تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   شنبه 24 آذر1386  |   19:57 باز میلرزد...دلم..دستم...

باز دچار همون فروپاشی عاطفی شدم... باز هم انگار دوره بهم ریختن و اون احساس نیاز عجیبه که باعث میشه با همه دعوا کنم...قهر کنم و بعد پشیمون بشم... داد بزنم و بعد عذاب وجدان بگیرم...
امروز میخوام هذیان گویی هامو تحمل کنید... نمی دونم چی میگم و فکرم آشفتگی خاصی داره... نمی تونم روی یه نقطه متمرکز بشم...  عسلی مریض شده...بازهم...باز هم...

نمی دونم چرا وقتی من این قدر مراقبش هستم، این قدر مریض میشه؟ بهش مولتی ویتامین میدم... روزی یه نارنگی یا پرتغالش رو فراموش نمی کنم... لباس گرم تنش می کنم و مدام مراقبم که باد بهش نخوره... و هزار تا چیز دیگه...اما ... بی فایده... جمعه صبح خیلی زود... حوالی چهار صبح که بیدار شدم آنتی بیوتیکش رو بدم، دیدم تب کرده... سه چهار ساعتی بالای سرش نشسته بودم و پارچه نمدار رو پیشونیش می ذاشتم و گریه می کردم!

تو رو خدا نگید که من بچه ننه ام یا چه می دونم ضعیفم و اینا... حس می کردم دنیا به آخر رسیده... و هیچ وقت صبح نمیشه... می ترسیدم تبش اونقدر بالا بره که تشنج کنه... اونوقت.. من تنها.. تو اون تاریکی و ظلمات...  ولی خدا خواست صبح شد و تبش هم قطع شد.

بعد از همچین شبی، پدرش اس ام اس داد که میاد دنبالش برن بیرون و وقتی فهمید که مریض شده...
آخ که چقدر ازش بیزارم... نمی دونید چقدر راحت به خودش اجازه داد هر مرخرفی رو برای من بنویسه... که من مادر خوبی نیستم...که احساس مسئولیت ندارم...که بچه ضعیف شده... که مدام میرم مسافرت... که اگه عادات غذایی و داروییش به من بره از دست رفته...که...

فقط میخوندم و اشک می ریختم.  اول خواستم جواب بدم و چند تا درشت بارش کنم... به جاش گوشی رو پرت کردم و مثل احمق ها نشستم به گریه کردن... به خودم می گفتم که من چیکار باید می کردم که نکردم... . یه موقع هایی بی حوصله ام ...خسته ام سرش داد می زنم و یا باهاش بازی نمی کنم... اما مگه میشه بخوام مریض بشه... مگه بیماریش بیش تر از همه خود منو عذاب نمیده؟ بعد به خودم می گفتم که ببین داری همه زندگیتو پای این بچه میذاری با این همه سختی...این همه تحقیر و توهین... حالا بیاد بهت بگه تو رو دوست ندارم... بابا جونمو دوست دارم!

نمیتونم بگم چقدر داغون بودم که تشریف آوردن و جالب اینجاست که مثل همیشه اصرار که من هم برم... نمیفهمم کسی که اینقدر از من بیزاره چطور هر دفعه میگه مگه خودت نمیایی؟ چرا نمیایی؟  این بار هم چون قرار بود که براش لباس بخریم باید میرفتم...

تقریبا از ساعت دوازده و نیم که اومد تا 8 شب که رفت سر پا بودم. رفتیم خرید...سرزمین عجایب... رستوران و بعد هم وقتی مارو جلوی آپارتمان پیاده میکرد اونقدر عسلی گریه زاری راه انداخت که اومد بالا و یه ساعتی نشست و بازی کردن و رفت...

وقتی بیشتر با هم هستیم بیشتر مصمم میشم که اون آدم بشو نبود. گاهی فکر میکنم شاید یه بیماری داشت که دوست داشت دیگران رو آزار بده...تحقیر کنه...  برام خنده داره که فکر میکنه هنوز موبایلش و یواشکی حرف زدن هاش و اس ام اس دادن هاش برای من مهمه!

