یه کم عجیبه... یه جورایی اعتراف جالبی نیست... اما... حقیقت اینه که...وقتی تو بیمارستان گذاشتنش تو بغلم، بد جوری خورد تو ذوقم!!
26 مهر ساعت 9:25
تو دلم گفتم این که خیلی زشته! آخه وقتی تو شکمم بود و همه میپرسیدن دوست داری دختر باشه یا پسر؟! میگفتم دوست دارم خوشگل و خوشبخت باشه... اونوقت همه میخندیدن و میگفتن: خب بابا و مامانش که خوشگلن...نگران نباش!
اما اون روز تو بیمارستان، یه گلوله خشم قرمز!! دیدم که داشت یه بند نق نق میکرد!
چند روز بعد وقتی هنوز 20 روزش نشده بود... مامانم برگشت خونه شون و من موندم و یه نوزاد که حتی نمیتونستم بدون ترس حمامش کنم... ولی کم کم یادگرفتم که کی جاش کثیفه، کی گشنه اشه، و به یه جایی رسید که یه روز به باباش گفتم حیف که بیست و خرده ای سال من و عسلی همدیگه رو نمیشناختیم!!
گمونم زیادی ذوق میکردم و ازش عکس میگرفتم!
یه ماهش که شد، دیگه شبا نمیخوابید. تا صبح گریه میکرد. بهم گفتن کولیک روده داره و بعد از چند ماه که سیستم بدنش کامل شد، درست میشه. دیگه شبا نمیخوابیدم... پدرش میرفت تو اتاق و در رو میبست... من بغلش میکردم...راه میرفتیم... ده دقیقه میخوابید و بعد دوباره از درد و گریه شدید بیدار میشد... معمولا تا سه چهار صبح ادامه داشت... تا چهار ماهش شد و خوب شد.
این لبخند پیروزمندانه هم مال همینه!
وقتی یه سالش شد دیگه یه ثانیه هم از من جدا نمیشد... و همون موقع ها بود که دیگه مطمئن بودم پدرش هم سرش یه جای دیگه گرمه... اما نمیتونستم کاری بکنم... و بلاخره چند روز قبل از تولد دو ساله گیش اون اتفاق افتاد... از اونجایی که فقط روزی یکی دو ساعت پدرش رو میدید، اصلا فکر نمیکردم که متوجه غیبتش بشه... تا اینکه چند روز بعد، وقتی بهش گفتم: واسه تولدت چی دوست داری برات کادو بخرم... بهم گفت: بابا جون!!
حالا اینکه چقدر یواشکی به خاطر همین یه کلمه گریه کردم، بماند ... و به خاطر همین یه کلمه فکر کردم ببخشم و یه فرصت دیگه به پدرش بدم... اما وقتی مردی عشق و هوس و خوشی و چه میدونم همه چیشو یه جای دیگه پیدا کرده، بخشیدن دردی رو دوا نمیکنه!
بگذریم... من موندم و عسلی... اولش سخت بود... مدام بهونه باباش رو میگرفت... و هر دو هفته یه بار که میدیدش... تا صبح تو خواب گریه میکرد... با مشاور حرف زدم... میبردمش پارک... دو تایی میرفتیم رستوران... و کم کم قبول کرد که دیگه باباش نمیتونه بیاد تو خونه... اولین بار که جلو در خونه قبل از اینکه پدرش چیزی بگه تند تند باهاش خداحافظی کرد... من از خوشی اینکه درک کرده و از غصه اینکه چرا باید اینطوری بشه... بغض کردم...
حالا دیگه هر دو تا مون به زندگی دو نفره مون عادت کردیم... من دیگه دلتنگ باباش نمیشم... و برام مثل همون سایه شده... اما متاسفانه برای عسلی همیشه پدرشه... و دوستش داره... روز عید فطر پدرش اومد دنبالش که برن رستوران...اونقدر گریه کرد و بهونه گرفت که منم باهاشون رفتم... و خب پدرش اصلا از این وضع خوشحال نشد!! وقتی تو ماشین بودیم به پدرش گفت که برای جشن تولدش بیاد خونمون...
کدوم جشن؟ حتی نمیتونم براش یه چیزی که دوست داره کادو بخرم! دیگه برای از دست دادن باباش غصه نمیخورم...اما تا آخر عمر واسه چیزایی که عسلی نداره و همه بچه ها دارن ... غصه میخورم...
اونشب پدرش بهم اس ام داد که خیلی دلش میخواد تو تولد دخترش باشه... و من سعی کنم که بهش خوش بگذره و اینا... من هم بهش اس ام اس دادم که میتونه بعد از رفتن مهمونا بیاد و عسلی کادو هاشو نشون بده و با هم عکس بگیرن! آره خب... الان سیل نظرات خصوصی و عمومی سرازیر میشه!!
ـ تو هنوز این مرتیکه رو دوست داری؟ واقعا دعوتش کردی؟ نه! دوسش ندارم! آره! گفتم بیاد...عسلی بهش احتیاج داره... بیخود هم داد و بیداد نکنید!
قرار نبود این پست اندوهناک بشه! بگذریم...
ماه های اول مو هاش و چشاش تیره بود...
اما بعد ... شد موطلایی من ...
حالا... تولد این وروجکه... قراره چند تا از دوستام بیان دیدنش که روز تولدش تنها نباشیم... بعدا یه گزارش مفصل از روز تولدش براتون میذارم... فعلا دارم به این فکر میکنم که چجوری یه کاری بکنم که خوشحال بشه... راستش مدام بهم میگه مثل تولد فلان بچه برام کیک بگیر و بادکنک بزنیم تو خونه و اینا...
با این حساب باید برم یه فکر اساسی بکنم...
بهم گفته براش یه جارو برقی و یخچال بخرم!! جای شکرش باقیه هنوز تو نخ مارک و اینا نیست وگرنه بیچاره شده بودم... 
فعلا تا بعد!
|