تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 29 خرداد1387  |   14:1 من در روزهایی که گذشت...
دندانپزشکی:

خب راستش مدتها بود که هروز به خودم سفارش میکردم امروز پرس و جو میکنم و دکتر خوبی را پیدا میکنم ولی همیشه موفق نمیشدم. تابلوی دکتر فرید مازیار را ۵ سال پیش دیده بودم و اولین بار که دیدمش دو تا چیز به سرعت برق و باد از ذهنم گذشت:

۱ـ یعنی چی؟! این چرا اینقدر جوونه؟!

۲ـ گمونم بهتر بود هنرپیشه میشد. دکتر که نباید اینقدر ...

به هر حال این دو تا موضوع بیشتر از اینکه جذابیت داشته باشد... باعث میشد ته دلم نگران بشوم. خب تصور من از دکتر خوب یک دکتر پیر یا دست کم میانسال عینکی است! نه یک دکتر جوان و خوشگل و البته بدون عینک!! ولی به خودم گفتم از روی ظاهر قضاوت نکن. و سعی کردم با اطمینان خاطر بنشینم روی آن صندلی ترسناک دندان پزشکی که از قرار نامش یونیت است!


جرم گیری که تمام شد نفس راحتی کشیدم... شنیده بودم اینکار دقیقا مثل رنگ کردن یک مدل  نقاشی است. هرچقدر دکتر دقت و حوصله بیشتری داشته باشد آسیب و درد هم کمتر است. هرچند لحظاتی درد هم داشت اما  فکر میکنم جرم گیری بیشتر از آن درد، حس بدی را ایجاد میکند... حس ساییده شدن جسم سختی به دندان. 

دکتر با دقت و حوصله برایم راجع به طریقه درست مسواک زدن توضیح داد و اینکه برای یکی از دندان هایم باید مجددا مراجعه کنم و خب حالا کمتر اضطراب دفعه ی بعد را دارم...

فقط قسمت اندوهناکش این است  که دهانشویه ای باید مصرف کنم که بی اندازه سوزاننده و بدمزه است! یک دقیقه! فکرش را بکنید، یک دقیقه هم باید در دهانم نگهش دارم! و تازه بعد از تلفن و کلی اصرار و التماس گفتند که فقط میتوانم با اندکی آب رقیقش کنم.

جابجایی:

احتمالا دو ماه آینده را در همین آپارتمان خواهم ماند. کمتر یا بیشتر شرایط طوری است که تا ماه شهریور باید با صاحبخانه کنار بیایم  و شاید بعد از آن به طور کلی منطقه سکونتم را هم عوض کنم. چرایش بماند تا آن موقع.

دیگر این که، این روزها که عسلی هم به مهد نمیرود، تا ۹ صبح میخوابم! بعد با هم کارتون میبینیم. عاشق "هورتون" شده ام با آن گرده اش. براساس داستان دکتر زیوس است. هی پا به پای عسلی کارتون پرنسس های دیزنی را میبینم که فوری عاشق میشوند و ازدواج میکنند و تا ابد خوشحال و خوشبخت! زندگی میکنند... و هی پا به پای عسلی غرق رویاهای شیرین کودکانه ای میشوم ...

که از یک رویا پا فراتر نمیگذارند و واقعیت نخواهند یافت...

 

پ.ن: فردا ۳۰ خرداد تولد خسرو معتضد است. تاریخ نگاری که به شدت به نوشته هایش علاقمندم... این روزها که در تلوزیون برنامه دارد هم، اغلب پای ثابت برنامه اش هستم. سوای سندیت تاریخی و ذهن پویا و حافظه ی عجیب و غریبش... به خاطر نثر شیرینش هم دوستش دارم. ۱۱۷ کتاب نگاشته شده توسط وی باعث میشود که برایش احترام خاصی قائل شوم. اینجا را که نمیبیند اما تولدش مبارک!

