تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 23 خرداد1386  |   13:57 مرگ!
در انتظار آمدن قطارم

قطاری که مسافرم در آن نیست

من هم در ایستگاه نیستم

روی ریلم

سر نهاده بر زمین

در اندیشه آسمان

که آیا میبخشد بر من؟!

 

 

این مال چند سال پیشه... باز داد و بیداد راه نندازید...من حالم خوبه و اصلا دوست ندارم بمیرم!!


خاطره  |   یکشنبه 13 خرداد1386  |   15:50 من، عسلی و روانشناسی کودک!!

 

وای ببخشید ۳-۴ روزه سر نزدم دوستای خوبم برام کامنت گذاشتن ، پست جدید که نزدم هیچی نتونستم برم جواب کامنتهای محبت آمیز بچه ها رو هم بدم .

راستیتش با عسلی خانوم مشکل داشتم . بعد از یک ماه و خورده ای که میره مهد تازه یادش افتاده که از مهد خوشش نمیاد ! هر روز صبح کلی بهونه می گرفت و نق میزد که مهد نمیره یا اینکه می گفت تو هم بیا و اونجا بشین . مربیشون می گفت نباید به گریه ش اهمیت بدم . ولی من واقعا نمی دونستم که چه کاری درسته . این شد که دست به دامن یک روانپزشک شدم ! جلسه ی اول عسلی اینقدر از سر و کول من بالا رفت و مطب رو ریخت بهم که دکتره یک وقت دیگه داد که این بار بدون عسلی برم، و رفتم.

باید بگم واقعا موثر بود... راجع به مهد عسلی که گفت نباید به گریه هاش اهمیت بدم و چند تا راهکار دیگه برای عادتهای دیگه اش...تو چند تا نمونه واقعا دارم تاثیرشو میبینم... .

حالا یه چیزه بامزه... دخمل من چند بار بی مقدمه خون دماغ شد و من بردمش دکتر و حدسی که پزشکش زد این بود که حتما خودش باعث شده...چون شکر خدا مشکل خاصی نداشت... این بود که من یه کمی نا خودآگاه به بینی نازنینش !! حساس شدم! و تا دستش رو می کرد تو دماغش می گفتم اون کارو نکن زشته یا دماغت خون میاد و اون هم از هر فرصتی برای انجام این کار استفاده می کرد . آقای روانپزشک به من گفت نباید رو هیچ چیزی حساسیت خاصی نشون بدم چون بیشتر تحریکش می کنه . این شد که منم تصمیم گرفتم راجع به این مسئله هیچی بهش نگم . عسلی هم هی اینکار و کرد و دید من هیچی نمیگم و سخت مشغول تماشا کردن تلویزیونم !!! یهو دیدم اومده جلوی من وایساده و دو تا انگشت اشاره ش رو کرده تو دوتا سوراخ بینیش ! و به من میگه : " مامان  منو نیگا کن چی کار می کنم ؟! " حالا فکرش رو بکنید آقای روانپزشک به من گفته عکس العمل نشون نده ! من باید چی کار می کردم ؟!

می خندیدم ؟

گریه می کردم ؟

عسلیو میزدم ؟

یا خودمو میزدم ؟

به قید قرعه به یکی از دوستانی که به جواب درست اشاره کنن یه سکه بهار آزادی اهدا خواهد شد ! ( البته هر وقت بهاری و بود و آزادی ای ! )

 


خاطره  |   چهارشنبه 9 خرداد1386  |   12:46 آزادی افسون

صورتش حالت کسانی را داشت که به طور ناگهانی خبری مسرت بخش شنیده باشند، اما به صحت خبری که می شنوند، ایمان ندارند. نه "افسون" نمی توانست بپذیرد، چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد. خانم همسایه در حالی که سعی می کرد، لحن غم انگیز و تسکین دهنده ای  داشته باشد، گفت:

" دوست نداشتم این خبر رو من بهت بدم، ولی بقیه یا مشغول تهیه ی مقدمات بودند یا از نظر روحی آمادگی شو نداشتند... ."

افسون مسخ شده گفت:" بله...درسته."

خانم همسایه گفت:" طفلکی! می دونم چقدر صحبت کردن برات مشکله... تو سه سال بود که اونو ندیده بودی... ." 

افسون با ناراحتی اندیشید:" سه سال بود که دورادور مرا عذاب می داد."

خانم همسایه گفت:" اون خیلی به فکر پیشرفت تو بود...اگر اون نبود، تو حالا دانشجوی پزشکی نبودی..."

افسون سوزش سیلی که چند سال پیش، نوش جان کرده بود، به خوبی روی گونه هایش حس کرد و صدای "او" در گوشش پیچید:" هرچی من بگم! تو باید دکتر بشی!"

آرام پاسخ داد:" بله... اگر "اون" نبود من هیچ وقت پزشک نمی شدم!"

خانم همسایه با همان لحن تصنعی ادامه داد:" می فهمم چه احساسی داری...اون حتی یه موی سفید نداشت..."

