| خوابش آنقدر سبک بود که به محض شنیدن صدای آرام چرخیدن کلید در قفل، چشم گشود و منتظر ماند. همیشه شب هایی که او به سفر می رفت، همین طور بود. خوابش بیشتر شبیه غوطه خوردن بین خواب و بیداری بود.
انتظارش چند ثانیه بیشتر طول نکشید. سروش در چهار چوب در اتاق خواب، ظاهر شد. در تاریک روشن، قد بلند و قامت زیبایش را از نظر گذراند: خلبان خوش تیپ خودش بود!
آرام گفت: " سلام!"
سروش یکه خورد. خندید. به طرف تخت آمد و گفت: "سلام. نشد من یه دفعه تو رو غافلگیر کنم. باز که بیداری!"
ویدا محجوبانه خندید. سروش خم شد و گونه همسرش را بوسید.
ویدا در رختخواب نیم خیز شد و گفت: "هیچ وقت نمی تونی منو غافلگیر کنی. وقتی هواپیمات بالای شهر می رسه، وجودتو حس میکنم."
سروش لبخندی زد و یکبار دیگر او را بوسید. بر لبه تخت نشست و پرسید: "خب چطوری؟"
ویدا در حالی که با ستایش به او می نگریست پاسخ داد: " خوب خوب! سفر چطور بود؟"
- مثل همیشه آروم و بی سر و صدا پرواز کردیم... یه کمی کسل کننده است.
- لابد خسته ای. نمی خوای بخوابی؟
سوش برخاست. دست هایش را به طرفین باز کرد. و بدنش را کش و قوس داد و گفت:
- چرا اتفاقا خیلی خوابم می یاد.
نگاهی به ساعتش انداخت. لحظه ای مکث کرد و دوباره نگاه کرد و گفت:
- ساعت شیشه. بذار یه دفعه نمازمو بخونم، بعد بخوابم.
ویدا با نارضایتی به او نگریست:
مگه خسته نیستی؟ پس واجب نیست! لباستو عوض کن. بگیر بخواب!
سروش خندید. خم شد و گونه ویدا را نیشگانی گرفت و گفت:
- درسته که تو به این چیزها اعتقاد نداری، ولی خواهش می کنم نقش ابلیس رو بازی نکن!
ویدا با اخم شیرینی رویش را برگرداند و گفت:
- خیلی ممنون... من ابلیسم؟!
سروش به چشمان ویدا خیره شد و گفت: "اگر ابلیس چشمایی به قشنگی چشمای تو داشت، نمی دونم ایمان من به کجا کشیده می شد!"
ویدا لبخندی از سر رضایت زد. سروش نگاهی به اطراف انداخت و لباس های راحتی اش را برداشت و برای تعویض لباس هایش به سمت در رفت. ویدا فریاد زد:
- نمی شه با همین لباس های خلبانی نماز بخونی؟! دوست دارم نگات کنم.
سروش در آستانه در متوقف شد. به عقب برگشت و لبخندی زد. در حالی که لباس هایش را کنار میگذاشت، گفت:
- به خاطر شما، چرا که نه!
از اتاق خارج شد. ویدا با شادی دلپذیری خودش را زیر لحاف کشید. ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
زری خانم همسایه طبقه بالا، سفارش کرده بود که حوالی ساعت شش صبح بیدارش کند. قرار بود برای خرید شیر برود. می دانست سروش صبح زود میاید و ویدا بیدار می شود. به زحمت از رختخواب دلچسبش بیرون آمد. به طرف تلفن رفت. ناگهان متوقف شد. چطور به ذهنش نرسیده بود، اگر تلفن کند و بچه ها بیدار شوند، اوضاع خراب خواهد شد. مستاصل کنار تلفن ایستاد. با ناراحتی فکر کرد: "چطور به ذهنم نرسید که بپرسم چگونه بیدارش کنم؟!"
سروش از دستشویی بیرون آمد و با تعجب به ویدا نگاه کرد که مردد کنار تلفن ایستاده بود. ویدا بی توجه به اتاق خواب برگشت و روی تخت نشست. سروش وارد شد و در حالی که جانماز را پهن می کرد، پرسید:
- طوری شده؟!
ویدا آرام پاسخ داد: "نه مهم نیست."
با خود اندیشید: "شاید بهتر باشد بروم بالا و زنگ در را بزنم."
سروش گفت:
- دیشب تو هتل با یه "راهب بودایی" آشنا شدم. برام داستان جالبی تعریف کرد.
ویدا پرسید:" چه داستانی؟"
و فکر کرد: "زنگ در، دست کمی از زنگ تلفن ندارد. ممکن است بچه ها بیدار شوند... . نه نمیشود."
سروش گفت:
- داستان که نه، ماجرایی بود که برای خودش اتفاق افتاده بود.