راستی چرا نوشتن این جا این قدر برام مهم شده؟ شما دوستای مجازی تونو دوست دارید؟ اصلا دلیل وبلاگ نوشتنتون چیه؟ رویا یه پست زده بود راجع به ناشناسی که اس ام اس میداد و او جواب نمیداد و ... (برید بخونید!) و بعد وقتی دیگه اس ام اس نمیده نگرانش میشه که چرا؟ راستی حس عجیبیه...

دوستی مدتی ایمیل زد که بیا همدیگه رو ببینیم و دوست مجازی به این درد میخوره که واقعی بشه و اینا... سعی کردم بدون اینکه ناراحت بشه براش توضیح بدم که آقای محترم قشنگیش به همین مجازی بودنشه... که تو منو نشناسی و من بتونم راحت درد دل کنم...حرف بزنم... برای شما چه مفهومی داره؟

یه سری وبلاگ ها که انگار شدن دلمشغولیم...باید برم سر بزنم و ببینم چی نوشتن... حتی اگه کامنت نذارم و چقدر حرص میخورم وقتایی که پست جدید  نذاشتن و من نمیفهمم که خوبن؟ چیکار میکنن؟ حتی برای دوستایی که میشناسید و  آدرسی ندارن... وقتی مدتی نمیان...نگران مشم... چی شده؟

متاسفانه یا خوشبختانه چند تا دوست دارم که تو دنیای واقعی هم دوستام هستن!! و همین باعث میشه که گاهی مجبور میشم خودمو سانسور کنم! مثلا الان شاید (...) بپرسه: خب دیگه دلت برای کی تنگ میشه؟ دیگه نگران کی میشی؟ نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم... اما من اعتقاد دارم که رابطه من با دوستای اینترنتیم تا زمانی که در محدوده این دهکده جهانی باقی بمونه...اصلا قابل مقایسه با دنیای واقعی و دوستی های واقعی نیست... رابطه ایه که جنسیت توش نقش پررنگی نداره... وقتی دلم میگیره و شما برام کامنت میذارید حرفی که میزنید مهمه زن یا مرد بودن نویسنده چه فرقی میکنه؟  وقتی من با دلمشغولی های رویا و بانو و مرضیه همراه میشم... دلنوشته های بهنام و حسن و فریبرز .. عصیانگری حامد و آرامش رامین ...  با وبلاگ گوبولی و شیلا و خاتون و فرشید شریک زندگی هاشون میشم....  پریشان گویی لیتیوم و آوامین و و حامد رو دنبال میکنم .... اگه بخوام اسم ببرم... که خیلی میشه... میخوام بگم وابستگی عجیبیه...

اونقدر حس سنگین غمی ناشناخته دارم که فکر میکنم بهتره با عسلی تمومش کنم...شاید با یه لبخند از اینجا برید...

یادم نیست چیکار کرده بود که دعواش کردم... اونم رفته بود زیر میز و بلند بلند گریه میکرد که :
_ اگه از من عذل خواهی (عذر خواهی) نکنی من میام میزنمت بازم گلیه میکنم!!
وقتی من پای سیستم هستم گاهی میاد این گوشه کنارا مشغول بازی میشه. و من میشم بچه اش و همینطور که کار میکنم مثلا غذا درست میکنه و میاره من بخورم. دیروز سخت سرگرم خوندن وبلاگی بودم که اومد سراغم و من گاهی جواب میدادم ..یه چیزی داد و منم گذاشتم تو دهنم و گفتم به به...مرسی مامان... که دیدم یه جیغ کوچولو کشید و ادای منو در آورد:
_ وای خدا...صابونو خولدی دختلم؟
نگو بچه مثلا بهم صابون داده که من قبل از غذا دستامو بشورم! خوبه که بازیش تخیلیه!!
پنج شنبه با آمینا رفته بودیم انقلاب گردی... اون پاساژ های خاک گرفته و کثیفش که کتاب دست دوم میفروشن... دنبال پایان یک پیوند گراهام گرین میگشتم... یه کتاب جیبی که سال 42 چاپ شده...با کاغذهایی که دارن متلاشی میشن... فکر میکنید چند؟ 8 هزارتومن... تازه اگه خواستم سفارش بدم که بیارن... خب معلومه که نخریدمش... اما تو برنامه 5 ساله دوم بودجه نوشتمش!! اگه بدونید چقدر اون کتاب فرشی ها و قدم زدن تو اون راهروهای باریک و کثیف رو دوست دارم... کتاب هم خریدم... مگه میشه دست خالی اومد...برای خودم و عسلی و ... بقیه اش سورپریزه!! اصرار نکنید نمیگم...

