| در اطرافم همیشه پر بوده از مادر... مادر های دل نازک... مادرهای زیادی نگران... مادرهای زیادی خونسرد... مادرهای قوی و اندکی خشن... و همه مادرهای سنتی و در جای خود خوبی بوده اند... اما کمتر از چهار سال است که من هم یک مادرم...
دوستانی داشته ام که بسیار شیطنت کرده ایم با هم. خاطرات مشترکمان سر به فلک میگذارد و حالا آن ها هم مادرند...
این پستم برای نزدیک ترین مادران دوست داشتنی ام است...

این یوشیاست. پسر ندا... با این مامان تو دانشکده همکلاس بودیم... خدا میدونه چقدر شر بود!! حالا هم در عکس هایش تغییری نکرده گمان نکنم از شیطنتش هم کم شده باشد! در نروژ زندگی میکنند و هی میگوید حال عروسم چطور است؟ بله نداده بریده و دوخته! دلم برایش یک ذره شده...

این دو وروجک سام و امیررضا هستند. پسران مونا. با مامان این دو تا هم در دانشکده همکلاس بودم. از آن سالها هرچه یادم میاید دوستی است و عشق و صفا! آنقدر با هم شیطنت کرده ایم که شمارش از دستم در رفته است. در بلژیک زندگی میکنند و اصلا فکر نکنید که ذره ای از شیطنتش کم شده باشد! چون چند وقت پیش که وبم را خوانده بود و میخواست دلداریم بدهد میگفت: خاطره جون یادته ما دوتا درخت بودیم! غصه نخور دیگه!! جل الخالق کی میخوای بزرگ بشی! (ناگفته نماند که این درخت بودنمان حدیث مفصلی دارد!)

این آتیش پاره هم که معرف حضور هست. هستی دختر مهتاب. با مادر این یکی خواهر هستیم! شیطنت ها و مردم آزاری های مادرش کم بود... یکی عین خودش پرورش داده ... در یک مجتمع مسکونی هستیم. آنها بلوک سی و ما بلوک بی... خاله بازی هایمان شهرت عام و خاص دارد! یک هو میبینی زد به سرمان ظرف غذا را برداشتیم رفتیم بلوک سی یا برعکس!!
(حالا گیرم من گفته باشم مردم آزار است... بیگانگان سو استفاده نکنند! از غصه رفتنشان شب ها خواب ندارم... هرچه باشد از خواهر آدم کی نزدیکتر... عزیزتر...)

این هم که عسل است. شکر است... اصلا زندگی است... دختر خاطره است که تا همین چند روز پیش وبلاگی کی فکرشو میکرد را مینوشت! با مادرش یکجا زندگی میکنیم... گاهی خوب است و آرام ... گاهی ناآرام و سرکش... از بچگی آروزی دو چیز را داشته فضانورد شود یا نویسنده!! (چه ربطی داره بهم؟!) هیچکدام را نشده! شده یک وبلاگ نویس آن هم از نوع نامرغوبش!

می ماند مادر گل خودم ... خواستم عکس دخملکش ملوسکش (البته که خودم را میگویم!) را بگذارم گفتم مثل آندفعه مبادا نورانیت چهره ام دوستان خواننده را اذیت کند!! با این بانو هم از بدو تولد آشناییم ... کافیست ۵ دقیقه دیر کنی. در خیالاتش آدم را میبرد وسط خیابان یک کامیون هم از رویمان رد میکند و آش و لاش میفرستدمان بهشت زهرا!! هرچه میگویم مادر من لااقل فکر کن رفته ام خوشگذرانی... عیشی نوشی! میگوید عرضه اش را داشتی دلم نمیسوخت!!
و کلام آخرش این که روز مادر برای همه تان مبارک... خدا شما را برای فرزندانتان نگه دارد و فرزندانتان را برای شما...
پ.ن۱: و البته این روز را به همه خانم هایی که وبم را میخوانند تبریک میگویم .. دوستایی مثل خاتونی با خاتونچه اش... سیب مهربون با سیبی جونش... و ... تبریک ویژه برای شیلا جون و گوبولی خانوم گلم که امسال به خیل عظیم بهترین مادران دنیا پیوسته اند...
|