تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   جمعه 15 تیر1386  |   12:29 برام بنویسید!
۱ـ این که: روز مادر و روز زن مبارک. تبریک ویژه به همه هم جنس های نازنین خودم.

۲ـ این که: آرزو می کنم خداوند به من صبر و درایتی بده که برای عسلی مادر خوبی باشم. پدرش دیروز به من یه اس ام اس داده بود و تبریک گفته بود و نوشته بود که مطمئنه که عسل به داشتن مادری مثل من افتخار می کنه! نمی دونم واقعا به این جمله اعتقاد داشته که نوشته یا... اصلا چرا نوشته... .اما به فکر افتادم که کاش خدا منو راهنمایی کنه تا یه روزی خود عسلی اینو به من بگه و من دوست و همراه و مادر خوبی براش باشم. شما هم برای هردو تامون دعا کنید.

 

۳ـ بعض آدما هستن که اصلا کتاب نمیخونن!

بعضی آدما هستن که یه کمی کتاب میخونن، اونم کتاب های درسی و کمک درسی و البته اغلب به اجبار و ضرورت تحصیل!

بعضی آدم ها هستن که گاهی مطالعه میکنن، مثلا اگه کسی رمان خیلی خوبی پیشنهاد کنه یا کتاب رموز لاغری رو خونه کسی ببین! البته اغلب هیچ وقت کتابی رو خریداری نمیکنن! قرض میگیرن!

اما...

اما بعضی ها هستن که همیشه کتاب میخونن، همیشه یه کتاب هست که وقتی ازشون بپرسی،میگن در حال خوندنش هستن.

من از دسته آخرم. شاید بهتر باشه اسم خودمو بذارم خوره کتاب! یا مثلا شیفته کتاب! عشق من قدم زدن تو کتاب فروشی هاست و از اون بالاتر لذتیه که موقع خرید کتاب بهم دست میده. من کتاب های داستان (رمان یا داستان کوتاه) رو ترجیح میدم، اما کتاب های روانشناسی، شعر، نقد های سینمایی و بعضی فیلمنامه ها رو هم دوست دارم...البته چند سالی هم هست که کتاب های سیاسی یه جورایی وارد سبد خریدم شده که بعضی هاشو واقعا دوست دارم... کتاب طنز رو هم میپسندم ولی مثل کتاب های شعر، مدت هاست که از خریدشون سر خورده میشم و کمتر ریسک میکنم... .

وقتی نمایشگاه کتاب برگزار می شه، دیگه روزهای طلایی من می رسه... .می تونم هر چیزی رو از هر ناشری که بخوام اونجا ببینم... قدم زدن تو نمایشگاه ، ورق زدن کتاب ها، دیدن نویسنده های ایرانی مورد علاقه ام... .

وتازه اوج کیفش وقتیه که از نمایشگاه با یه عالمه خرید میام خونه و ساعت ها می شینم و خرید هامو ورانداز می کنم. خب همش که لذت نیست... یه چیز دردناک هست که گاهی همه چیز رو تحت الشعاع قرار میده. خب حدس بزنید اون چیه؟!

عدم نقدینگی! بذارید بیشتر توضیح بدم: اون موقعی رو می گم که کتاب رو می بینم، ورقش می زنم و خوشم میاد و می خوام بخرمش و ... قیمتشو که می بینم، مجبورم بذارمش سر جاش! این همون قسمت ناراحت کننده و دردناکشه! که اصلا هم شوخی بردار نیست!

خب! حالا می خوام بهتون بگم چه کتاب های رو خوندم که خیلی لذت بردم و دوست دارم برام شما هم بهم بگید چه کتابی خیلی بهتون چسبیده، اسمشو و اسم نویسنده و البته اینکه چرا خوشتون اومده...

من چند سال پیش کتاب ابریشم رو خوندم. عالی بود. حیف که ندارمش و اسم نویسنده شو نمیدونم، اما یه کتاب عاشقانه ی آروم بود، بدون پیچ و تاب و تعلیق خاصی... ولی اونقدر نرم و قشنگ به دلم نشست که وقتی تموم شد، بستمش، بغلش کردم و ساعت ها و حتی روزها بهش فکر می کردم.

چنین گذشت بر من، ناتالیا گینزبورگ. این یکی رو هم خیلی دوست دارم، شاید یه جورایی با شخصیتش همذات پنداری می کردم، هرچی که بود هنوز هر بار که بازش می کنم از هر کجا، می تونم تا آخر بخونمش. البته کتاب های دیگری هم ازش خوندم و اغلب شون رو دوستدارم.

زندگی در پیش رو، رومن گاری. از اول تا آخرش لذت بردم. یه طنز سیاه. می خندیدم و در عین حال دلم آتیش می گرفت...دوست داشتم قهرمان داستانشو نجات بدم... .