 

 

 

بعدن نوشت: خیلی ذوق زده ام... چون این آقای خسرو معتضد هر بدی که داشته باشد بزرگترین حسنش این است که باعث شده برای اولین بار کامنت هایی برخلاف تعارفات معمول داشته باشم! دوستان ممنون برای ابراز نظرات واقعی تان... ببخشید و شرمنده ندارد... من نظرم را گفتم و شما هم...  شاید بد نباشد اضافه کنم که جهت گیری فعلی این آقا و با باد رقصیدنش!! از لطف کتب تاریخی که دست کم آنهایی که من دیدم سندیت هم دارد کم نمیکند... یا من اینگونه گمان میکنم که میتوان اثر را بدون خالق هم نقد کرد...


خاطره  |   یکشنبه 26 خرداد1387  |   23:47 یک تیر و چند بازی!!
به دو بازی وبلاگی دعوت شده ام که میخواهم هر دویشان را در یک پست جا بدهم.

۱- پوشه از البته قشنگ است!! دعوتم کرده است به بازی که اگر دوباره متولد شوید چگونه زندگی خواهید کرد؟!

این بازیه اول خیلی مرا به فکر وا داشت و اینهمه تاخیر هم دقیقا به خاطر همین بود که هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. فکر میکردم که برگردم به کودکی، نوجوانی و بعد جوانی. کدام کارها را میکردم و کدام ها را نه... خب اگر من در همان موقعیت ها بودم با همان سابقه ذهنی، معلوم است که باز هم همان کارها را میکردم... رد خور ندارد! تصادفا من انسان منفعلی بودم در گذشته ام و این شاید بیش از هرچیز اذیتم میکند. به همین خاطر مطمئنم که در آن شرایط و آن محیط من بازهم بازنده تقدیر بودم و بس! و اگر تنها یک چیز را میتوانستم تغییر بدهم، آن یک چیز "همان " است که سال هاست آرزو میکنم و نشده... (بماند بین خودم و خدا)

 

۲- حسن شیر علی هم بازی ساز دوم است. گفته ده تا از دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هایتان را بنویسید:

 

دوست دارم:

۱ـ اون لحظه ای رو دوست دارم که چند ساعتی عسلی رو ندیدم و مثلا میرم مهد دنبالش... ذوق میکنه و میپره بغلم... هردوتامون دلتنگ شدیم و یه بغلِ سفت!

۲ـ خونه تکونی رو دوست  دارم وقتی تموم خونه برق میزنه و میشینی و میگی: به به!!

۳ـ مشهد باشم و نیمه های یه شب برفی باشه و برم زیارت. تو صحن جز صدای پای خودم و چند نفری چیزی نشنوم و چشمم به گلدسته ها باشه... و برف بباره...

۴ـ خرید کردن رو دوست دارم وقتی تو جیبم یه پول قلنبه باشه، هی خرید کنم...

۵ـ حموم کردن رو دوست دارم. اون وقتایی که فرصت کافی دارم و فقط زیر دوش آب وایسم و با همه بدنم گذر  آب رو لمس کنم.

۶ـ شروع به خوندن کتاب بکنم و نتونم بذارمش زمین و هی همه کارها رو به خاطر لذت اون عقب بندازم.

۷ـ شیشلیک شاندیز رو دوست دارم......................به به!

۸ـ دوست دارم عکس های خانوادگی رو هرازگاهی نگاه کنم. مخصوصا عکس هایی که بدون یک دو سه گرفته شده و پر از خنده های راستکیه. نه اون لبخند سفارشیه لحظه آخر.

۹ـ بوی خوب رو دوست دارم! خوره عطر و اسپری ام و هی باز میخرم و هی یه رنگ دیگه ... یه مارک دیگه. اما هنوز بوی  ECLAT رو بیشتر از همه دوست دارم.

۱۰ـ عصر روزهای تابستون از جلوی بعضی خونه ها رد میشم که دارن حیاطشونو میشورن، دوست دارم یه گوشه وایسم و فقط بو بکشم... بوی بچگی هام و ظهر تابستون و آب بازی تو حوض خونه قدیمی مون...