افسون دست های لرزانش را درون موهایش فروبرد. به طرز عجیبی در ریشه موهایش احساس درد می کرد. حس کرد مثل آن غروب، در سال های دور، موهایش دور دست های "او" پیچیده شده اند و "او" خشمگینانه موهایش را می کشد. صدایش در مغز افسون طنین درناکی داشت:

-کودن! شونزده هم نمره است که برای من آوردی؟! احمق... .

خانم همسایه گفت:" بیچاره، این اواخر همه اش نگران ازدواج تو بود... می خواست بیاد اونجا و یه تحقیقاتی راجع به خواستگارت بکنه."

افسون فکر کرد به جای خانم همسایه صدای او را می شنود:

ـ" این یادت نره...نظر تو مهم نیست. خودم باید بیام اونجا. اگر نتیجه تحقیقاتم منفی باشه، باید این آرزو رو به گور ببری."

افسون با صدای لرزان گفت:" بله می خواست بیاد اینجا!"

ـ" آخی...حتما خیلی منتظر اومدنش بودی...بعد از سه سال!"

افسون پاسخ داد:" بله ...از وقتی شنیدم، شبها خوابم نمی برد." 

خانم همسایه گفت:" آره... می فهمم. می فهمم."

افسون چیزی برای گفتن نداشت و خانم همسایه ادامه داد:" فکر می کنم به من احتیاج داشته باشن... در اولین فرصت حرکت کن... به خدا سپردمت."

افسون، افسون شده گفت:" خدانگهدار."

و گوشی را گذاشت. برای لحظاتی، یادآوری خاطرات زمان های سپری شده، شادی اش را زائل کرده بود. اما حالا دوباره همان حس شادی و آزادی در رگهایش می جوشید و بدنش را گرم می کرد. بی اختیار شروع به خندیدن کرد. چرخید و چرخید... آزاد و رها.

بعد به طرف تلفن رفت. باید خبر آزادیش، خبر مرگ "او" را، به همسر آینده اش می داد.   

 


خاطره  |   جمعه 4 خرداد1386  |   3:27 "جذابیت اهریمنی!"

نگاهش جور خاصی بود. تن را می لرزاند. نمی شد گفت زیباست، ولی جذابیت وحشتناکی داشت. شیطنتی در پس چهره اش نهفته بود که باعث می شد، برای ایفای نقش منفی یک فیلم مناسب به نظر برسد. اما از آن "بد من" ها که آدم عاشقشان می شد.

نمی توانست از او چشم بردارد. از همان لحظه ی نخست. پشت میز ایستاده بود و به جمعیت لبخند می زد. بازارچه ی خیریه بر پا بود و او آمده بود تا کار خیری انجام دهد. مسئول فروش یکی از غرفه ها بود. از صبح به همه لبخند می زد. ولی وقتی او را دید، دیگر نتوانست لبخند بزند. حس کرد، ماتش برده است. به زحمت چشمانش را دزدید و رویش را برگرداند. اما این بار او بود که کوتاه نمی آمد. بی خیال و سرخوش، از انتهای راهرو قدم زنان پیش می آمد. به همه ی غرفه ها و اجناس نگاه می کرد ولی پیدا بود که از سر تفنن آمده است و واقعا توجهی به هیچ کدام ندارد. سر انجام به او رسید. مکث کرد. حالا که روبروی هم ایستاده بودند، می دید که چه هیکل مردانه ای دارد. قد بلند، شانه های پهن. بلوزش چسبان بود و عضلات مردانه اش از زیر الیاف آن خودنمایی می کرد.

سرش را بلند کرد و به چشمان سبز او خیره شد. نمی توانست خودداری کند، در دل گفت: " تو با آن نگاه لعنتی و این چهره ی قشنگ اهریمنی ات!"

همه قدرتش را جمع کرد و بلند گفت:" می تونم کمکتون کنم؟!"

او با خونسردی، در حالی که با آنتن موبایلش پشت گوشش را می خاراند، گفت: " می تونم شما رو برای صرف یک نوشیدنی دعوت کنم؟"

اول فکر کرد اشتباه شنیده است. تحکمی که در صدایش بود، باعث می شد دعوتش به نظر عادی نیاید. امیدوار بود صدایش نلرزد. پاسخ داد:" من کار دارم!"

- "تا من همه بازارچه رو ببینم، کار شما هم تموم شده!"

و رفت! حس کرد خشم چون موجی در رگهایش می جوشد و به گونه های سوزانش می رسد. یعنی چه؟ آیا او حق انتخاب نداشت؟ از حالا می دانست پاسخ چه خواهد بود. ولی وسوسه گنگی به جانش چنگ انداخته بود. او می توانست با یک جمله، به همین اندازه او را دچار سرخوردگی و حیرت کند. و از تعجب او لذت ببرد. به ساعتش نگاه کرد. این بار برای کسری از ثانیه واقعا دچار دلشوره شد. هر شب، این ساعت در خانه بود. ناگهان متوجه شد، نگاه سبزی از دور، روی او ثابت مانده است. دلش لرزید و فکر کرد:" امشب کمی بیشتر می مانم." و روی صندلی نشست.

