تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   یکشنبه 19 اسفند1386  |   0:48 برای تو...
کی فکرشو میکرد؟!

...که من تو تیم پژوهشی دکتر فرهود استخدام شوم و بعداز  یک ماه... خانم دکتری که پیش من مینشست، باردار شود و سر کار نیاید؟! آن وقت "او" را استخدام کنند؟!

روز اول که دیدمش چشمای روشنش توجهم را جلب کرد. نه اینکه این رنگ چشم ندیده باشم...نه.. اما وقتی موهایی به سیاهی پر کلاغ و ابروهایی مشکی تر داشته باشی... چشم های روشنت انگار دو دو میزند...

و بعد تپل بودنش... نمیتوانستم بگویم چاق و بیقواره بود... اما از من که همیشه وزنم ثابت و داخل منحنی معروف رشد!! بود، خیلی تپل تر بود...

همان چند روز اول کافی بود که بفهمم چقدر آهسته و کند عمل میکند، همیشه از گروه عقب میماند...برعکس من که یک ساعت مانده به پایان ساعت اداری کارهایم تمام و کمال روی میز سرپرست بود... یک جورهایی در برنامه اتاقمان اخلال ایجاد میکرد. کنار من ننشست... و ساعت رستش را با ما نمیگذراند... همین کافی بود که دست آخر به یک ماه نکشیده، به شدت بگو مگو کردیم... در ها را به هم کوبیدیم و چشم در چشم داد و بیداد کردیم... و انگار هر دو تخلیه شدیم!! چون کم کم شدیم دو تا اسفندی پر شر و شور که برای هر شورشی در گروه نفرات اول بودیم...

و ... یک روز چشم باز کردم و دیدم  من شدم باربی جونِ او و او شد، پاندا نازه ی من...

دیگر ممکن نبود از گروه عقب بماند چون من برایش فرم ها را پر میکردم ... تا بتوانیم ساعت رست را با هم باشیم... و میدیدم که به سادگی از آرامش و کندی او خوشم آمده است... و حتی حس میکردم که دوست دارم مثل او باشم...

عادت کردم که روز تولدم ناگهان سر و کله اش پیدا شود و جشن کوچک دونفره ای بگیریم... با کلی عکس های مکش مرگما! از خودمان دوتا...

عادت کرده ام که با بدقولی هایش بسازم چون میدانم که هروقت که واقعا تنها باشم او خودش را میرساند...

عادت کرده ام که حالا که عسلی آمده هر بار که میآید به عسلی بیشتر توجه کند تا من!

به خوبی هایش...به خنده هایش... به مهربانی های ساده اش عادت کرده ام...

 و عادت کرده ام که هیچ وقت هدیه ی تولدش را به موقع ندهم...بسکه بد قول است و همیشه مشغول کار و کار و کار...

امروز روز اوست... روز میلاد دختری که از او خوشم نمی آمد و حالا بی اندازه دوستش دارم...

آمینا... تولدت مبارک...

 

 

پ.ن: قاعده اش این است که این پست اختصاصی باشد و پی نوشت نداشته باشد... اما یک عذرخواهی به همه دوستان بدهکارم... بابت اینکه به هیچکس سر نزدم و تقریبا ۵ روز اصلا به شبکه دسترسی نداشتم ...

این روزها خرید عید... خانه تکانی و آماده شدن برای سفر بیست روزه به کلی وقتم را گرفته است... و این وسط ها سنگ کلیه ام هم هی تکانی میخورد و از دردش مرا بی نصیب نمیگذارد...

برمیگردم...به سرعت... تا پیش از رفتن...

 

 


خاطره  |   دوشنبه 6 اسفند1386  |   23:31 دیر اما با علاقه ...برای رویا... چهار ستاره مانده به صبح
میدانم که دیر در بازیت شرکت میکنم..اما میخواهم بدانی که یادم هست...

همانطور که "خدا اینجاست" را فراموش نکرده ام... و اگر راستش رابخواهی به خودم گفتم... شاید روزی... کتابش را با امضا کج و معوج و ناخواستنی ام به تو هدیه دادم... که از همه دوستان نادیده ام ... بیشتر دوستت دارم...

ناخوانده هایم زیادند... که حسرت خواندنشان را دارم... اما ناتمام گذاشته هایم...

میخواهم از کتابی شروع کنم که خودت هم در وصفش نوشته بودی... عاشق. عاشق مارگریت دوراس. چندین بار شروع کردم و سعی کردم بخوانمش اما دریغ از تحمل بیست صفحه...

پارسیان و من... نویسنده اش را در نمایشگاه دیدم کتاب را برای عسلی امضا کرد و خاطره خوبی برایم گذاشت... اما نتوانستم تمامش کنم...

اسرار دره جنی... و ...

و ...شرمگین از این آخری!!  صد سال تنهایی ... گابریل گارسیا مارکز!! میبینی کتاب هایی را نتوانسته ام تمام کنم که این روزها علاقه داشتن به نویسندگانشان همان نشانه روشنفکری و داناییست..

بیشتر ادامه نمیدهم که فکر میکنم اوضاع خرابتر میشود و چراغ فکرم هی خاموش و خاموش تر!!

و شاید روزی برایت همه شان را نام بردم و با هم خندیدیم... به سلیقه افتضاح من و ظاهر غلط انداز روشنفکرانه ام!!

 

 

پ.ن۱: دیشب فیلم No country For Old Men را دیدم... و امروز شنیدم که دیروز دو اسکار را از آن خود کرده است... انگار بعد از ۲۴ ساعت..هنوز بغضش با من است...حالا فکرش را بکنید که کمی قبل تر Atonement را هم دیده باشی و اشک و خشمی در دلت مانده باشد... از جنگ متنفرم... از جنگ متنفرم...

پ.ن۲: دلم بهار میخواهد... دلم طبیعت میخواهد... دلم هوای افتابی اما خنک اردیبهشت را میخواهد... دلم نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه را میخواهد... با عسلی... با آمینا... با سعیده...

پ.ن۳:گفتم سعیده... یادم افتاد... آخه آقای محترم رابطه ما برمیگردد به سال ۷۴ باورت میشود... برف... سرما... آفتاب ...گرما... برق... جوشکاری...ریخته گری... استاد... شیطنت... حراست...توبیخ... دانشگاه... پاسداران... کرج... دِرِک!! هنرا!! (دوتای آخر سریه! فقط خودمون میدونیم و بس)

معلومه که ولنتاینش ماله منه... حسود!