 

دوست ندارم:

۱ـ تو تابستون و اوج گرما مجبور باشم برم بیرون و پیاده روی هم بکنم!

۲ـ وقتی شنا میکنم رگ پام بگیره و با درد و بدبختی از آب بیام بیرون.

۳ـ مهمون ناخونده برام بیاد. حتی نیم ساعت قبل... دوست دارم خبر داشته باشم...

۴ـ با کسی تلفنی حرف بزنم و با سر و صدا و ملچ ملوچ و خرپ خرپ چیزی بخوره!

۵ـ جنسی رو بخوام به فروشنده پس بدم یا عوض کنم، از بگو مگو و متقاعد کردن فروشنده بیزام و در عین حال نمیتونم از حق خودم هم صرفنظر کنم!

۶ـ تو مهمونی، وقتی غذا میخورم یکی گیر بده و زل بزنه بهم!

۷ـ دوست ندارم عینکم رو دماغم جا بندازه!

۸ـ از بوی ماهی بدم میاد.

۹ـ از آمپول و دندون پزشکی بدم میاد... هرچقدر هم میخوام به خودم قوت قلب بدم نمیشه!

۱۰ـ از اسباب کشی بدم میاد. اصلا متنفرم!!

 

 

پ.ن: فردا صبح میرم دندونپزشکی گزارشش باشه پست بعدی. (دروغ چرا واسه مهمونی انداختمش عقب!) امتحانم خوب شد. عیبش این بود که قبول بشم که میشم! باید عملی هم بگذرونم! (مارو بگو گفتیم آخریشه و خلاص!) صاحبخونه هم خوبه سلام داره! میگه تشریف داشته باشید، کی بهتر از شما! فقط پول رو دو برابر کنید!

 

 

 بعدن نوشت: حضوری و غیر حضوری... خوصوصی و غیر خصوصی کلی از دوستان گله کردن که چرا کسی رو به بازی دعوت نکردم حتی بعضی ها گفتن که قانون بازی های وبلاگی رو نقض کردم و این حرفها...

چشم! من خانم ها:

مهتاب با وب جدیدش

لیتیوم جان

شهلا جون

کتایون عزیز

نسیم دوست تازه ام

گلپر جون

مهدیس ِ گل

رو دعوت میکنم...

حالا چرا آقایون نه... همینه که هست!

 

بعدن تر نوشت: خب راستش یادم رفت بگم... هرکدوم رو دوست داشتید شرکت کنید... بازی اول یا دوم... مهم حس شماست که بیان کدوم یکی از این حالت ها رو میطلبه...

 

 

 


خاطره  |   چهارشنبه 22 خرداد1387  |   20:3 آخرش....
*اولش:

من خوبم

تو خوبی...

آسمان

زمین

عشق

هوا

مال من است!

*بعدش:

من بدم

تو خوبی

آ...

ز...

عشق

هوا

مال من است!

*آخرش:

من بدم

تو بدتری!

آ...

ز...

ع...

ه... هیچی مال من نیست...

کم آوردی...

جا زدی...

همین!

 

 

پ.ن۱: بازی های وبلاگی هم... چشم... به نوبت...

پ.ن۲: آقایون... خانم ها... اگر چیزی منو ناراحت کنه خودم میگم... کامنت دونی محل دوستیه نه دشمنی! (اینم از اون جمله های قصار احمقانه بود!) همچنان عصبانیم... همینه که هست!

 


خاطره  |   یکشنبه 19 خرداد1387  |   11:40 پناه میبرم به او از دستان سرد و شبهای بی ستاره...
۱- پس فردا امتحان دارم... آخریشه و دیگه خلاص!

۲- باید آخر ماه خونه رو تحویل بدم!! خنده داره! نه گریه داره!! میدونید اجاره ها چقدر شده؟ میدونید؟ ده میلیون تومن اضافه شده! نرخ مواد غذایی رو دیدید؟ میدونید همه چی دوبرابر شده؟ و بعضی چیزا بیشتر از دو برابر؟ بعد میره زر میزنه معضل اقتصادی جهان رو حل کنه! (زیر ۱۸ سال گوشاشونو بگیرن: بر خودت و پدرت لعنت... گند زدی به همه چی...  میدونید کی رو میگم!) آره عصبانیم ... همینه که هست!

