تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   سه شنبه 20 آذر1386  |   12:29 بینایی!
اتاق انتظار مثل همیشه شلوغ بود. مرد نگاهش را در جستجوی جای خالی برای نشستن چرخاند. یک صندلی کنار دو دختر جوان خالی بود. مرد، بی درنگ به آن سمت رفت و نشست. نفسی کشید و این بار با خونسردی مشغول تماشا و ارزیابی اطراف شد. خانم منشی سخت مشغول مطالعه بود. تلفن روی میز زنگ می زد و او با اکراه در حالی که هنوز چشم به صفحات کتاب داشت، دست برد تا گوشی را بردارد. مرد بی آن که بخواهد گفتگوی دو دختر جوان را می شنید:

_ حتما خسته شدی. بعد از این بیمار نوبت من است.

_ نه. اصلا. من اینجا منتظر می شم تا برگردی. یادت باشه که همه چیزو دقیق توضیح بدی...

_ همین کار رو میکنم.

مرد با خوشحالی فکر کرد: پس از این دو نفر یک نفر ویزیت خواهد شد.

و به شمارش سایر افراد پرداخت. بیماری از اتاق پزشک خارج شد. منشی در حالی که پول ها را می شمرد، نام بیمار بعدی را صدا کرد.

دختری که مشکی پوشیده بود، به سرعت بلند شد و زیر گوش دوستش گفت: زود بر می گردم.

وارد اتاق معاینه شد و در اتاق را پشت سرش بست.

مرد به دختر جوان که کنار او نشسته بود، نگاه کرد. مطمئن بود که دختر از گوشه چشم او را میبیند و عمدا نسبت به او بی تفاوت است.

صدای گوشخراش پاشنه های کفش در راهرو، نزدیک شدن زنی را خبر می داد. سر انجام زن در آستانه ی در پدیدار شد. تقریبا همه به طرف او برگشتند. زن مسن بود و آرایش غلیظی داشت. با اخم به طرف میز منشی رفت. چیزی گفت و بعد... مرد میدانست که مستقیم به سمت آن ها آمده و کنار دختر جوان خواهد نشست. زن همین کار را کرد. پیدا بود که ادای خستگی و کلافه گی را در می آورد. پاهایش را روی هم انداخت و بادبزن چوبی زیبایی را از کیفش خارج کرده و مشغول باد زدن خود شد.

در اتاق معاینه گشوده شد. دختر جوان سر بلند کرد و به در اتاق خیره ماند. اما دکتر از آن خارج شد. دکتر، مرد لاغر اندام و قد بلندی بود. مستقیم به طرف میز منشی رفت و آرام چیزی در گوش او زمزمه کرد. خانم منشی به سرعت برخاست و کلیدی را از جیب روپوشش خارج کرده و به سرعت به طرف اتاقی رفت. در را گشود و داخل شد. روی در اتاق نوشته شده بود: تجهیزات! هیچ صدایی شنیده نمی شد. مرد متعجب، متوجه شد که دختر جوان همچنان به در اتاق معاینه خیره مانده است. در اتاق نیمه بسته بود و هیچ چیز دیده نمی شد. مرد فکر کرد: حتما نگران دوستش است. ناگهان گویی چیزی را به خاطر آورده باشد، دست در جیب پیراهنش کرد و کاغذی را بیرون آورد. برخاست و به طرف دکتر رفت که همچنان منتظر کنار میز منشی ایستاده بود. مرد با چاپلوسی مشغول خوش و بش با دکتر شد و متوجه شد که دختر جوان به آنها نگاه می کند. به همین دلیل صدایش را پایین آورد و گفت: آقای دکتر این برگه معرفی نامه است. یکی از همکاراتون منو برای معاینه به شما معرفی کردند. گفتم شما...

ورقه را به سمت دکتر دراز کرد. دکتر پیدا بود که از سر اجبار، کاغذ را گرفت و گفت: نوبتتان که شد...

مرد حرف دکتر را قطع کرد و گفت: می دانم. ولی شما آن را بخوانید...

خانم منشی از اتاق خارج شد. یک جعبه ی کوچک در دست داشت. به دکتر نگاه کرد. دکتر با سر اشاره ای کرد و خانم منشی جعبه را به اتاق معاینه برد. دکتر کاغذ را با فاصله از چشمانش نگه داشت و پیدا بود که سعی می کند،  آن را بخواند. مرد متوجه شد دکتر علی رغم جوانی به پیر چشمی مبتلاست. 

