تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه 23 مهر1386  |   10:43 به بهانه تولد عسلی!

یه کم عجیبه... یه جورایی اعتراف جالبی نیست... اما... حقیقت اینه که...وقتی تو بیمارستان گذاشتنش تو بغلم، بد جوری خورد تو ذوقم!!

 26 مهر ساعت 9:25

تو دلم گفتم این که خیلی زشته! آخه وقتی تو شکمم بود و همه میپرسیدن دوست داری دختر باشه یا پسر؟! میگفتم دوست دارم خوشگل و خوشبخت باشه... اونوقت همه میخندیدن و میگفتن: خب بابا و مامانش که خوشگلن...نگران نباش!

اما اون روز تو بیمارستان، یه گلوله خشم قرمز!! دیدم که داشت یه بند نق نق میکرد!

چند روز بعد وقتی هنوز 20 روزش نشده بود... مامانم برگشت خونه شون و من موندم و یه نوزاد که حتی نمیتونستم بدون ترس حمامش کنم... ولی کم کم یادگرفتم که کی جاش کثیفه، کی گشنه اشه، و به یه جایی رسید که یه روز به باباش گفتم حیف که بیست و خرده ای سال من و عسلی همدیگه رو نمیشناختیم!!

گمونم زیادی ذوق میکردم و ازش عکس میگرفتم!

یه ماهش که شد، دیگه شبا نمیخوابید. تا صبح گریه میکرد. بهم گفتن کولیک روده داره و بعد از چند ماه که سیستم بدنش کامل شد، درست میشه. دیگه شبا نمیخوابیدم... پدرش میرفت تو اتاق و در رو میبست... من بغلش میکردم...راه میرفتیم... ده دقیقه میخوابید و بعد دوباره از درد و گریه شدید بیدار میشد... معمولا تا سه چهار صبح ادامه داشت... تا چهار ماهش شد و خوب شد.

این لبخند پیروزمندانه هم مال همینه!

وقتی یه سالش شد دیگه یه ثانیه هم از من جدا نمیشد... و همون موقع ها بود که دیگه مطمئن بودم پدرش هم سرش یه جای دیگه گرمه... اما نمیتونستم کاری بکنم... و بلاخره چند روز قبل از تولد دو ساله گیش اون اتفاق افتاد... از اونجایی که فقط روزی یکی دو ساعت پدرش رو میدید، اصلا فکر نمیکردم که متوجه غیبتش بشه... تا اینکه چند روز بعد، وقتی بهش گفتم: واسه تولدت چی دوست داری برات کادو بخرم... بهم گفت: بابا جون!!

حالا اینکه چقدر یواشکی به خاطر همین یه کلمه گریه کردم، بماند ... و به خاطر همین یه کلمه فکر کردم ببخشم و یه فرصت دیگه به پدرش بدم... اما وقتی مردی عشق و هوس و خوشی و چه میدونم همه چیشو یه جای دیگه پیدا کرده، بخشیدن دردی رو دوا نمیکنه!

بگذریم... من موندم و عسلی... اولش سخت بود... مدام بهونه باباش رو میگرفت... و هر دو هفته یه بار که میدیدش... تا صبح تو خواب گریه میکرد... با مشاور حرف زدم... میبردمش پارک... دو تایی میرفتیم رستوران... و کم کم قبول کرد که دیگه باباش نمیتونه بیاد تو خونه... اولین بار که جلو در خونه قبل از اینکه پدرش چیزی بگه تند تند باهاش خداحافظی کرد... من از خوشی اینکه درک کرده و از غصه اینکه چرا باید اینطوری بشه... بغض کردم...

حالا دیگه هر دو تا مون به زندگی دو نفره مون عادت کردیم... من دیگه دلتنگ باباش نمیشم... و برام مثل همون سایه شده... اما متاسفانه برای عسلی همیشه پدرشه... و دوستش داره... روز عید فطر پدرش اومد دنبالش که برن رستوران...اونقدر گریه کرد و بهونه گرفت که منم باهاشون رفتم... و خب پدرش اصلا از این وضع خوشحال نشد!! وقتی تو ماشین بودیم به پدرش گفت که برای جشن تولدش بیاد خونمون...

کدوم جشن؟ حتی نمیتونم براش یه چیزی که دوست داره کادو بخرم! دیگه برای از دست دادن باباش غصه نمیخورم...اما تا آخر عمر واسه چیزایی که عسلی نداره و همه بچه ها دارن ... غصه میخورم...