 

۳- فرشید عزیز نوشته:

خانواده نادر ابراهیمی با انتشار بیانیه‌ای برنامه‌های تشییع پیكر و مراسم یادبود وی را اعلام كرد.
در این بیانیه كه با عنوان « دریغا تهی از تو ایران زمین » منتشر شده آمده است:

استاد نادر ابراهیمی، بزرگ فرهنگ‌مند عرصه ادب و هنر، وطن پیمای وطن‌شناس، آخرین سفر خویش را آغاز كرد. به احترام خواسته‌اش، بی اشك و آه از این جدایی گذرا، گردهم می‌آییم تا بدرودش گوییم.
بر اساس این بیانیه مراسم تشییع جنازه پیكر این نویسنده روز دوشنبه ساعت ۹ صبح در مقابل خانه‌ هنرمندان ایران به سمت بهشت زهرا انجام می‌شود.
همچنین مراسم یادبود وی نیز روز چهارشنبه ۲۲ خرداد از ساعت ۱۶:۴۵ دقیقه در مسجدالرضا واقع در خیابان خرمشهر، خیابان عشق‌یار، میدان نیلوفر برگزار می‌شود.

 

۴- چهارشنبه باید برم دندون پزشکی، چقدر پول باید بدم و بیچاره بشم یه طرف... جرم گیری درد داره؟!

 

۵-  همچنان التماس دعا دارم ... برای خودم و بیشتر از خودم برای ... آن دیگری...

 

۶- یه کم سرم خلوت بشه میام به همه سر میزنم... شما ببخشید...


خاطره  |   جمعه 17 خرداد1387  |   0:3 شاعر عاشقانه های آرام درگذشت...
 

نادر ابراهيمی شاعر، و نویسنده مشهور ایرانی و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» كه سال‌ها از وجود تومور در سر رنج می‌برد،پس از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری،  ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر دیروز پنج‌شنبه  ۱۶ خرداد در سن ۷۲ سالگی درگذشت.

 

 

با همان لبخند که در ذهن من حک شده است...

خیلی از کتاب هایش را خوانده ام... و با "باردیگر شهری که دوست میداشتم" شیفته اش شدم... تازه دانشگاه قبول شده بودیم... با مهتاب ... در نمایشگاه کتاب دیدمش... به گمانم  مونا و سعیده هم بودند. "یک عاشقانه آرام " اش تازه چاپ شده بود.. برایمان امضا کرد... (فردا صبح که عسلی بیدار شود و بتوانم کتابش را پیدا کنم... امضایش را هم خواهم گذاشت)... بعد ها مرتب میدیدمش... در شرایط مختلف... یک شب به همراه پدر عسلی به خانه شان رفتیم... در امیر آباد شمالی... آنموقع هنوز کتابی چاپ نکرده بودم و چقدر حسودیم شد وقتی دیدم که چند جوان داستان هایشان را آورده اند تا بخواند... یادم نیست دقیقا برای چه رفته بودیم... گمان میکنم پدر عسلی برای یک برنامه رادیویی دعوتش کرد... و من تمام مدت محو رفتار و گفتارش بودم و مدام فکر میکردم که این موقع شب... چقدر خندان و خوشروست...

برایش احترام قائل بودم... همانطور که آدم در برابر زیبایی کرنش میکند... قلم زیبایش را تحسین میکردم... اما... دوستش داشتم...

حالا دلم میخواهد برای پیرمرد نازنین و خوش برخوردم... فاتحه ای بفرستید... روحش شاد...

 

 

قطعا اگر در اخبار هشت و نیم شبکه دو نمیشنیدم فکر میکردم کابوس بوده است... چون هیچ جا ... خبری درز نکرده است... کم کاری صدا و سیما قابل پیشبینی بود... اما قابل بخشش نیست... برای بزرگمردی اینچنین...