خانم منشی از اتاق معاینه خارج شد و به دکتر گفت: آقای دکتر آماده است!

دکتر بی حوصله کاغذ را به مرد برگرداند و گفت: عینک همراهم نیست. نوبتتان که شد، آن را می خوانم.

به طرف اتاق معاینه رفت و در را پشت سر خود بست. مرد بی حرکت بر جا ماند. خانم منشی پشت میز خود قرار گرفت و بی اعتنا مشغول خواندن کتابش شد. مرد به دختر جوان که باز هم به اتاق معاینه خیره شده بود، نگاه کرد و کنار او نشست و با عصبانیت ساختگی گفت:

_ عجب دکتری من که پاک نا امید شدم!

متوجه بود که توجه دختر جوان به موضوع جلب شده است. ادامه داد:

_ نتونست یک خط از این نامه رو بخونه! دکتری که چشمش این قدر ضعیف باشه...

زن مسن به مرد نگاه کرد و گفت: دیدید که عینک همراهش نبود!

مرد گفت: نه موضوع اینه که چشماش خیلی ضعیف بود خانوم! من نمی دونم چطور ممکنه معاینه رو درست انجام بده؟!

زن تقریبا قانع شده بود: خب ...بله...

دختر جوان گفت: با چشم ضعیف هم میشه تشخیص درست داد!

مرد با خنده گفت: چقدر محکم حرف می زنید. مگر ندیدید...

زن مسن تصدیق کنان گفت: درسته. به عقیده من...

دختر جوان به طرف زن برگشت. نگاهش چنان سرد و بی روح بود که کلام در گلوی زن خشکید.

_ با یه عینک میشه ضعف بینایی رو برطرف کرد. اطلاعات و مهارت پزشکی ربطی به نمره عینک نداره!

مرد گفت: شما متوجه نیستید، ضعف بینایی...

دختر با خشونت حرف مرد را قطع کرد: این شمایید که متوجه نیستید...

مرد که از لحن گزنده ی دختر ناراحت شده بود گفت: اگر به خاطر این معرفی نامه نبود...

ناگهان در اتاق معاینه باز شد. دختری که مشکی پوشیده بود، خارج شد و با خنده به طرف دختر جوان آمد. دست او را فشرد و گفت: من اومد. ویزیت رو بدم و بعد بریم...

به طرف میز منشی رفت. دختر جوان به آرامی و با تمانینه خاصی برخاست و به طرف در خروجی رفت. در آستانه ی در، یک لحظه برگشت و به مرد خیره شد. مرد با خود گفت: عجب غلطی کردیم!

دختر وارد راهرو شد و از دید مرد خارج شد. صدای قدم های آرام و شمرده اش هنوز شنیده می شد. دختری که مشکی پوشیده بود، پول را پرداخت و به طرف صندلی دختر جوان برگشت. او را ندید. با دستپاچگی از منشی تشکر کرد و به راهرو دوید. دختر جوان به پله های خروجی ساختمان رسیده بود. دختری که مشکی پوشیده بود، خود را به او رساند و گفت: صبر می کردی تا من بیام.

دختر جوان ایستاد. لبخندی زد و دست در کیفش کرد و عصای سفید تا شده ای را خارج کرده آن را باز کرد و بازویش را به دختر مشکی پوش سپرد. تا قدم های نامطمئن او را همراهی کند.

دختر مشکی پوش گفت:

_ نگران نباش دیر نشده... هوا هنوز روشنه!

 

 

پ.ن۱: این داستانم رو تازه ننوشتم اما اسم نداشت... اینم الکی براش گذاشتم... اگه اسم بهتری سراغ دارید... خوشحال میشم پیشنهاد بدید

 پ.ن۲: دوستای خوبی مثل دیوار، بیتا،شبنم و ... اونایی که سر میزنن و من نمیتونم باهاشون تماس داشته باشم: ممنون!


خاطره  |   دوشنبه 21 آبان1386  |   11:30 یک نفر چشم به راه من است!

