تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   شنبه 31 فروردین1387  |   19:41 وبلاگ بازی یا بازی وبلاگی به دعوت بهنام
 از طرف بهنام عزیز به یه بازی دعوت شدم.

خب... گفتن یه ضرب المثل بگو بعدشم یه خاطره راجع به ضرب المثلت بگو!! (یا یه چیزی تو این مایه ها!)

یه ضرب المثل آفریقایی یا آسیایی یا نمیدونم یه جایی هست که میگه: " اگه میخوای بچه ات با حرفای قلمبه  سلمبه غافلگیرت نکنه ،  نذار کارتون ببینه!

 

اما خاطره:
امروز داشتیم با هم از خرید برمیگشتیم، از جایی رد شدیم که پی کنده بودن برای ساختمون سازی! سمت راست من عسلی و سمت چپم دره!! عسلی یه نگاهی کرد و گفت: اگه ممنکنه، اونجا یه چاله است بیافتی توش! اونوقت چیکال کنیم؟! بذار من بیام اونطلف مباظبت باشم!

 

یه بار هم داشتم جارو برقی رو جمع میکردم و تازه از تمییز کردن خونه فارغ شده بودم که ذراتی از کیکش ریخت رو زمین. خودش داد زد و گفت: از دست من! به نظلت فک میکنی من تنبیل  بشم؟!! (گمونم منظورش تنبیه بوده)

 

و دیروز وقتی دعواش کردم یه هو تو اوج عصبانیت داد زد: بیگناه!!! دست خودم نبود زدم زیر خنده. اونم متعجب و متفکرانه گفت: مامان از تو کالتونم یاد گرفتم. بیا بریم ببینیم کدومشون بود! که فهمیدم نقشه است که براش کارتون بذارم!!

 

مهتاب براش از دبی یه قمقمه آورده که دو روز اول از خودش جداش نمیکرد و تقریبا هر یه ساعت میومد پیشم و میگفت:
_مامان؟ این اسمش فشفشه بود؟!
من: نه دخترم. قمقمه!
ساعتی بعد: مامان؟! این که ازش آب میخولم اسمش تلمبه بود؟!
من: نه گلم. قم. قمه!
ساعاتی بعد تر: مامان این صولتیه که تو گلدنمه! (این صورتیه که تو گردنمه!) اسمش ... اسمش... گفتی اسمش چی بود؟!

 


البته راسکولنیکف بزرگ میدونه که بهتر بود ضرب المثل از آب گل آلود ماهی گرفتن رو میذاشتم و خاطره اش هم همین میشد که برای تعریف کردن شیرین کاری های عسلی از این بازی سو استفاده کردم!!
خب حالا به رسم همیشه باید بعضی ها رو دعوت کنم... البته گفتید که 5 یا شش نفر ... من خاطره و خاطره رو دعوت میکنم.. نگید چرا چون دوست دارم. همینه که هست!!

 


پ.ن: دوستایی که وب ندارید و نمیتونم بهتون سر بزنم: دیوار خیلی عزیز. گلی دوست تازه... شبنم. مریم. سمیرا... اشکان و فرشید ... و یکی از اقوام شهلا خانوم گل..سال نو همگی مبارک...


خاطره  |   سه شنبه 27 فروردین1387  |   0:12 باز هم تولد!
 

آخه چه جور دوستی تولد عزیز ترین دوستشو یادش میره؟!

من چه جور دوستی هستم؟!

سعیده.........................

با تاخیر...

با شرمندگی ...

تولدت مبارک!

 

 

البته اگه دوست آدم سعیده باشه و بدونه که تو یکی دوماه گذشته چقدر درگیر بودی... معلومه که هی میگه عیب نداره... چهار روز که عددی نیست!

 

 

قصد داشتم یه پست ویژه بزنم... دیشب اونقدر حالم گرفته شد که دیگه دست و دلم به هیچ کاری نرفت...

امشب فکر کردم...یه گوشه ای از چیزهایی که میخواستم بنویسم رو همراه این چند خط بذارم تو وبلاگ. حس کردم لازمه...

وقتی دانشگاه قبول شدم، رشته مو دوست نداشتم. حتی نمیدونستم چی هست. شرکت کردم برای اینکه تهران بود و ثبت نام کردم چون قبول شدم!

ترم اول اصلا حدس هم نمیزدم که روزهای آینده گروهی را تشکیل خواهیم داد و آنهمه سر و صدا به پا خواهیم کرد! اونقدر گروه خوبی شدیم که عاشق رشته ام شدم!

یادته...بوفه دانشگاه نی نداشت. لیوان یه بار مصرف که هیچ. این شد که یاد گرفتیم با بطری نوشابه بخوریم. یادته اولش میرفت تو چشم و دماغمون؟! بعد شدیم یه پا...

و دوستی ما وقتی عمیق تر شد که مجبور شدیم برای گذارندن واحد های عملی به کرج سفر! کنیم... هفته ای سه بار و گاهی بیشتر... جوشکاری...برق و مدارات... ریخته گری... و فقط تو و من میدونیم که چقدر خاطره داریم و چند شبانه روز میتونیم با به یاد آوردنشون بخندیم ...

این عکس سه نفری ماست. تو کلاس جوشکاری. نفر اول از سمت راست منم... نفر وسط سعیده و اون یکی موناست.

خوشحالم که از اون گروه ۵-۶ نفره " تو" موندی...

ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره! پس...

تولدت مبارک!

 

 

 

 

پ.ن۱: مامان ۱۷ فروردین یه عمل جراحی موفقیت آمیز داشت و شکر خدا الان حالش خیلی بهتره...نمیدونم چطور از دوستای گلم تشکر کنم که با کامنت های محبت آمیزتون دلگرمم کرده بودید... دوست داشتم تک تک اسم ببرم ولی در اینصورت باید اسم خیلی ها رو بگم...

 

پ.ن۲: گمونم بعضی از دوستان میدونن که من تو یه وبلاگ گروهی هم همکاری میکنم. چون علاوه بر همکارا صدای خواننده ها هم در اومده بود که چرا مطلب نمیذارم... پستی رو که دوست داشتم اینجا بذارم گذاشتم اونجا!! پس شما یه توک  پا بیایید اینجا!!


خاطره  |   جمعه 16 فروردین1387  |   19:42 همچنان تا نمیدانم چه وقت نیستم...
رفیق ِ من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی

پیر شدم ، پیر تو ای جوونی

...

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالیه از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید...

.

.

.

.

.

.

.

خودم که ... 

فقط...

برای بهبودی مامانم دعا کنید...


خاطره  |   شنبه 3 فروردین1387  |   11:13 تا اطلاع ثانوی وبلاگ تعطیل...
شنیدین سالی که نکوست از بهارش پیداست؟!

اینترنت ندارم....

حال ندارم...

حوصله ندارم...

اعصاب مصاب ندارم...

خلاصه نه میتونم پست بذارم نه میتونم به کسی سر بزنم... یه جورایی باید برم ترک اعتیاد و اینا!! مثل فیلم های در پیت دهه شصت مثلا خودمو ببندم به تخت!! چون از دوری همهتون بدن درد گرفتم!!

"خداحافظ تا نمیدانم چه وقت..."

 

پ.ن: تبریک به یه دوست گل: خاطره جون مبارکه...