 

پ.ن۱: برای پدر عزیز خودم، من فداتون بشم... شما چرا؟!

پ.ن۲: برای مونا که بعد از هفت سال پیدایش کرده ام، نمیدانم چرا نمیتوانی کامنت با حروف انگلیسی بگذاری... قاعدتا باید بشود... چند تا از دوستانی که کامنت میگذارند مثل تو در ایران نیستند و مشکلی ندارند... با این همه می پرسم... راستی نادر ابراهیمی را یادت هست؟!

پ.ن۳: اینجا را هم میتوانید بخوانید... بخشی از زندگینامه اش را گذاشتم و آدرس سایتی خواندنی و شنیدنی به نام او...


خاطره  |   دوشنبه 13 خرداد1387  |   23:45 زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود !
گفت : در افسانه مجنون خاک لیلا می شود !
قسمت وامق فقط از خون عذرا می شود !
گفت : اینجا گرگ , با چاه و زن و زندان یکی است !
استخوانت آخرش مال زلیخا می شود !
گفت : خیلی زود از چشمان او خط می خوری !
عشق بدجوری در این محدوده حاشا می شود !
گفت : آخر , خنجری از پشت ... می افتی ... نخند !
( داش آکل ) هم شبی در کوچه تنها می شود ؟!


...............


جرعه ای از استکانم سر کشیدم که هنوز ...
( مزه ی لوطی فقط با خاک معنا می شود ! )
عشق باید سیل باشد تا بفهمی که چرا ,
توی هر صد قرن یک زن مثل ( سارا ) می شود ؟
تازه می فهمی چرا شیرین نامرد عجول
این قدر در دیده ی فرهاد زیبا می شود ؟!
تیغه ی خنجر تکانی خورد و (من) راحت ... نشد !
صبح در این خوابها یک دفعه پیدا می شود !!!!

*


آه مرجان غزل ها ! صبح شد، خوابم پرید !
تا به کی سهم من از عشق تو رویا می شود ؟
هر کسی آمد! فقط زخم زبان زد ! نیستی !؟
زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود !
توی خواب دیشبم هم گفته بودم عاشقم
قاتلم لبخند زد : ( یعنی آقا می شود ؟)
پاسخ این طعنه در لبهای تو خوابیده است
قفل هر افسانه با لبخند تو وا می شود
تو فقط آری بگو ! آنوقت می بینی چطور ...
باخت در پایان قصه سهم ( کاکا ) می شود

*


آخر این کوچه ... حتی قصه ها خوش می شوند !
( داش آکل ) زنده می ماند ... سر پا می شود!

 

سمفونی رنگ ها، امیر مرزبان.

وقتی این کتاب را میخریدم خودش هم در غرفه نشسته بود و با دوستانش سخت سرگرم گفتگو... مانده بودم که بروم جلو و بگویم کتابم را امضا کند یا نه... شاید اگر دوستش اینقدر بلند بلند ترانه هایش را زیر لب زمزمه نمیکرد رفته بودم...

 

پ.ن: بدجوری حالم نا خوش است و کاش میدانستم چرا...

 

بعدن نوشت: اینطور که با خبر شدم... خانواده دوست و همکار عزیزم محسن گل تصادف کرده اند... البته یک هفته ای میشود و متاسفانه باید برای خواهر گلش خیلی دعا کنید. کودکی که در راه داشت از دست رفت... دست کم خودش ... خودش را باید خدا صحیح و سالم برگرداند... لطفا برایش دعا کنید...

 

 


خاطره  |   پنجشنبه 9 خرداد1387  |   14:5 زمان...

با ماندانا قرار گداشته ایم که درس بخوانیم. میروم خانه شان. مشغول میشویم ولی نمی توانم تمرکز کنم. می فهمد. صدای ویولن است. انگار از چشمانم بخواند میگوید: به نظرم تنها سازی است که وقتی برای تمرین از یک آماتور نواخته میشود، دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبی!!