 

اونشب پدرش بهم اس ام داد که خیلی دلش میخواد تو تولد دخترش باشه... و من سعی کنم که بهش خوش بگذره و اینا... من هم بهش اس ام اس دادم که میتونه بعد از رفتن مهمونا بیاد و عسلی کادو هاشو نشون بده و با هم عکس بگیرن! آره خب... الان سیل نظرات خصوصی و عمومی سرازیر میشه!!

ـ تو هنوز این مرتیکه رو دوست داری؟ واقعا دعوتش کردی؟ نه! دوسش ندارم! آره!  گفتم بیاد...عسلی بهش احتیاج داره... بیخود هم داد و بیداد نکنید!

 

قرار نبود این پست اندوهناک بشه! بگذریم...

ماه های اول مو هاش و چشاش تیره بود...

اما بعد ... شد موطلایی من ...

حالا... تولد این وروجکه... قراره چند تا از دوستام بیان دیدنش که روز تولدش تنها نباشیم... بعدا یه گزارش مفصل از روز تولدش براتون میذارم... فعلا دارم به این فکر میکنم که چجوری یه کاری بکنم که خوشحال بشه... راستش مدام بهم میگه مثل تولد فلان بچه برام کیک بگیر و بادکنک بزنیم تو خونه و اینا... 

با این حساب باید برم یه فکر اساسی بکنم...

بهم گفته براش یه جارو برقی و یخچال بخرم!! جای شکرش باقیه هنوز تو نخ مارک و اینا نیست وگرنه بیچاره شده بودم...

فعلا تا بعد!

 

 

 

 

 

 

 

 


خاطره  |   دوشنبه 16 مهر1386  |   0:58 آمپول!!
نمیدونم خبر رو شنیدید یا نه؟

همین برنامه ویروس بازار رو میگم که مهتاب تو وبلاگش نوشته! آخ اگه بدونید چقدر وحشتناکه!! گلو درد و بدن درد و اینا... بماند... آب بینی رو بگو که یه لحظه نمیذاره نفس بکشیم... عطسه پشت عطسه! چشام هم قیلی ویلی میره!! 

حقیقت ماجرا اینه که ما پنج شنبه صبح متوجه شدیم هم خودمان و هم عسلی دچار سرماخوردگی شدیم به سرعت برای درمان عسلی اقدام کردیم اما ... فکر کردیم که خودمان همینجوری خوب خواهیم شد... اما زهی خیال باطل!! نگو این ویروسی نیست که از این دواها بلرزه!! خلاصه دوباره به آق دکترمون زنگ زدیم و برای عسلی چند تا شربت دیگه اضافه کردن... در همین گیر و دار بود که متوجه شدم... دکی جان برای مهتاب دو عدد آمپول داده... این بود که گفتم به روی خودت نیار... تو خوب میشی! و به روی خودم نیاوردم!!

اما شب بعد ... چشمتون روز بعد نبینه تا صبح بین مرگ و زندگی دست و پا میزدم... نفس که نمیتونستم بکشم!! ازبدن درد که نمیتونستم بخوابم! از شدت گلو درد، آب دهنم رو هم نمیتونستم قورت بدم... خلاصه همون نیمه شب دست به دعا برداشتم که خدایا... منو تا صبح برسون، میرم آمپول میزنم!! و صبح رفتیم درمانگاه... ۵ عدد! فقط ۵ عدد آمپول ناقابل نوشتند!!

 وقتی بهش گفتم من سه روز تحمل کردم که آمپول نزم...یه لبخند ملیح زدن که: عیب نداره اینا رو میزنی سه روز دیگه خوب میشی!!

و من درمقابل چشمان عسلی که اصرارداشت این صحنه رو ببینه باید مثل یک انسان شجاع وارد اتاق تزریقات میشدم!!

 دیگه نمیتونم ادامه بدم... اشک از چشام جاریه!! حالا داشته باشید که دو تا باهم زدم!  و تازه این برنامه  فردا و پس فردا هم ادامه داره!! 

حالا اینوبراتون تعریف کنم که عسلی خانوم... جو گیر شده بود و لوازم پزشکی شو برداشت آورد که منو خوب کنه...

عسلی: مامان جون! (اینجورمواقع من جون میشم!) بخواب من معاینه ات  کنم!