مترجم دردها، (مجموعه داستان)جومپا لاهیری. یه نویسنده هندی که هم نام رو هم ازش خوندم و به اندازه داستان های کوتاهش لذت بردم. و جالب اینجاست که عید از بابای عسلی یه مجموعه داستان هدیه گرفتم که یکی از نویسنده هاش اون بود ولی مجموعه ی بی نظیری بود... از*ریموند کارو*، *هاراکی موراکامی* و... به اسم  خوبی خدا . یه چیزی رو همین جا باید اعتراف کنم. بابای عسلی اصلا کتاب نمیخوند... یا کم میخوند...دست کم نسبت به شغلش، اما سلیقه اش تو انتخاب کتاب خوب حرف نداشت... هیچ وقت کتابی رو برای من نخرید که من ازش خوشم نیاد... و همیشه به خاطر این که افتخار بده و با من به نمایشگاه کتاب بیاد، کلی التماس میکردم... و خب اغلب بی نتیجه... بگذریم!

اما نویسنده های مورد علاقه ام، این بخش رو اضافه کردم چون نمیشد یه کتاب ازشون اسم ببرم.

گراهام گرین

با ضیافت شناختمش و عاشقش شدم. بعد پایایان یک پیوند، آمریکایی آرام، بعد ناخدا و دشمن، عالیجناب کیشوت... گمونم همه کتاب هاشو خونده باشم و... آخرش صخره برایتون، چه قدر غریب، چه قدر قشنگ. باید کتاب هاشو بخونید!

میلان کوندرا

تقریبا همه کارهاشو دارم و خوندم، بعضی هاشو کمتر دوست دارم اما عاشق *والس خداحافظی* هستم و اشاره های ظریف و قشنگش به روابط زن و مرد های داستان.

مصطفی مستور

بعضی کارهاشو خیلی دوست دارم. خصوصا داستان های کوتاهشو... . استخوان های خوک در دستهای جذامی، رو از همه بیشتر.

پائولو کوئیلو

چیز جالبی که راجع به این نویسنده وجود داره، اینه که چون کتاب هاش بسیار پرفروش و پرطرفدار بوده، منتقدین اغلب روی خوش بهش نشون نمیدن!! من تصادفا حدود هفت یا هشت سال پیش با کتاب هاش آشنا شدم و * کوه پنجم * اولین کتابی بود که ازش خوندنم، یادمه تو نمایشگاه بودم با دوستم، و غرفه دار،  شدیدا اصرار می کرد که نویسنده ی خوبیه (اونموقع هنوز تا این حد شناخته شده نبود) و من و دوستم که به خاطر قیمت کتاب مردد بودیم، به حرفاش گوش دادیم و کتاب رو نخریدیم... اما قبل از ترک نمایشگاه، هر دو به این نتیجه رسیدیم که فروشنده ما رو افسون کرده و باید بریم اون کتاب رو بخریم!!

و چقدر قشنگ بود... راجع به پیامبری به اسم ایلیا بود، دغدغه هاش و تردیدهاش. و خب بعدش من فهمیدم که باید کتاب های این نویسنده رو خرید. از همه شون یه جورایی لذت بردم، اما... این آخری... یازده دقیقه نمی دونید چقدر بهم چسبید. البته بلافاصله ممنوع الچاپ شد. داستان زندگی دختریه که در عین آزادی و اختیار، تصمیم می گیره فاحشه بشه. گفتن، دلیل ممنوعیتش این بوده که این شغل رو اصلا نکوهش نکرده و شاید حتی تبلیغ!! اما من از خوندنش لذت بردم و عقیده دارم که کسی که زمینه شو داشته باشه شاید یه کتاب بتونه منحرفش کنه...شاید! هرچی که بود... این کتاب تا صفحات آخر اصلا قابل پیش بینی نیست و شوکی که آخر داستان داره اوج لذته.

می خوام با یه جمله از نویسنده محبوبم حرفامو تموم کنم. گراهام گرین خیلی عزیز می گه:

*آدم فاسد نمی شه، مگر اینکه فساد پذیر باشه*

و من همیشه تو مراحل سخت زندگی فکر کردم که چقدر این حرف درسته... . همیشه می شه مقاومت کرد. به شرطی که بخوای. به شرطی که فساد پذیر نباشی!


خاطره  |   جمعه 1 تیر1386  |   23:57 یک راهب بودایی
خوابش آنقدر سبک بود که به محض شنیدن صدای آرام چرخیدن کلید در قفل، چشم گشود و منتظر ماند. همیشه شب هایی که او به سفر می رفت، همین طور بود. خوابش بیشتر شبیه غوطه خوردن بین خواب و بیداری بود.