هردو میخندیم. فریاد میزند: محمد!

دوباره صدا میزند.  سرانجام صدا قطع میشود و لحظه ای بعد او در چهارچوب در ظاهر میشود. چشمان عسلی و پوستی شفاف دارد. ویولن روی شانه اش و آرشه در دستش به ما نگاه میکند. 10-12 ساله است و خوشگل. با آن فیگور هنرمندانه اش. حس میکنم دوستش دارم.

_ ما فردا امتحان داریم!

_ من هم باید فردا این قطعه رو تحویل بدم.

_ دبیر ما آقای رئوفیانه. مثلثا ت داریم! مفهوم بود؟!

خونسرد اما خجلت زده  لبخند میزند و میرود. من و ماندانا پیروزمندانه سر خم میکنیم و به رئوفیان فکر میکنیم و مردی که اصلا رئوف نیست...

 

***

 

صدای ارکستر و پیست رقص شلوغ باعث شده که بتوانم راحت و آسوده گوشه ای بنشینم و همه مهمانان را زیر نظر داشته باشم. مزدک و دوستانش پر سر و صدا  وارد میشوند. یکراست میروند وسط . همه کت و شلوار تیره به تن دارند. او هم. موهای سرش کم  است و کراواتش کج شده است. چشمان روشنش خون افتاده است و حدس میزنم به خاطر مشروب است ... . شیطنت میکند و از سر و کول همه بالا میرود.

 زنی میخواهد سنتی بخواند... ارکستر همه را به نشستن دعوت میکند و آنها همانطور پر سرو صدا می آیند که بنشینند. جابجا میشوم که همگی جا بگیریم. مهتاب او را نشان میدهد و  زیر گوشم زمزمه میکند : میشناسیش؟!

_نه باید بشناسم؟!

_ محمده دیگه! داداش ماندانا!

فکر میکنم فکم چسبیده به زمین! بهت زده  نگاهش میکنم. به موهای ریخته سرش به چشمانش که اثری از آن شرم کودکانه ندارد. همزمان با مزدک سرمیگردانند و چشم در چشم میخندیم. مهتاب بلند معرفی میکند. به زحمت از بین صندلی ها دست دراز میکند. دستهایمان به هم نمیرسد! باز میخندیم و مدام در دلم میگویم خوب شد که شوکه شدن مرا ندید...

و تا چند روز فکر میکنم زمان با من چه کرده است؟!

 


خاطره  |   یکشنبه 5 خرداد1387  |   13:37 پستی از دل طبیعت...

 

من اینجا هستم!

 

نمیدانم شما هم به چشم کردن اعتقاد دارید یا نه... من راستش را بگویم آنقدری اعتقاد ندارم... اما دوستانم مثلا آمینا به شدت معتقد است که اشتباه میکنم و مدام گوشزد میکند که به خاطر عسلی سنگ نمک گوشه ای از خانه بگذارم و فیروزه برایش بخرم و ...

وقتی عسلی مریض شد... صبح آن روز این جوری برده بودمش بیرون! و موقع خرید هرکس میدیدش قربان صدقه اش میرفت...   شب که بیخود آنطوری شد و کلی اذیت شد و مرا هم کشت ! مدام فکر میکردم که در اولین فرصت کارهایی که آمینا گفته انجام میدهم...

اما هنوز فرصت نشده چون صبح چهارشنبه بعد از امتحان، بلافاصله آمدیم شمال...