پ.ن1: برای بخش معرفی کتاب...پایان یک پیوند گراهام گرین رو توصیه میکنم ... به شدت! برید بخرید. بخونید و لذت ببرید... بعدم خب به چه دردتون میخوره...پست کنید برای من!!

پ.ن۲: راستی ... دوشنبه میرم شمال... اگه خدا بخواد... آخر هفته یه عروسی و بعد شب چله... با انار و هندونه و فال حافظ... اونم با لسان الغیب بابا که رد خور نداره...برگشتم... مفصل براتون مینویسم...

پ. ن۳: باورتون میشه حالم بهتره!


خاطره  |   سه شنبه 20 آذر1386  |   12:29 بینایی!

اتاق انتظار مثل همیشه شلوغ بود. مرد نگاهش را در جستجوی جای خالی برای نشستن چرخاند. یک صندلی کنار دو دختر جوان خالی بود. مرد، بی درنگ به آن سمت رفت و نشست. نفسی کشید و این بار با خونسردی مشغول تماشا و ارزیابی اطراف شد. خانم منشی سخت مشغول مطالعه بود. تلفن روی میز زنگ می زد و او با اکراه در حالی که هنوز چشم به صفحات کتاب داشت، دست برد تا گوشی را بردارد. مرد بی آن که بخواهد گفتگوی دو دختر جوان را می شنید:

_ حتما خسته شدی. بعد از این بیمار نوبت من است.

_ نه. اصلا. من اینجا منتظر می شم تا برگردی. یادت باشه که همه چیزو دقیق توضیح بدی...

_ همین کار رو میکنم.

مرد با خوشحالی فکر کرد: پس از این دو نفر یک نفر ویزیت خواهد شد.

و به شمارش سایر افراد پرداخت. بیماری از اتاق پزشک خارج شد. منشی در حالی که پول ها را می شمرد، نام بیمار بعدی را صدا کرد.

دختری که مشکی پوشیده بود، به سرعت بلند شد و زیر گوش دوستش گفت: زود بر می گردم.

وارد اتاق معاینه شد و در اتاق را پشت سرش بست.

مرد به دختر جوان که کنار او نشسته بود، نگاه کرد. مطمئن بود که دختر از گوشه چشم او را میبیند و عمدا نسبت به او بی تفاوت است.

صدای گوشخراش پاشنه های کفش در راهرو، نزدیک شدن زنی را خبر می داد. سر انجام زن در آستانه ی در پدیدار شد. تقریبا همه به طرف او برگشتند. زن مسن بود و آرایش غلیظی داشت. با اخم به طرف میز منشی رفت. چیزی گفت و بعد... مرد میدانست که مستقیم به سمت آن ها آمده و کنار دختر جوان خواهد نشست. زن همین کار را کرد. پیدا بود که ادای خستگی و کلافه گی را در می آورد. پاهایش را روی هم انداخت و بادبزن چوبی زیبایی را از کیفش خارج کرده و مشغول باد زدن خود شد.