- مشکلی پیش اومده؟

خانم صبور، مدیر بازارچه بود که او را مخاطب قرار داده بود. به سرعت برخاست و لبخند زد:" نه!"

- "پس با لبخند مردم رو به کار نیک دعوت کن عزیزم!"

و او هم لبخند زد و سعی کرد فراموش نکند. با این حال ذهنش به شدت درگیر بود. سرانجام اعلام کردند که ساعت کار بازارچه، دقایقی دیگر تمام می شود. و او به فاصله چشم برهم زدنی مقابلش ایستاده بود: "خب؟!"

حالا نوبت او بود که بازی را ادامه بدهد! آرام پاسخ داد: "شوهرم در منزل منتظر است."

از باطنش خبر نداشت، اما ظاهرش تغییری نکرد. نگاهش همچنان نافذ و بررنده بود و آدم را دستپاچه می کرد. گفت: " دروغ نگو!"

کافی بود، تا بداند برنده شده است: " اون منتظره و هرچه شما بیش تر منو معطل کنید، بیش تر نگران می شه!"

موبایلش را به سمت او دراز کرد: " زنگ بزن، بگو کارت کمی طول می کشه."

- بلافاصله میاد اینجا تا با هم بریم خونه.

دیگر قادر نبود صبر کند. می ترسید که نتواند مقابله کند. به سرعت کیفش را به دوش انداخت و از او و آن جذابیت وسوسه کننده، گریخت!

تمام راه را دوید. در آپارتمان را گشود. همه چیز در تاریکی فرو رفته بود. چراغ را روشن کرد و به طرف تلفن دوید. هیچ پیغامی ضبط نشده بود. ناگهان حس عظیمی از درد و غم به درونش راه یافت. آنقدر ماهرانه دروغ گفته بود که خودش هم باورش شده بود. هیچ کس منتظرش نبود. هیچ کس نگرانش نمی شد. بغضش را فرو خورد و دوباره به خودش دروغ گفت:" سرش شلوغ است. حتما قبل از نیمه شب به خانه خواهد آمد...شاید شام را با هم خوردیم!"


خاطره  |   چهارشنبه 2 خرداد1386  |   0:37 عسل و کشف جدیدش!

این عسلی من خیلی وسواسی از آب دراومده! البته لازم به ذکره که وقتی مثلا غذاشو میریزه تو لیوان دوغش وسواس نداره! یا مثلا وقتی دستشو تو لیوان چاییش میشوره! اما خدا نکنه تنها بره دستشویی تا به قول خودش دست و صورت و چشم و ابرو و پاشو خوب نشوره! نمیتونه بیاد بیرون... . خلاصه یه کتاب داره که توش نوشته دندونا به خاطر میکرب ها و باکتری هایی که لابلاشون جمع میشن خراب میشن... چند شب پیش رفته بود (گلاب به روتون!) دستشویی! وقتی اومد بیرون با کلی آب و تاب در حالی که مثل دانشمندا دستشو هی تکون میداد، گفت: " مامان آدم نباید به پی پیش دست بزنه، میدونی چرا؟ " گفتم چرا؟ گفت: "چون توش ماکروفرب داره!!" گفتم ماکروفر داره؟ یعنی چی؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و با عصبانیت دستشو تکون داد و گفت:" باکتری دیگه! نمیفهمی!" حالا فکر کنید من غش کردم از خنده یکهو اونقدر عصبانی شد که نزدیک بود گریه کنه...گفت:" به چی میخندی؟" گفتم ببخشید مامان هیچی به خدا آخه شما اینقدر بامزه حرف میزنی!... و از خنده نتونستم ادامه بدم!

 

و اما... کی فکر شو میکرد دختر من هی چیزای جدید کشف کنه؟ اینو بخونید:

عسلی کارتون "گارفیلد" و خیلی دوست داره...( واسه اونایی که نمیدونن بگم که داستان یه گربه چاق و تنبل بامزه است که دوستش "اودی" رو که یه سگه لاله نجات میده!) اونقدر این کارتون رو دوست داره که وقتی میریم شمال تو همسایگی ویلای پدرم یه خانواده هستن که سگشون شبیه "اودیه" و به خاطر اینکه عسل خانوم "اودی" صداش میکنه، همه اونا هم جلوی عسل "اودی" صداش میکن! خب...داشتم میگفتم...یه شب که طبق معمول واسه خوابیدن بهونه میگرفت، گفت براش کارتون "اودی" رو بذارم. منم برای هزارمین بار گذاشتم و بالش آوردم و جلوی تلوزیون دراز کشیدیم که خانوم بخوابن...همینطور که دوتایی غرق کارتون شده بودیم، یه دفعه هیجان زده از جاش بلند شد و گفت:" مامان . مامان نگاه کن! "گارفیلد" و "اودی" دم دارن! ما دم نداریم ... ما ک*و*ن داریم! حالا فکرشو بکنید من باید چیکار میکردم... واقعا تا چند روز از یادآوری اون شب و عکسالعمل بامزه اش و هیجانزدگی واسه این کشف مهم میخندیدم!