آخ گفتم امتحان! گند زدم به همین راحتی!! و تنها حسنش این بود که همه دسته جمعی گند زدیم!! ماجرا از این قرار بود که با توجه به حجم سوالات یک ساعت زمانی که داده بودند واقعا کم بود... وقتی پاسخ نامه ها را جمع میکردند تقریبا همه داد و بیداد میکردند و یک جورهایی به زور متوسل شدند... متسقیم رفتیم دفتر مرکزی پیش رییس! خب طبیعیست که نزدیک بود درگیر شویم و کار به جاهای باریک کشیده شود... حالا فکرش را بکنید تو اون بل بشو یه آقایی (خب مردا اینطورین!) اصلا اشتباه اومده بود سر جلسه!! آخه بگو حواست کجاست!؟

خلاصه اونجا بیرونمون کردن و ما هم افتان و خیزان رفتیم آموزشگاه و باز اعتراض و داد و بیداد و این دفعه گفتن چشم... رسیدگی میکنیم و ... (گول مالیدن سر مونو و اینا!)

خب چون روحیه امون خراب شده بود، بعدش با چند تایی از بچه ها رفتیم گردش!! البته من چون استرس مسافرت رو داشتم یه ساعت بیشتر باهاشون نچرخیدم اونم به خاطر اینکه بابا و مامان هر دو تا شون متولد اردیبهشت هستن کادوی تولدشون رو خریدم و خداحافظی و پریدم تو ماشین و مثل بچه آدم یه راست تا خونه...

بعدش تا من چمدونو ببندم و یخچال رو خالی کنم و خونه رو تمییز کنم... بابای عسلی هم عسلی جون رو آورد و حوالی شش با بچه ها تو آزادی قرار گذاشتیم و یازده و نیم بود که رسیدیم...

هوا عالیه... همه چی خوبه... بیخیال امتحان و گندی که زدم!!  عسلی خوبه ...

و ناگهان صاحب خانه زنگ میزنه ... ببخشیدا چون آخر این ماه قراردادمون تموم میشه... تشریف بیارید صحبت کنیم! خدا میدونه که چقدر خورد تو ذوقم! میبینید نمیشه آدم از واقعیت زندگی فرار کنه... تو اوج لذت هم که باشی یه دلمشغولی کافیه که همه چیز رو بریزه به هم...

کلی عکس اینجا گذاشتم از جاهایی که رفتم... دوست داشتید سری بزنید...  

 

کفشدوزک. قبل از شکستن!

اما جونم براتون بگه از این عسلی:

رفته بودیم یه جای خیلی باصفا که هیچ صدایی نمیاد جز صدای قشنگ طبیعت و تا چشم کار میکنه چمن زاره و اینور کوه و انور جنگل! تو چمن زارش پر از کفشدوزک بود. عسلی هم دوق کرده بود و بر عکس بچه برادرم که از ترس نزدیکشون نمیشد، یکیشونو گرفته بود تو دستش و من دیدم یه کاج هم تو اون یکی دستشه و میگه: گشنشه میخوام بهش غذا بدم!!

تازه داشتم از طبیعت لذت میبردم که دیدم ناراحت بدو بدو اومد پیشم:

- مامان! شکست!... من نشکوندمش ها! خودش شکست... ببین!

و من دیدم که کفشدوزک بیچاره بالهاشو باز کرده که بپره. عسلی جان هم سفت گرفتتش که نپره!!

این تصویر بالا هم مال یکی از همون کفشدوزک های طفلکیه!

 

 

پ.ن۱:حرف آخر اینکه خونه مامان اینا دوبلکسه... دقیقا بخوام بگم 18 تا پله داره به اتاق خواب هاش و اغلب یا گوشی  من پایینه خودم بالام! یا گوشی بالاست خودم پایینم! اگه جواب ندادم به خاطر اینه! ببخشید... حالا نمیدانم چطور  عذرخواهی کنم... بابت نگرانی که نا خواسته برای دوستان گلم ایجاد کرده ام... به همین خاطر رسما میخواهم تشکر کنم بابت مهربانی هایتان... به خاطر اس ام اس ها... کامنت ها و البته میس کال هایی که جوابشان فقط شرمندگیست...

پ.ن۲: شهلای عزیز عکس های قشنگتون رو به مامان اینا نشون دادم و کلی ذوق کردن و سلام رسوندن... زیاد و گرم...

بعدن نوشت: بازم واسه شهلای عزیز، وبلاگ تون مبارک! مسریه دیگه!