در اتاق معاینه گشوده شد. دختر جوان سر بلند کرد و به در اتاق خیره ماند. اما دکتر از آن خارج شد. دکتر، مرد لاغر اندام و قد بلندی بود. مستقیم به طرف میز منشی رفت و آرام چیزی در گوش او زمزمه کرد. خانم منشی به سرعت برخاست و کلیدی را از جیب روپوشش خارج کرده و به سرعت به طرف اتاقی رفت. در را گشود و داخل شد. روی در اتاق نوشته شده بود: تجهیزات! هیچ صدایی شنیده نمی شد. مرد متعجب، متوجه شد که دختر جوان همچنان به در اتاق معاینه خیره مانده است. در اتاق نیمه بسته بود و هیچ چیز دیده نمی شد. مرد فکر کرد: حتما نگران دوستش است. ناگهان گویی چیزی را به خاطر آورده باشد، دست در جیب پیراهنش کرد و کاغذی را بیرون آورد. برخاست و به طرف دکتر رفت که همچنان منتظر کنار میز منشی ایستاده بود. مرد با چاپلوسی مشغول خوش و بش با دکتر شد و متوجه شد که دختر جوان به آنها نگاه می کند. به همین دلیل صدایش را پایین آورد و گفت: آقای دکتر این برگه معرفی نامه است. یکی از همکاراتون منو برای معاینه به شما معرفی کردند. گفتم شما...

ورقه را به سمت دکتر دراز کرد. دکتر پیدا بود که از سر اجبار، کاغذ را گرفت و گفت: نوبتتان که شد...

مرد حرف دکتر را قطع کرد و گفت: می دانم. ولی شما آن را بخوانید...

خانم منشی از اتاق خارج شد. یک جعبه ی کوچک در دست داشت. به دکتر نگاه کرد. دکتر با سر اشاره ای کرد و خانم منشی جعبه را به اتاق معاینه برد. دکتر کاغذ را با فاصله از چشمانش نگه داشت و پیدا بود که سعی می کند،  آن را بخواند. مرد متوجه شد دکتر علی رغم جوانی به پیر چشمی مبتلاست. 

خانم منشی از اتاق معاینه خارج شد و به دکتر گفت: آقای دکتر آماده است!

دکتر بی حوصله کاغذ را به مرد برگرداند و گفت: عینک همراهم نیست. نوبتتان که شد، آن را می خوانم.

به طرف اتاق معاینه رفت و در را پشت سر خود بست. مرد بی حرکت بر جا ماند. خانم منشی پشت میز خود قرار گرفت و بی اعتنا مشغول خواندن کتابش شد. مرد به دختر جوان که باز هم به اتاق معاینه خیره شده بود، نگاه کرد و کنار او نشست و با عصبانیت ساختگی گفت:

_ عجب دکتری من که پاک نا امید شدم!

متوجه بود که توجه دختر جوان به موضوع جلب شده است. ادامه داد:

_ نتونست یک خط از این نامه رو بخونه! دکتری که چشمش این قدر ضعیف باشه...

زن مسن به مرد نگاه کرد و گفت: دیدید که عینک همراهش نبود!

مرد گفت: نه موضوع اینه که چشماش خیلی ضعیف بود خانوم! من نمی دونم چطور ممکنه معاینه رو درست انجام بده؟!

زن تقریبا قانع شده بود: خب ...بله...

دختر جوان گفت: با چشم ضعیف هم میشه تشخیص درست داد!

مرد با خنده گفت: چقدر محکم حرف می زنید. مگر ندیدید...

زن مسن تصدیق کنان گفت: درسته. به عقیده من...

دختر جوان به طرف زن برگشت. نگاهش چنان سرد و بی روح بود که کلام در گلوی زن خشکید.

_ با یه عینک میشه ضعف بینایی رو برطرف کرد. اطلاعات و مهارت پزشکی ربطی به نمره عینک نداره!

مرد گفت: شما متوجه نیستید، ضعف بینایی...

دختر با خشونت حرف مرد را قطع کرد: این شمایید که متوجه نیستید...

مرد که از لحن گزنده ی دختر ناراحت شده بود گفت: اگر به خاطر این معرفی نامه نبود...