در دل انديشيد: علي رغم اينكه كمي مي ترسد به طرز ترسناكي كنترلي بر اعمالش ندارد. به طرف جعبه كوچك حاوی قرص‏ها رفت. شكاف كوچكي كه با تيغ روي دستش ايجاد كرده بود، هنوز مي سوخت و انگار با اين سوزش مدام به او يادآوري مي كرد كه اين بار بايد راه بهتري بيابد و همه جوانب را بسنجد.

نه... اين دفعه اشتباه نمي كرد. قرص از هر چيز ديگري بهتر بود. جعبه را روي ميز خالي كرد. اطمينان داشت كه مي تواند در بين آنها چند بسته قرص خواب پيدا كند. بيست يا سي قرص خواب آور خيلي راحت مي توانست او را به يك خواب ابدي ببرد.

قرص ها را زير و رو كرد:

استامينوفن... آنتي هيستامين... نه او كه آبريزش بيني نداشت...

آدلت كلد... نه اين قضيه هيچ شباهتي به سرماخوردگي نداشت... احساس سرما كرد. روي صندلي نشست و دوباره در قرص ها به جست و جو پرداخت. بسته هاي كوچك قرص غژغژ دلپذيزي داشت. هميشه از صداي آن خوشش مي آمد. سرانجام آنها را يافت. رنگ قرمز بسته بندي شان او را براي سرعت بخشيدن به اين رهايي تشويق مي نمود. دست برد. دو بسته بيشتر نبود يكي ازآنها هم سه عدد كمتر داشت يعني هفده قرص كافي است؟ پشت بسته راخواند . «قرص هاي 10 ميلي». كافي است. ته دلش ترس كوچك و آشنايي حس مي كرد. ترس کودکی پنج، شش ساله که به شیرنی های چیده شده برای مهمانان چشم دوخته و برای ناخنک زدن به آن لحظه شماری میکند. برخاست. در رفتارش نوعي خونسردي و كندي به چشم مي خورد.

فكر كرد هيچ شباهتي به كسي كه قرار است لحظاتي ديگر بميرد، ندارد. يك ليوان زيبا براي خودش انتخاب كرد. از آب خنك و گواراي موجود در يخچال آن را پر كرد و دوباره پشت ميز قرار گرفت. اولين قرص را درون آب انداخت. فكر كرد: پدر بزرگ‏! مرد متمول و سرشناسي مثل او ... بعد از آن همه زحمت ... تنها نوه اش... خودكشي كند؟!

براي دومين قرص كمي ترديد كرد. سپس آن را درون آب انداخت... قطعا مرگ بهتر از اين زندگي جهنمي بود. پدربزرگ درك مي كرد. او توانسته بود مرگ ناگهاني پسر و عروسش را در تصادف اتومبيل تحمل كند. پس با اين يكي هم يك جوري كنار مي آمد. خدايا به او صبر بده! هميشه فكر مي كرد نوه عزيزش كاملا خوشبخت است. بعد از مراسم عقد بارها پرسيد بود :«خب دختر كوچولوي من چطوره؟... اوضاع خوبه؟!»

و او هميشه مي خنديد و سرتكان مي داد: «البته... خوبه... همه چيز خوبه!»

به سرعت سه قرص ديگر درون آب انداخت. شش و هفت. نمي خواست چيزي او را به شك وا دارد. بدون شک بهترين راه همين بود. او نميتوانست با طلاق دل پدر بزرگ را بشكند و پیامد های بعدی آن را در فامیل و دوست و آشنا بپذیرد و حاضر نبود تمام عمر را در جهنم بسر ببرد. او به يك مرد احتياج داشت. محبت پدر بزرگ كافي نبود. او مردي را ميخواست كه عاشقانه او را بخواهد. مردي كه نگرانش باشد. مراقبش باشد. مردي كه دوستش داشته باشد. مردي كه از او حمايت كند و «او» هيچ كدام نبود.