من: چشم خانوم دکتر!

عسلی: شما اتپاق (اتفاق)بدی شدید!

من: یعنی چی دکتر جون!

عسلی: از زندگیتون ملدید (مردید)دیگه!

من: (دست بردم که یکی از وسائلشو نگاه کنم) یعنی خوب میشم؟!

عسلی: (عصبانی) از وسائل دکتل دخالت نکنین!

من: چشم! حالا چیکار کنم؟! خوب میشم؟

عسلی : چون دواهاتونو نخولدین! من بهتون آمپول میزنم!

من: ا ... شما که به من دوا ندادید؟!

عسلی : یادته فلدا (فردا) بهت گفتم اون استافن (گمونم منظور دکتر استامینوفنه!!) ات لو  بخور؟ نخولدی دیگه!!

من: نه... خواهش میکنم دکتر جون...

عسلی: ببین دختلم (دخترم) اگه گلیه نکنی بلات یه جایزه میخلم...تازه زود خوب میشی!

خلاصه ما از دست این آمپول خواب و خوراک نداریم... دیگه کابوس شب هام هم شده... آمپول!! آمپول!!

وای به حالتون اگه مثل مامانم دعوام کنید که  به خاطر ترس از آمپول نرفتم دکتر!! خب دست خودم نیست!

 

 

 


خاطره  |   چهارشنبه 11 مهر1386  |   0:5 خدانگهدار!!

شنیدید میگن دل به دل راه داره؟ 

خب از قرار واقعا درسته!! چند شب پیش داشتم عسلی رو میخوابوندم و فیلم سرگیجه آلفرد هیچکاک رو نگاه میکردم که یکهو برنامه قطع شد و بطور زنده و مستقیم بازگشت ریاست محترم جمهور به کشور رو نشون میداد... که عسلی خواب آلود گفت:
 مامان این همون آقاهه است که دوستت داله؟! اینجا بود که حسابی ذوق کردم چون فهمیدم انگار اونم منو دوست داره!!

 

هفت هشت ماه پیش به کمک پسر عمو کوچیکه، صدای عسلی رو ضبط کردم و رو انسرینگ خونه گذاشتم... حالاهرکی زنگ میزنه حتی اگه اشتباه گرفته باشه... یه دور قربون ایشون میره، بعد قطع میکنه!! چند روز پیش وقتی خونه نبودیم، بابا زنگ زده بود و برای عسلی خانوم شعر خونده بود و یه چند دقیقه ای باهاش حرف زده بود... حالا هنوز که هنوزه... مدام به من میگه شعر بابایی رو بذار. جالب اینجاست که  شروع میکنه به بابا جواب دادن!! هر چی میگم اون صدای ضبط شده اس... بازم مثلا تا بابا میپرسه کجا رفتی دخترم... میگه: لفته بودیم خلید!! (رفته بودیم خرید) یا وقتی بابا میگه زنگ زدم ونبودید... فوری میگه: بلی(ولی!) من خونه ام بابایی!!

 

عسلی داستان شنگول و منگول رو خیلی دوست داره و یه بنده خدایی که خدا بگم چیکارش کنه، اومد و لطف کرد!! سی دی شو براش خرید...حالا از بس اینو دیده که من تموم دیالوگ هاش رو حفظ شدم!! حالا فکرشو بکنید، یه شب حوالی یازده شب اومده به من میگه : مامان من علف میخوام!!

آخه قربونت برم علف از کجا بیارم؟! داد و جیغ و هوار که از همونا که مامان شنگول و منگول بهشون میده...

از اون طرف با یه بنده خدایی حرف میزدم میگه خب بهش سبزی خوردنی چیزی بده!! آخه من نصفه شب از کجا سبزی خوردن گیر بیارم؟ خلاصه باهزار ترفند و قربون صدقه  که دخترم باید فردا صبح برم برم بخرم، دیدی مامان اونا هم رفت براشون بخره؟ راضی شد بخوابه و تا فردا صبح صبرکنه...!!

 

 

راستی نتیجه نظر سنجی انجام شده راجع به بهترین پست من... این بود که:

 من باید به نفع عسلی برم کنار و وبلاگ رو به ایشون واگذار کنم!!

خدانگهدار!!

 

پ.ن: از دوستانی که لطف کردن و نظر دادن ممنون... جبران کنیم!!