انتظارش چند ثانیه بیشتر طول نکشید. سروش در چهار چوب در اتاق خواب، ظاهر شد. در تاریک روشن، قد بلند و قامت زیبایش را از نظر گذراند: خلبان خوش تیپ خودش بود!

آرام گفت: " سلام!"

سروش یکه خورد. خندید. به طرف تخت آمد و گفت: "سلام. نشد من یه دفعه تو رو غافلگیر کنم. باز که بیداری!"

ویدا محجوبانه خندید. سروش خم شد و گونه همسرش را بوسید.

ویدا در رختخواب نیم خیز شد و گفت: "هیچ وقت نمی تونی منو غافلگیر کنی. وقتی هواپیمات بالای شهر می رسه، وجودتو حس میکنم."

سروش لبخندی زد و یکبار دیگر او را بوسید. بر لبه تخت نشست و پرسید: "خب چطوری؟"

ویدا در حالی که با ستایش به او می نگریست پاسخ داد: " خوب خوب! سفر چطور بود؟"

- مثل همیشه آروم و بی سر و صدا پرواز کردیم... یه کمی کسل کننده است.

- لابد خسته ای. نمی خوای بخوابی؟

سوش برخاست. دست هایش را به طرفین باز کرد. و بدنش را کش و قوس داد و گفت:

- چرا اتفاقا خیلی خوابم می یاد.

نگاهی به ساعتش انداخت. لحظه ای مکث کرد و دوباره نگاه کرد و گفت:

- ساعت شیشه. بذار یه دفعه نمازمو بخونم، بعد بخوابم.

ویدا با نارضایتی به او نگریست:

مگه خسته نیستی؟ پس واجب نیست! لباستو عوض کن. بگیر بخواب!

سروش خندید. خم شد و گونه ویدا را نیشگانی گرفت و گفت:

- درسته که تو به این چیزها اعتقاد نداری، ولی خواهش می کنم نقش ابلیس رو بازی نکن! 

ویدا با اخم شیرینی رویش را برگرداند و گفت:

- خیلی ممنون... من ابلیسم؟!

سروش به چشمان ویدا خیره شد و گفت: "اگر ابلیس چشمایی به قشنگی چشمای تو داشت، نمی دونم ایمان من به کجا کشیده می شد!"

ویدا لبخندی از سر رضایت زد. سروش نگاهی به اطراف انداخت و لباس های راحتی اش را برداشت و برای تعویض لباس هایش به سمت در رفت. ویدا فریاد زد:

- نمی شه با همین لباس های خلبانی نماز بخونی؟! دوست دارم نگات کنم.

سروش در آستانه در متوقف شد. به عقب برگشت و لبخندی زد. در حالی که لباس هایش را کنار میگذاشت، گفت:

- به خاطر شما، چرا که نه!

از اتاق خارج شد. ویدا با شادی دلپذیری خودش را زیر لحاف کشید. ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

زری خانم همسایه طبقه بالا، سفارش کرده بود که حوالی ساعت شش صبح بیدارش کند. قرار بود برای خرید شیر برود. می دانست سروش صبح زود میاید و ویدا بیدار می شود.  به زحمت از رختخواب دلچسبش بیرون آمد. به طرف تلفن رفت. ناگهان متوقف شد. چطور به ذهنش نرسیده بود، اگر تلفن کند و بچه ها بیدار شوند، اوضاع خراب خواهد شد. مستاصل کنار تلفن ایستاد. با ناراحتی فکر کرد: "چطور به ذهنم نرسید که بپرسم چگونه بیدارش کنم؟!"

سروش از دستشویی بیرون آمد و با تعجب به ویدا نگاه کرد که مردد کنار تلفن ایستاده بود. ویدا بی توجه به اتاق خواب برگشت و روی تخت نشست. سروش وارد شد و در حالی که جانماز را پهن می کرد، پرسید:

- طوری شده؟!

ویدا آرام پاسخ داد: "نه مهم نیست."

با خود اندیشید: "شاید بهتر باشد بروم بالا و زنگ در را بزنم."

سروش گفت:

- دیشب تو هتل با یه "راهب بودایی" آشنا شدم. برام داستان جالبی تعریف کرد.

ویدا پرسید:" چه داستانی؟"

و فکر کرد: "زنگ در، دست کمی از زنگ تلفن ندارد. ممکن است بچه ها بیدار شوند... . نه نمیشود."

سروش گفت:

- داستان که نه، ماجرایی بود که برای خودش اتفاق افتاده بود.

ویدا زمزمه کرد: "چه ماجرایی؟"

" باید راهی وجود داشته باشد. شاید بهتر باشد خودم بروم و برایش شیر بگیرم... اما از کجا؟ این موقع صبح؟ نه!... چکار باید بکنم؟!"

