تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه 16 مهر1386  |   0:58 آمپول!!
نمیدونم خبر رو شنیدید یا نه؟

همین برنامه ویروس بازار رو میگم که مهتاب تو وبلاگش نوشته! آخ اگه بدونید چقدر وحشتناکه!! گلو درد و بدن درد و اینا... بماند... آب بینی رو بگو که یه لحظه نمیذاره نفس بکشیم... عطسه پشت عطسه! چشام هم قیلی ویلی میره!! 

حقیقت ماجرا اینه که ما پنج شنبه صبح متوجه شدیم هم خودمان و هم عسلی دچار سرماخوردگی شدیم به سرعت برای درمان عسلی اقدام کردیم اما ... فکر کردیم که خودمان همینجوری خوب خواهیم شد... اما زهی خیال باطل!! نگو این ویروسی نیست که از این دواها بلرزه!! خلاصه دوباره به آق دکترمون زنگ زدیم و برای عسلی چند تا شربت دیگه اضافه کردن... در همین گیر و دار بود که متوجه شدم... دکی جان برای مهتاب دو عدد آمپول داده... این بود که گفتم به روی خودت نیار... تو خوب میشی! و به روی خودم نیاوردم!!

اما شب بعد ... چشمتون روز بعد نبینه تا صبح بین مرگ و زندگی دست و پا میزدم... نفس که نمیتونستم بکشم!! ازبدن درد که نمیتونستم بخوابم! از شدت گلو درد، آب دهنم رو هم نمیتونستم قورت بدم... خلاصه همون نیمه شب دست به دعا برداشتم که خدایا... منو تا صبح برسون، میرم آمپول میزنم!! و صبح رفتیم درمانگاه... ۵ عدد! فقط ۵ عدد آمپول ناقابل نوشتند!!

 وقتی بهش گفتم من سه روز تحمل کردم که آمپول نزم...یه لبخند ملیح زدن که: عیب نداره اینا رو میزنی سه روز دیگه خوب میشی!!

و من درمقابل چشمان عسلی که اصرارداشت این صحنه رو ببینه باید مثل یک انسان شجاع وارد اتاق تزریقات میشدم!!

 دیگه نمیتونم ادامه بدم... اشک از چشام جاریه!! حالا داشته باشید که دو تا باهم زدم!  و تازه این برنامه  فردا و پس فردا هم ادامه داره!! 

حالا اینوبراتون تعریف کنم که عسلی خانوم... جو گیر شده بود و لوازم پزشکی شو برداشت آورد که منو خوب کنه...

عسلی: مامان جون! (اینجورمواقع من جون میشم!) بخواب من معاینه ات  کنم!

من: چشم خانوم دکتر!

عسلی: شما اتپاق (اتفاق)بدی شدید!

من: یعنی چی دکتر جون!

عسلی: از زندگیتون ملدید (مردید)دیگه!

من: (دست بردم که یکی از وسائلشو نگاه کنم) یعنی خوب میشم؟!

عسلی: (عصبانی) از وسائل دکتل دخالت نکنین!

من: چشم! حالا چیکار کنم؟! خوب میشم؟

عسلی : چون دواهاتونو نخولدین! من بهتون آمپول میزنم!

من: ا ... شما که به من دوا ندادید؟!

عسلی : یادته فلدا (فردا) بهت گفتم اون استافن (گمونم منظور دکتر استامینوفنه!!) ات لو  بخور؟ نخولدی دیگه!!

من: نه... خواهش میکنم دکتر جون...

عسلی: ببین دختلم (دخترم) اگه گلیه نکنی بلات یه جایزه میخلم...تازه زود خوب میشی!

خلاصه ما از دست این آمپول خواب و خوراک نداریم... دیگه کابوس شب هام هم شده... آمپول!! آمپول!!

وای به حالتون اگه مثل مامانم دعوام کنید که  به خاطر ترس از آمپول نرفتم دکتر!! خب دست خودم نیست!

 

 

 


خاطره  |   چهارشنبه 11 مهر1386  |   0:5 خدانگهدار!!

شنیدید میگن دل به دل راه داره؟

خب از قرار واقعا درسته!! چند شب پیش داشتم عسلی رو میخوابوندم و فیلم سرگیجه آلفرد هیچکاک رو نگاه میکردم که یکهو برنامه قطع شد و بطور زنده و مستقیم بازگشت ریاست محترم جمهور به کشور رو نشون میداد... که عسلی خواب آلود گفت: مامان این همون آقاهه است که دوستت داله؟! اینجا بود که حسابی ذوق کردم چون فهمیدم انگار اونم منو دوست داره!!

 

هفت هشت ماه پیش به کمک پسر عمو کوچیکه، صدای عسلی رو ضبط کردم و رو انسرینگ خونه گذاشتم... حالاهرکی زنگ میزنه حتی اگه اشتباه گرفته باشه... یه دور قربون ایشون میره، بعد قطع میکنه!! چند روز پیش وقتی خونه نبودیم، بابا زنگ زده بود و برای عسلی خانوم شعر خونده بود و یه چند دقیقه ای باهاش حرف زده بود... حالا هنوز که هنوزه... مدام به من میگه شعر بابایی رو بذار. جالب اینجاست که  شروع میکنه به بابا جواب دادن!! هر چی میگم اون صدای ضبط شده اس... بازم مثلا تا بابا میپرسه کجا رفتی دخترم... میگه: لفته بودیم خلید!! (رفته بودیم خرید) یا وقتی بابا میگه زنگ زدم ونبودید... فوری میگه: بلی(ولی!) من خونه ام بابایی!!

 

عسلی داستان شنگول و منگول رو خیلی دوست داره و یه بنده خدایی که خدا بگم چیکارش کنه، اومد و لطف کرد!! سی دی شو براش خرید...حالا از بس اینو دیده که من تموم دیالوگ هاش رو حفظ شدم!! حالا فکرشو بکنید، یه شب حوالی یازده شب اومده به من میگه : مامان من علف میخوام!!

آخه قربونت برم علف از کجا بیارم؟! داد و جیغ و هوار که از همونا که مامان شنگول و منگول بهشون میده...

از اون طرف با یه بنده خدایی حرف میزدم میگه خب بهش سبزی خوردنی چیزی بده!! آخه من نصفه شب از کجا سبزی خوردن گیر بیارم؟ خلاصه باهزار ترفند و قربون صدقه  که دخترم باید فردا صبح برم برم بخرم، دیدی مامان اونا هم رفت براشون بخره؟ راضی شد بخوابه و تا فردا صبح صبرکنه...!!

 

 

راستی نتیجه نظر سنجی انجام شده راجع به بهترین پست من... این بود که:

 من باید به نفع عسلی برم کنار و وبلاگ رو به ایشون واگذار کنم!!

خدانگهدار!!

 

پ.ن: از دوستانی که لطف کردن و نظر دادن ممنون... جبران کنیم!!