سه قرص ديگر! يك بسته ده تايي تمام شد. آن را كنار گذاشت. دستش را ستون سرش كرد و با انگشت اشاره دست ديگر، آرام و بي هيچ عجله اي شروع به هم زدن كرد. بي شك قرص ها حل نمي شدند. آنهم به اين سادگي، ولي او آرام ادامه داد. خودش «او» را خواسته بود. مقصر خودش بود كه خيال مي کرد عشق كافي است. با حس آزاد دهنده اي از غم فكر كرد كه هنوز چقدر «او» را مي خواهد. حتي آن شب كه كتك خورده بود... با پشت دست چنان به چشمش كوبيده بود كه فكر كرده بود هرگز نخواهد ديد. البته اتاق تاريك بود... شك نبود كه هدف، چشمش نبوده است... آن شب مي خواست خودش را از پشت بام پرت كند. شايد اگر پدر بزرگ مهمانشان نبود اين كار را كرده بود... تصور اينكه پدر بزرگ چه صحنه اي را خواهد ديد‏، منصرفش كرده بود . مبادا قلبش بايستد... بي درنگ دست برد؛ بسته ديگر را برداشت و يكي يكي قرصهايش را درون آب ريخت. فكر كرد نميتواند مردي را دوست داشته باشد كه حتي ازدواج او را پايبند نمي كند. «او»  انتخاب خودش را كرده بود. گفته بود من همينم! براي لحظاتي از كار دست كشيد. سعي كرد يك جمله عاشقانه به ياد بياورد... يك بوسه پر از احساس يك روز خوب... يك گردش دلپذير... يك لحظه سرشار از شادي و عشق... يك تجربه عميق از حس همدردي ... هم صحبتي ... قطره اشكي روي گونه اش لغزيد.

نه هيچ چيزي به خاطر نمي آورد. قبل از ازدواج گاهي به رستوراني  مي رفتند. ولي حالا... ابراز علاقه كردنهاي «او» بي شباهت به شوخي و مزه پراني نبود. نه ... هيچ تجربه خوشايند مشتركي وجود نداشت. اگر مي توانست مثل «او» همه چيز را با شوخي پشت سر بگذارد، اگر مثل يك آدم مرده بي احساس... بي هيچ توقعي در سكوت و تنهايي وقتش را سپری مي كرد... اگر از «او» سئوال نمي كرد... اگر با «او» حرف نمي زد، اگر از او شور و عشق و محبت نمي خواست... قعطا همه چيز به خوبي پيش مي رفت و او زن خوشبختي مي شد!

پانزدهمين قرص را در آب انداخت و حس كرد رها مي شود. سرانجام ازتمام اين افكار دردآور خلاص خواهد شد. ناگهان متوجه شد كه شايد لازم باشد چيزي براي كسي بنويسد. «او» كه اين لياقت را نداشت. پدر بزرگ! ... بايد براي او چيزي مينوشت. برخاست و به اتاق رفت. لحظاتي بعد با كاغذ و قلمي بازگشت. نشست. ليوان را آرام كمي آنطرف تر گذاشت و نوشت:

«پدر بزرگ مراببخش... ديگر نمي توانستم ادامه بدهم... لازم نيست همه بدانند من چه كرده ام و چرا... اما شايد بهتر باشد، بدانيد كه تا همين جا هم فقط به خاطر شما – لحظه اي ترديد كرد... – حقيقت اين بود كه «او» را دوست داشت... عاشقانه وخيلي زياد... و بيشتر به همين خاطر...

با همه اينها لزومي نداشت كه اين موضوع را براي پدربزرگ بنويسد، پس ادامه داد:

...فقط به خاطر شما دوام آوردم... بگوييد قلبش ايستاد و مرد ... و راحت شد ... خواهش مي كنم غصه نخوريد... خداحافظ!»

فكر كرد كاش بري آخرين بار «او» را بوسيده بود. نه ... نمي توانست او را ببوسد. چطور ميتوانست لبهاي مردي را كه  زنان دیگری را با علاقه بوسیده بود، ببوسد. مدتها بود كه «او» را بغل نمي كرد و فشارش نمي داد. حس مي كرد بوي خيانت مي دهد ... «او» گفته بود: «فقط يك دوستی ساده است، مي فهمي! اين موضوع كه اين همه اشك ريزي ندارد. مهم اين است كه من از بين همه ي آنها با تو ازدواج كردم...!»

پوزخندي زد: «چه افتخاري نصيب من شده است!»

همه آنها مي دانستند كه «او» با يك دختر زيبا و سرشناس ازدواج كرده است. پس حتما گاهي چيزي راجع به او مي پرسيدند و حتما او مي گويد: «آه، همسرم؟! من شديدا به او علاقه دارم ولي ... او مرا درك نمي كند... آه عزيزم! من به همدرديت احتياج دارم!»

