تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 5 تیر1387  |   12:4 خدا نگهدار...
وب جدیدم را افتتاح کردم... برای بعضی دوستان در کامنت توضیح دادم... اما خب تنبل که باشی و این همه دوست خوب داشته باشی ... یک راه آسان میماند:

از این پس مرا در جام جادویی بخوانید....

 

 

و دیگر اینکه دوستان گلم وب جدیدم را لینک کنید... 

و دیگر اینکه دعا کنید وب جدیدم فیلتر نشود ... خدا نصیب نکند... کدام قسمتش را؟! خب همین انتقال لینک ها به وب جدید... قاط زدم بسکه کپی پیس کردم و تازه نمیدانستم کدام را گذاشته ام کدام را نه...

پ.ن: اگر بار گران بودیم و رفتیم... اگر نا مهربان بودیم و... رفتیم... (آهنگین و البته سوزناک بخوانید... چرا ندارد مثلا داریم خداحافظی میکنیم!! گیرم من همین بغل باشم!!)

 

بعدن نوشت: برای دوستانی که آدرس دکتر مازیار را خواسته بودند: بالاتر از میدان پونک. نبش کوچه سوم. پلاک یک.

 


خاطره  |   سه شنبه 4 تیر1387  |   10:35 روز مادر
در اطرافم همیشه پر بوده از مادر... مادر های دل نازک... مادرهای زیادی نگران... مادرهای زیادی خونسرد... مادرهای قوی و اندکی خشن... و همه مادرهای سنتی و در جای خود خوبی بوده اند... اما کمتر از چهار سال است که من هم یک مادرم...

دوستانی داشته ام که بسیار شیطنت کرده ایم با هم. خاطرات مشترکمان سر به فلک میگذارد و حالا آن ها هم مادرند...

این پستم برای نزدیک ترین مادران دوست داشتنی ام است...

 

وشیا گل پسر ندا جون

 

این یوشیاست. پسر ندا... با این مامان تو دانشکده همکلاس بودیم... خدا میدونه چقدر شر بود!! حالا هم در عکس هایش تغییری نکرده گمان نکنم از شیطنتش هم کم شده باشد! در نروژ زندگی میکنند و هی میگوید حال عروسم چطور است؟ بله نداده بریده و دوخته! دلم برایش یک ذره شده...

 

پسران مونا

 

این دو وروجک سام و امیررضا هستند. پسران مونا. با مامان این دو تا هم در دانشکده همکلاس بودم.  از آن سالها هرچه یادم میاید دوستی است و عشق و صفا! آنقدر با هم شیطنت کرده ایم که شمارش از دستم در رفته است.  در بلژیک زندگی میکنند و اصلا فکر نکنید که ذره ای از شیطنتش کم شده باشد! چون چند وقت پیش که وبم را خوانده بود و میخواست دلداریم بدهد میگفت: خاطره جون یادته ما دوتا درخت بودیم! غصه نخور دیگه!! جل الخالق کی میخوای بزرگ بشی! (ناگفته نماند که این درخت بودنمان حدیث مفصلی دارد!)

 

دخمل مهتاب باجی!

 

این آتیش پاره هم که معرف حضور هست. هستی دختر مهتاب. با مادر این یکی خواهر هستیم! شیطنت ها و مردم آزاری های مادرش کم بود... یکی عین خودش پرورش داده ... در یک مجتمع مسکونی هستیم. آنها بلوک سی و ما بلوک بی... خاله بازی هایمان شهرت عام و خاص دارد! یک هو میبینی زد به سرمان ظرف غذا را برداشتیم رفتیم بلوک سی یا برعکس!!

(حالا گیرم من گفته باشم مردم آزار است... بیگانگان سو استفاده نکنند! از غصه رفتنشان شب ها خواب ندارم... هرچه باشد از خواهر آدم کی نزدیکتر... عزیزتر...)

 

عسلی مامان

 

این هم که عسل است. شکر است... اصلا زندگی است... دختر خاطره است که تا همین چند روز پیش وبلاگی کی فکرشو میکرد را مینوشت! با مادرش یکجا زندگی میکنیم... گاهی خوب است و آرام ... گاهی ناآرام و سرکش... از بچگی آروزی دو چیز را داشته فضانورد شود یا نویسنده!! (چه ربطی داره بهم؟!) هیچکدام را نشده! شده یک وبلاگ نویس آن هم  از نوع نامرغوبش!

 

 خودمم دیگه! عاشق بوی گل مریم...

می ماند مادر گل خودم ... خواستم عکس دخملکش ملوسکش (البته که خودم را میگویم!) را بگذارم گفتم مثل آندفعه مبادا نورانیت چهره ام دوستان خواننده را اذیت کند!! با این بانو هم از بدو تولد آشناییم ... کافیست ۵ دقیقه دیر کنی. در خیالاتش آدم را میبرد وسط خیابان یک کامیون هم از رویمان رد میکند و آش و لاش میفرستدمان بهشت زهرا!! هرچه میگویم مادر من لااقل فکر کن رفته ام خوشگذرانی... عیشی نوشی! میگوید عرضه اش را داشتی دلم نمیسوخت!!

 

و کلام آخرش این که روز مادر برای همه تان مبارک... خدا شما را برای فرزندانتان نگه دارد و فرزندانتان را برای شما...

 

پ.ن۱: و البته این روز را به همه خانم هایی که وبم را میخوانند تبریک میگویم .. دوستایی مثل  خاتونی با خاتونچه اش... سیب مهربون با سیبی جونش... و ... تبریک ویژه برای شیلا جون  و گوبولی خانوم گلم که امسال به خیل عظیم بهترین مادران دنیا پیوسته اند...

 


خاطره  |   یکشنبه 2 تیر1387  |   13:34 وب جدیدم...
صفحه مدیریتم را باز میکنم، آخرین نظرات خوانندگان و بعد پست مطلب جدید. چند خطی مینویسم... هم زمان وب های دیگری را باز میکنم. به دوستانی سر میزنم که آپ کرده اند یا کامنت گذاشته اند. مثل همیشه کشیده میشوم به وب گردی... به نویسنده این کامنت... به صاحب آن لینک... هی حالم گرفته میشود... چیزهایی میخوانم... میبینم ... که دست آخر در یک اقدام جنون آمیز همه ی صفحات و حتی پست نیمه تمامم را میبندم و کامپیوترم را خاموش میکنم و بعد... خواب...

کو خواب؟!

 

خاطرات سرد شیوا کریمی را شروع میکنم... و یادم میافتد که راجع به کتاب قبلی چیزی ننوشتم. پیشتر سنج و صنوبر ِ مهناز کریمی  را  تمام کرده ام... نمیتوانم بگویم لذت نبردم تصادفا از رمان هایی این چنین که واقعیت و رویا... حال  و گذشته اش، بهم میریزد خوشم میاید... اما نه اینقدر که خط داستان را گم کنم و آخرش ... آخرش نفهمم چه بر سر ملکی آمده و چرا دایی اسد... بگذریم...

 

 

پ.ن۱: عجیبه ها! یکی دیگه میخواد بره ... من استرس دارم!! این و اون که عین خیالشان نیست!

پ.ن۲:خب من وب جدیدی را باز خواهم کرد به خاطر دوستانی که مدتهاست بابت فیلترینگ وبم  غر میزنند!!

و به محض آماده سازی شما تشریف ببرید اونجا!!

 

 

بعدن نوشت: شیوا جان اگر خودتی که بسی مایه مباهات است... و اگر هم نه... در هر صورت تمام که شد در وب جدیدم حتما پستی را اختصاص خواهم داد...