|

آخه چه جور دوستی تولد عزیز ترین دوستشو یادش میره؟!
من چه جور دوستی هستم؟!
سعیده.........................
با تاخیر...
با شرمندگی ...
تولدت مبارک!
البته اگه دوست آدم سعیده باشه و بدونه که تو یکی دوماه گذشته چقدر درگیر بودی... معلومه که هی میگه عیب نداره... چهار روز که عددی نیست!
قصد داشتم یه پست ویژه بزنم... دیشب اونقدر حالم گرفته شد که دیگه دست و دلم به هیچ کاری نرفت...
امشب فکر کردم...یه گوشه ای از چیزهایی که میخواستم بنویسم رو همراه این چند خط بذارم تو وبلاگ. حس کردم لازمه...
وقتی دانشگاه قبول شدم، رشته مو دوست نداشتم. حتی نمیدونستم چی هست. شرکت کردم برای اینکه تهران بود و ثبت نام کردم چون قبول شدم!
ترم اول اصلا حدس هم نمیزدم که روزهای آینده گروهی را تشکیل خواهیم داد و آنهمه سر و صدا به پا خواهیم کرد! اونقدر گروه خوبی شدیم که عاشق رشته ام شدم!
یادته...بوفه دانشگاه نی نداشت. لیوان یه بار مصرف که هیچ. این شد که یاد گرفتیم با بطری نوشابه بخوریم. یادته اولش میرفت تو چشم و دماغمون؟! بعد شدیم یه پا...
و دوستی ما وقتی عمیق تر شد که مجبور شدیم برای گذارندن واحد های عملی به کرج سفر! کنیم... هفته ای سه بار و گاهی بیشتر... جوشکاری...برق و مدارات... ریخته گری... و فقط تو و من میدونیم که چقدر خاطره داریم و چند شبانه روز میتونیم با به یاد آوردنشون بخندیم ...
این عکس سه نفری ماست. تو کلاس جوشکاری. نفر اول از سمت راست منم... نفر وسط سعیده و اون یکی موناست.
خوشحالم که از اون گروه ۵-۶ نفره " تو" موندی...
ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره! پس...
تولدت مبارک!
پ.ن۱: مامان ۱۷ فروردین یه عمل جراحی موفقیت آمیز داشت و شکر خدا الان حالش خیلی بهتره...نمیدونم چطور از دوستای گلم تشکر کنم که با کامنت های محبت آمیزتون دلگرمم کرده بودید... دوست داشتم تک تک اسم ببرم ولی در اینصورت باید اسم خیلی ها رو بگم...
پ.ن۲: گمونم بعضی از دوستان میدونن که من تو یه وبلاگ گروهی هم همکاری میکنم. چون علاوه بر همکارا صدای خواننده ها هم در اومده بود که چرا مطلب نمیذارم... پستی رو که دوست داشتم اینجا بذارم گذاشتم اونجا!! پس شما یه توک پا بیایید اینجا!! |