ویدا زمزمه کرد: "چه ماجرایی؟"
" باید راهی وجود داشته باشد. شاید بهتر باشد خودم بروم و برایش شیر بگیرم... اما از کجا؟ این موقع صبح؟ نه!... چکار باید بکنم؟!"
سروش گفت:
- ماجرای ایمان آوردنش به خدا... این که چطور شده بود که...
ویدا سر بلند کرد. به سروش نگریست و گفت: "نمازتو بخون. تو رختخواب برام تعریف کن."
سروش حس کرد ذهن همسرش مشغول است و پیدا بود که این موضوع برایش جذابیت چندانی ندارد. به همین خاطر سرش را تکان داد و گفت: "باشه... ." و به نماز ایستاد.
ویدا با لبخند گفت: "برای منم دعا کن!"
سروش دستانش را پایین آورد و گفت: "الله اکبر..."
ویدا با خشنودی به همسرش نگاه کرد. او به این خم و راست شدن های اتوماتیک وار اعتقاد نداشت. ولی چیزی در درونش باعث میشد که به خاطر این ارتباط خالصانه ـ که خودش هیچگاه تجربه نکرده بود ـ سروش را تحسین می کرد. وقتی او با تواضع در برابر خدای نادیده اش خم و راست می شد، ویدا با شگفتی به تماشایش می نشست. و حالا او در اونیفورم خلبانی به نماز ایستاده بود و بیش از پیش محسور کننده به نظر می رسید. دوباره به خاطر اورد که برای زری خانم هیچ راه حلی نیافته است. کلافه در بستر دراز کشید. دوباره به سروش و بعد به جانمازش نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد:
- خدایا... اگه هستی لطفا خودت یه کاری بکن. لطفا بیدارش کن. تو قدرت برتری درسته؟ پس می تونی یه راهی پیدا کنی... .
آرام زیر لحاف خزید. چندان به چیزی که زمزمه می کرد، امیدوار نبود. ولی با التماس به الله دوخته شده روی جانماز نگریست و گفت:
- خدای سروش خواهش میکنم!
چشمانش را بست و دقایقی بعد با تکان های تخت فهمید که سروش به بستر آمده است. غلتی زد و سرش را به شانه ی او تکیه زد و خوابید.
¤ ¤ ¤
صدای زنگ تلفن هردو شان را از خواب پراند. ویدا شتابزده برخاست و خواب آلوده به طرف تلفن رفت. به ساعت نگاه کرد. ساعت نه بود. گوشی را که برداشت، خواب از سرش پرید. زری خانم بود.
دستپاچه گفت: "حالتون چطوره؟... ببخشید تروخدا... میخواستم بیدارتون کنم، ولی نمی دونستم چطوری، می ترسیدم بچه ها بیدار بشن."
زری خانم خندید و گفت: "شما ببخشید از خواب بیدارتون کردم... اتفاقا من هیچ وقت زودتر از هشت ـ نه بیدار نمی شم، نمی دونم چطور شد، حوالی شش و ده دقیقه بیدار شدم. باورت نمیشه! انگار یکی آروم صدام کرد... نه این که از خواب بپرم ها... خلاصه با خیال راحت پا شدم... رفتم شیر خریدم و اومدم. وقتی برگشتم بچه ها هنوز خواب بودن... .
ویدا آنقدر بهت زده بود که به زحمت لب گشود و فقط گفت: "راستی؟!"
زری خانم گفت: "آره...حالا هم ببخشید مزاحم شدم، می خواستم بگم یه شیشه شیر گذاشتم جلو درتون. من و بچه ها می ریم بیرون و تا شب بر نمیگردیم... گفتم بری برش داری.
ویدا اتوماتیک وار تشکر کرد و گوشی را گذاشت. آرام به طرف در آپارتمان رفت. در را گشود. شیشه شیر پشت در به او فهماند که آن چه را شنیده درست بوده است. شیشه را برداشت و به داخل برگشت. آن را روی میز گذاشت و مات و متحیر به اتاق خواب برگشت.
حرف های زری خانم در گوشش زنگ می زد:
- باورت نمی شه انگار یکی آروم صدام کرد... .
گیج خودش را زیر لحاف کشید. سروش به طرف او برگشت.
خواب آلوده پرسید:
- کی بود؟
ویدا زمزمه کرد: زری خانم ... برامون شیر خریده بود.
سروش پرسید:
ـساعت چنده؟
- نه!
سروش خمیازه ای کشید . ویدا به او نگاه کرد و گفت:
- اون ماجرا رو برام تعریف میکنی؟
سروش چشم باز کرد و پرسید:
-کدوم ماجرا؟
ویدا مکثی کرد و گفت:
- این که چطور شد اون راهب بودایی به خدا ایمان آورد.
سروش متعجب به ویدا نگاه کرد و مشتاقانه لبخند زد. |