ناگهان در اتاق معاینه باز شد. دختری که مشکی پوشیده بود، خارج شد و با خنده به طرف دختر جوان آمد. دست او را فشرد و گفت: من اومد. ویزیت رو بدم و بعد بریم...

به طرف میز منشی رفت. دختر جوان به آرامی و با تمانینه خاصی برخاست و به طرف در خروجی رفت. در آستانه ی در، یک لحظه برگشت و به مرد خیره شد. مرد با خود گفت: عجب غلطی کردیم!

دختر وارد راهرو شد و از دید مرد خارج شد. صدای قدم های آرام و شمرده اش هنوز شنیده می شد. دختری که مشکی پوشیده بود، پول را پرداخت و به طرف صندلی دختر جوان برگشت. او را ندید. با دستپاچگی از منشی تشکر کرد و به راهرو دوید. دختر جوان به پله های خروجی ساختمان رسیده بود. دختری که مشکی پوشیده بود، خود را به او رساند و گفت: صبر می کردی تا من بیام.

دختر جوان ایستاد. لبخندی زد و دست در کیفش کرد و عصای سفید تا شده ای را خارج کرده آن را باز کرد و بازویش را به دختر مشکی پوش سپرد. تا قدم های نامطمئن او را همراهی کند.

دختر مشکی پوش گفت:

_ نگران نباش دیر نشده... هوا هنوز روشنه!

 

 

پ.ن۱: این داستانم رو تازه ننوشتم اما اسم نداشت... اینم الکی براش گذاشتم... اگه اسم بهتری سراغ دارید... خوشحال میشم پیشنهاد بدید

 پ.ن۲: دوستای خوبی مثل دیوار، بیتا،شبنم و ... اونایی که سر میزنن و من نمیتونم باهاشون تماس داشته باشم: ممنون!


خاطره  |   چهارشنبه 14 آذر1386  |   11:17 "او"
داستان از اینجا شروع شد که به چهار ستاره مانده به صبح سر زدم... مثل همیشه لطیف و پر احساس... قشنگ و تاثیر گذار... از اسکناس های دویست تومانی نوشته بود... مگر میشد به آنجا سر نزم... رفتم و بحث "او" داغ بود و لبریز از زیبایی... دلم خواست در بحث شرکت کنم... اولین کامنتم پاک شد. برای لحظه ای منصرف شدم اما دلم نیامد حرف نزنم... حسم را نوشتم و دیشب پیشنهاد داشتم که آن کامنت را مفصل تر در قالب یک پست بنویسم و خب...  شاید بد نباشد بگویم پست حميد لواساني عزیز هم بی تاثیر نبود.

 

"او" برای من چیز عجیبیست... آمیخته ی همه حس های قشنگ... تصویری از همه چیزهایی که نداشتم و دوست داشتم داشته باشم... و همه چیزهایی که داشتم و دوستشان داشتم... اگر بگویم خدا... انگار یک چیزی کم دارد... اگر بگویم معبود... اگر بگویم ... کدام کلمه میتواند کافی باشد؟!

داستان پیدا کردن خدا... وقتی کودک بودم... داستان قشنگ و پیچیده ای بود... سال ها بعد آنرا به صورت فیلمنامه نوشتم...اسمش را گذاشتم خدا اینجاست و پدر عسلی آنقدر تشویقم کرد و پی گیر شد که چاپش کرد. (گمان میکنم آنموقع ها واقعا هنوز مرا دوست داشت. یا بهتر بگویم قبولم داشت) بعد از چاپش تا مدتها حس میکردم که تجربه شخصی دونفره ام را ... من و "او" را در معرض دید و قضاوت همه گذاشتن اشتباه بوده است... اما یک روز در یک رستوران وقتی یکنفر به من گفت که با خواندنش اشک توی چشمانش حلقه زده و عاشق آن دختر بچه و خدایش شده (آن هم یک مرد!) فکر کردم شاید باید نوشته میشد... و چاپ میشد...

