|
او نمیداند. او که پشت فرمان نشسته و ناگهان مسیر را عوض میکند.. و من میگویم اشکالی ندارد... نمیداند وقتی فریاد میزنم که چرا این طرفی؟ متوجه نمیشود که چرا بغض میکنم و دیگر حرفی نمیزنم... و شاید که نه...حتما باید تا حالا فراموش کرده باشم... اما نکردم... او نمیداند...
اما تو، تو که میدانی... آن شب کذایی را فراموش کرده ای؟ گمان نکنم... داخل آن پیکان لعنتی... تو و مهتاب میخواستید من غصه نخورم...اما همه چیز معلوم بود... از نگاه هایتان میفهمیدم که سردرگم تر از آن هستید که چیزی بگویید... بارها دلم میخواسته از تو بپرسم... آن شب چه شد؟ از ابتدا تعریف کن...با تمام جزییات... از گرفتن حلیم و ... آغوش کشیدن بین راه... اما دورغ چرا هنوز تاب و توان شنیدنش را ندارم... حالا یک چیزی میماند... اینکه دست کم یادت باشد.. از این به بعد... شب بود یا روز...چهار نفر بودیم یا چهل نفر! یک ماشین بودیم یا ده ماشین!... مرا زجر کش نکنید با آن بلوار ... اول مرا برسانید ...
دلیلش همین بس که با آن خستگی... خوابم نمیبرد... یاد آن شب در من زنده شده بود... و تا صبح کابوس آن شب را دیدم...
پ.ن، محرمانه: دو راه بیشتر که نیست... یا من فکرم را عوض کنم...یا شما خانه تان را... میبینید... عوض کردن خانه راحتتر است!! |