونمش. تا اینکه اونقدر نق زد و بهونه گرفت که بهش گفتم باهاش قهرم. یکهو بعد از یه سکوت سی ثانیه ای گفت: مامان معذرت میخوام! من یه نگاهی بهش کردم...ته دلم غنج رفت. داشتم از ذوق میمردم، گفتم خدایا این فسقلی اینو دیگه از کجا یاد گرفته...دخترم چقدر مودب از آب دراومده... . بهش گفتم باشه مامان عیب نداره. حالا بخواب. دوباره گفت: مامان معذرت میخوام! گفتم باشه عزیزم، بخواب! با سماجت داد زد: معذرت میخوام! من معذرت میخوام!! من الان معذرت میخوام!!
خدا میدونه که تا مدتها از یا آوری اون شب میخندیدم و طبق معمول این حرفشو واسه بچه ها اس ام اس کردم و همه کلی قربون صدقه اش رفتن... .
حالا خداییش ... کی فکرشو میکرد! اینطوری بخوره تو ذوقم! |