میدانم که مثل جریان یک راهب بودایی خیلی ها ممکن است با من هم عقیده نباشند... اما من خدا را همه جا و هر لحظه حس میکنم... من هم مثل خیلی از بنده هایش خطا میکنم ... گناه میکنم و یک لحظاتی اصلا حضورش را از یاد میبرم... اما وقتی بخواهم وجودش را لمس کنم به یک معجزه و یک اتفاق عجیب و غریب احتیاج ندارم...

برای درویش نوشته بودم:

یک روز جمعه من و عسلی برای خرید بیرون رفتیم... حوالی یک بود که کارمان تمام شد و باید به خانه برمیگشتیم... عسلی اصرار کرد که به رستوران برویم. فست فودی در حوالی منزل بود که در ذهنم آنجا را انتخاب کردم. کنار خیابان به انتظار ماشین ایستادیم... ظهر جمعه و قحطی تاکسی... در دلم گفتم... خدایا کلی خرید کردیم یک تاکسی میخواهم که جلو جا داشته باشد! و وقتی تاکسی ایستاد و ما جلو سوار شدیم میدانستم که "او" صدایم را شنیده... کمی بعد فکر کردم ما باید از این ماشین پیاده شویم و بعد یک ماشین دیگر تا به رستوران برسیم... به "او" گفتم لطفا مسیر بعدی را هم ما را ببرد! سر چهارراه همه پیاده شدند و ما مسیر بعدی را پرسیدیم... خب معلوم است که "او" صدایم را شنیده بود... و من در دلم گفتم... خب مثل اینکه امروز من مهمان توام... و ما مقابل رستوران پیاده شدیم... هم عسلی هم من از همه چیز لذت بردیم و بعد هم به خانه برگشتیم... در حالیکه میدانستم "او" از خوشحالی من خوشحال است.

مهم نیست که بعضی ها باور نکنند و اینها را روزمره ها و تصادفات ساده زندگی حساب کنند... مهم این است که من همه چیزهای خوب و کوچک زندگی را به پای او مینویسم... به خاطر دارم یکبار که این را میگفتم مهتاب گفت پس اتفاقات بد رو پای کی مینویسی؟ آن موقع جواب ندادم... اما الان فکر میکنم اتفاقات بد یا نتیجه اشتباهات خودمان است که باید تاوان بعضی حماقت هایمان را پس بدهیم... که حتم دارم او هم از رنج کشیدن ما ناراضی است ...یا در نظر ما بد است و او میداند که در پس آن "به ظاهر شر" چه "خیری" نهفته است...

داستان طناب را گمانم خیلی ها خوانده اید:

 

کوهنوردی در حال صعود، گرفتار بوران و طوفان شدید میشود پایش میلغزد و بین زمین هوا با طنابش معلق میماند. "او" را صدا میکند و عاجزانه تقاضای کمک میکند. "او" پاسخ میدهد: به من ایمان داری؟ پاسخ بله است. پس طناب را قطع کن! مرد فکر میکند، تنها رشته ای که او را از سقوط به درون دره محافظت کرده است را، چگونه ببرد؟! پس اینکار را نمیکند... صبح روز بعد... کوهنوردان مردی را میبینند که در ارتفاع یک متری از زمین در میان زمین و آسمان یخ زده و مرده است... .

 

در روزهای تلخ زندگیم... همیشه لحظاتی بوده که سرش داد کشیدم و گفتم این منصفانه نیست... میتوانستی جلوی این اتفاق را بگیری... اما وقتی میگذرد... روزها... ماه ها ... یا گاهی سال ها ... به عقب که نگاه میکنم میبینم باید آن اتفاق می افتاد تا من رها شوم... تا من به "او" نزدیکتر بشوم...

گاهی باید به او اعتماد کرد و طناب را برید...

همیشه پای ثابت همه دعاهایم این است...

ایمانم را از من نگیر... من را به حال خودم رها نکن...