سروش گفت:

- ماجرای ایمان آوردنش به خدا... این که چطور شده بود که...

ویدا سر بلند کرد. به سروش نگریست و گفت: "نمازتو بخون. تو رختخواب برام تعریف کن."

سروش حس کرد ذهن همسرش مشغول است و پیدا بود که این موضوع برایش جذابیت چندانی ندارد. به همین خاطر سرش را تکان داد و گفت: "باشه... ." و به نماز ایستاد.

ویدا با لبخند گفت: "برای منم دعا کن!" 

سروش دستانش را پایین آورد و گفت: "الله اکبر..."

ویدا با خشنودی به همسرش نگاه کرد. او به این خم و راست شدن های اتوماتیک وار اعتقاد نداشت. ولی چیزی در درونش باعث میشد که به خاطر این ارتباط خالصانه ـ که خودش هیچگاه تجربه نکرده بود ـ سروش را تحسین می کرد. وقتی او با تواضع در برابر خدای نادیده اش خم و راست می شد، ویدا با شگفتی به تماشایش می نشست. و حالا او در اونیفورم خلبانی به نماز ایستاده بود و بیش از پیش محسور کننده به نظر می رسید. دوباره به خاطر اورد که برای زری خانم هیچ راه حلی نیافته است. کلافه در بستر دراز کشید. دوباره به سروش و بعد به جانمازش نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد:

- خدایا... اگه هستی لطفا خودت یه کاری بکن. لطفا بیدارش کن. تو قدرت برتری درسته؟ پس می تونی یه راهی پیدا کنی... .

آرام زیر لحاف خزید. چندان به چیزی که زمزمه می کرد، امیدوار نبود. ولی با التماس به الله دوخته شده روی جانماز نگریست و گفت:

- خدای سروش خواهش میکنم!

چشمانش را بست و دقایقی بعد با تکان های تخت فهمید که سروش به بستر آمده است. غلتی زد و سرش را به شانه ی او تکیه زد و خوابید.

¤ ¤ ¤

صدای زنگ تلفن هردو شان را از خواب پراند. ویدا شتابزده برخاست و خواب آلوده به طرف تلفن رفت. به ساعت نگاه کرد. ساعت نه بود. گوشی را که برداشت، خواب از سرش پرید. زری خانم بود.

دستپاچه گفت: "حالتون چطوره؟... ببخشید تروخدا... میخواستم بیدارتون کنم، ولی نمی دونستم چطوری، می ترسیدم بچه ها بیدار بشن."

زری خانم خندید و گفت: "شما ببخشید از خواب بیدارتون کردم... اتفاقا من هیچ وقت زودتر از هشت ـ نه بیدار نمی شم، نمی دونم چطور شد، حوالی شش و ده دقیقه بیدار شدم. باورت نمیشه! انگار یکی آروم صدام کرد... نه این که از خواب بپرم ها... خلاصه با خیال راحت پا شدم... رفتم شیر خریدم و اومدم.  وقتی برگشتم بچه ها هنوز خواب بودن... .

ویدا آنقدر بهت زده بود که به زحمت لب گشود و فقط گفت: "راستی؟!"

زری خانم گفت: "آره...حالا هم ببخشید مزاحم شدم، می خواستم بگم یه شیشه شیر گذاشتم جلو درتون. من و بچه ها می ریم بیرون و تا شب بر نمیگردیم... گفتم بری برش داری.

ویدا اتوماتیک وار تشکر کرد و گوشی را گذاشت. آرام به طرف در آپارتمان رفت. در را گشود. شیشه شیر پشت در به او فهماند که آن چه را شنیده درست بوده است. شیشه را برداشت و به داخل برگشت. آن را روی میز گذاشت و مات و متحیر به اتاق خواب برگشت.

حرف های زری خانم در گوشش زنگ می زد:

- باورت نمی شه انگار یکی آروم صدام کرد... .

گیج خودش را زیر لحاف کشید. سروش به طرف او برگشت.

خواب آلوده پرسید:

- کی بود؟

ویدا زمزمه کرد: زری خانم ... برامون شیر خریده بود.

سروش پرسید:

ـساعت چنده؟

- نه!

سروش خمیازه ای کشید . ویدا به او نگاه کرد و گفت:

- اون ماجرا رو برام تعریف میکنی؟

سروش چشم باز کرد و پرسید:

-کدوم ماجرا؟

ویدا مکثی کرد و گفت:

- این که چطور شد اون راهب بودایی به خدا ایمان آورد.

سروش متعجب به ویدا نگاه کرد و  مشتاقانه لبخند زد.