 

 

 

این روزها برایم حکم آورده اند، از خود شخص "خدا"

که عاشقی

عاقبت خوبی دارد برای "من"... *

 

 

پ.ن۱: اگر برایم بنویسید که شما کی و چطور "او" را حس میکنید... خوشحال میشوم... و اگر یک پست برایش نوشتید ... من را هم خبر کنید...

پ.ن۲: * محمد حسین عابدی 


خاطره  |   یکشنبه 4 آذر1386  |   20:22 من و سفری خاطره انگیز!!3

 شنیدید که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست! (میدونم این جمله تکراریه...اما همینه که هست!) 

داشتم میگفتم... قرار بود که ما عصر روز چهارشنبه حرکت کنیم به سمت شمال. اما برای سعیده جان مشکل پیش اومد و قرار شد که 5 شنبه عصر حرکت کنیم. و خب مستحضر هستید که درتهران بارندگی شروع شد و مخالفت ها هم شروع شد: مگه مجبورید برید... بزارید یه وقت دیگه و اینا...ما هم گفتیم نه..الان باید بریم... دوست داریم... همینه که هست! بعد گفتن که پس جمعه صبح راه بیافتید ...گفتیم نه... زمان رو از دست میدیم... اگه اون موقع شب ماشینتون تو جاده خراب بشه... شما دو تا دختر میخوایید چه خاکی توسرتون کنید!! ( عین جمله رو گفتم که عمق ماجرا بیاد دستتون) خلاصه ما با سماجت بسیار بر تصمیم خود راسخ ماندیم!

حوالی سه بعد از ظهر سعیده اومد خونه دنبالمون و  سفرمان شروع شد...

کودک دلبندمان هم خوابید و به ظاهر همه چیز خوب پیش میرفت... هنوز از تهران خارج نشده بودیم که متوجه شدیم یک دویست و شش بی اخلاق هی دارد با ما کل کل میکند و به قول معروف مرض دارد... سعیده اولش سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه...اما دیدیم نه انگار حرف حالیش نیست ... وقتی پشت چراغ قرمز با فاصله اندکی از ما جلو زد... چشمتون روز بد نبینه! سعیده پیاده شد که به خدمتش برسه! فقط شانس آوردیم قفل فرمونشو بر نداشت!! من هم هی داد و بیداد که ولش کن... دیوونه است! تو عصبانی نشو... و خوشبختانه چراغ سبز شد و بعد از یک بگو مگو ی ساده کوتاه اومدن که شنیدم راننده که گمونم زیر 18 سال سن داشت، داد زد: من 25 سال تو انگلیس راننده بودم! چی فکر کردی!!

جل الخالق!!... کی فکرشو میکرد ؟! که آدم زیر بیست سال سنش باشه، اما 25 سال تو انگلیس رانندگی کرد باشه!!

حوالی قزوین که رسیدیم بارون اونقدر شدید شد که دیگه عملا جایی رو نمیدیدم... صدای ترسناکی هم داشت... بارون که تموم شد ما به گردنه کویین رسیدیم و چنان مه غلیظ و در عین حال قشنگ و شاعرانه ای اطرافمون رو گرفت که باز هم مجبور شدیم با حداقل سرعت بریم جلو...  حالا فکرشو بکنید که عسلی هم بیدار شد و بهونه گیری و بد اخلاقی و... ما هم برای همین هرچی دستور صادر میکرد میگفتیم چشم... برای رضایت ایشون گمونم ۲۸۹۶ بار آهنگ عشق من کوروش صنعتی و عروسی نریمان رو گوش کردیم!

وقتی به رشت رسیدیم کاملا نا امید شدیم چون بارون یکریز و شدید میبارید. از اونجایی که مسیر را خوب بلد نبودیم... مجبور شدیم از چند نفر بپرسیم و  بعضی ها اونقدر دلسوزی میکردن و توضیح میدادن که از پرسیدن پشیمون میشدیم!!

حوالی ساعت نه رسیدیم خونه... اونقدر بارون شدید بود که تو همون فاصله کوتاه باز کردن در پارگینگ و بردن وسایل کاملا خیس شدیم و یخ زدیم.

اونشب راحت خوابیدیم، خسته بودیم ولی امید وار بودیم!! اما صبح فردا که دیدیم همچنان بارون میاد، بدجوری خورد تو ذوقمون... تا شب به چند تا از شهرهای اطراف سر زدیم ولی عملا به غیر از شکممان!! (به خاطر غذاهای خوشمزه) لذت دیگری نبردیم. صبح روز بعد رو گذاشتیم برای دریا... طوفانی بود... اما نمیدونید چه عظمت ترسناکی داشت... گمونم روی هم رفته تونستیم 5 دقیقه کنار ساحل بمونیم باد شدیدی که میوزید قطره های درشت بارون رو چنان میکوبید تو صورتمون که نمیشد چیزی رو دید...

کمی تو شهرک دور زدیم... و برگشتیم خونه. حالا فکرشو بکنید که عسلی گیر داده:

_ مامان منو ببر دریا شنا کنم.

_ آخه خیلی سرده... یخ میزنی!

_پس به بابایی بگو استلخ (استخر ) پل از آب کنه من بلم (برم) اونجا شنا کنم!

به قول سعیده دهن و سرویس و صاف و اینا! شنیدید؟!

 و ما برگشتیم تهران... همه اصرار داشتن که بمونیم. شاید اگه احتمال این وجود داشت که فردا افتاب در بیاد میموندیم اما کاملا معلوم بود که تا آخر هفته هم معلوم نیست که بارون بند بیاد... آفتاب پیشکش!!

در راه برگشتن هیچ اتفاق قابل توجهی نیافتاد ... بعد از رشت بارون هم بند اومد و ما ساعت ده خونه بودیم... سعیده اونقدر خسته بود که بعد از یه دوش ده دقیقه ای، تو پذیرایی از هوش رفت... حتی وقتی عسلی از سر و کولش بالا میرفت و میپرید روش، طفلک نا نداشت مخالفت کنه... شام رو هم تقریبا تو خواب بیداری و به اصرار من خورد!

اما دلتون برای من بسوزه که مجبور بودم کنار عسلی بخوابم... این وروجک تو ماشین خوابیده بود و مگه میخوابید... هر بار که من از خستگی خوابم میبرد، بعد از گذشت چند ثانیه ی ناقابل، ناگهان ضربه ای توی صورتم میخورد و یک صدای بی اندازه دوستانه: مامان جون خوابیدی!؟

شتلق! (صدای سیلی که من نوش جان میکردم!) : مامان جون، دوستت دارم!

و اینطوری بود که حوالی یک خوابید و من هم تونستم بخوابم!

و اما...

آموخته های سفر:

 

1_ همیشه سعی کنید حرف بقیه رو گوش کنید، و  بهش عمل کنید!!

2_ اگه علی رغم همه مخالفت ها رفتید سفر و نتونستید لذت ببرید به روی خودتون نیارید... چون اولین حرفی که میشنوید اینه: دیدی گفتم! خوب شد!!

به همه بگید...همه چی خوب بود...هوا آفتابی... طبیعت زیبا..

دریا آرام!

3_ تو جاده از راننده های مرد سبقت نگیرید، چون بهشون برمیخوره و بلافاصله باید ثابت کنن که عقب نمیمونن!

4_ اگه از یه مغازه کلی خرید کردید و فروشنده گفت خرید ها رو بذارید تو ماشین و برگردید یه ظرف زیتون سوغاتی بهتون بدم، فکر نکنید واسه اینه که نزدیک 50 هزارتومن خرید کردید، واسه اینه که شماره موبایل شو بده!!

4_ اگه صبح دو شنبه  تو فاصله برگراه نیایش تا ونک یه ریوی سفید کثیف و گلی دیدید که یه دختر ریز نقش با نمک راننده اش بود... اون سعیده است... خسته است... خوابش میاد... سفر خوبی هم نداشته... آروم از کنارش رد شید وگرنه اینبار اگه پیاده بشه دیگه حتما قفل فرمونش رو هم برمیداره!!