و لابد بعد از اين گفتگو زني با دسته گل و يا يك هديه به ديدارش مي رفت تا با هم همدردي كنند! بيخود نبود كه آن دسته گل خشك شده و از ريخت افتاده آنقدر برايش مهم بود. و ضربه آخر را به یاد آورد، آپارتمان کوچکی که همسرش تمام این سالها آنجا زندگی کرده بود و او نمیدانست.

حس كرد نفرت در رگهايش مي جوشد قلم و كاغذ را كنار گذاشت. به سرعت شانزدهمين و هفدهمين قرص را درون آب انداخت. نخستين قرصها را در آب حل مي شدند و آب به تدريج شفافيت خود را از دست مي داد. فكر كرد رابطه ي آنها هم همين طور با ريا و دورويي شفافيت خود را از دست داد.

به ياد آورد آن روز چطور هيجان زده به محل كار «او» تلفن كرده بود تا خبر خوشي به او بدهد و او در آنجا نبود... و تلفن همراهش را هم خاموش کرده بود.

يا آن روز  كه بغض كرده و غمگين پس از جر و بحث با دوستي خواسته بود با شوهرش دردل كند «او» بعد از شنيدن صدايش گفته بود : من با خط دو صحبت مي كنم و طول مي كشد. نيم ساعت ديگر زنگ بزن و هرگز زنگ نزده بود و گريسته بود و احساس نياز و حس عميق سرخوردگي تاهفته ها با او بود. آن شب ... آن شب را به خاطر آورد كه پس از يك خريد طولاني و خسته كننده ناگهان او را بين راه  پياده كرده بود و گفته بود: «تو به خانه برو، من بايد به شركت برگردم. قرار ملاقاتي دارم. دوستي مي آيد...» و او تك و تنها راه افتاده بود و هرگز به «او» نگفت كه جرات نمي كرد دست بلند كند و سوار خودرويي شود. و اينكه مردي درآن تاريكي سوار بر موتور چقدر او را ترسانده بود و «او» هرگز نفهميد چقدر آن شب به حمايت يك مرد نياز داشت.

فكر كرد: كدامشان؟! شايد آن زن بود كه يك روز و براي لحظه اي كوتاه او را ديده بود. زن سراپای او را برانداز كرده بود و گفته بود :«تبريك ميگم حتما خيلي خوشبخت هستيد؟!...» بله لابد او بود كه اينطور نسبت به ازدواج و خوشبختي آنها ترديد داشت. شايد هم آن زنی است كه يك روز وقتي با شوهرش به خانه مي رفتند او را ديده بودند و شوهرش به محض ديدن او از زنش، از همسر محبوبش! فاصله گرفته بود و كمي دستپاچه شده بود. افسوس میخورد که آن شب جلوی آپارتمان شوهرش، قبل از گریختن زن، چهره اش را خوب نگاه نکرده است!

حس كرد بغض چنان گلويش را مي فشارد كه نزديك است خفه شود. ليوان آب را بالا برد و يك جرعه از مايع را نوشيد. چند قرص حل نشده وارد دهانش شد. اهميتي نداد. جرعه اي ديگر نوشيد.

اشكهايش به آرامي سرازير شدند. فكر كرد: خدا را شكر كه فرزندي نداريم. چرا حالا فكر بچه افتاده بود؟ نمي دانست ... «بعد از من ميتواند با يكي ازآنها ازدواج كند ... نه «او» ديگر پايبند هيچ تعهدي نخواهد شد. بعد از من از تنهايي و زندگي بي بند و بارانه لذت خواهد برد.»

ليوان را تا انتها سركشيد. نبود او به هيچ كس لطمه اي نمي زد. پدر بزرگ دو هفته پيش به خارج از كشور سفر كرده بود. رفته بود تا دختر كوچكش را ببيند و تا سه ماه ديگر بازنمي گشت. عمه اش چهار سال از او بزرگتر بود. تقريبا همسن و سال بودند. چند ماه بعد از فوت مادر بزرگ، از زماني كه ده سال سال بيشتر نداشت، عمه رفته بود و ديگر او را نديده بود ولي رابطه تلفني شان هراز گاهي برقرار مي شد.

نه! هيچ كس انتظار ديدن او را نمي كشيد. قرصهای حل نشده ي آخر خيلي تلخ بودند... فكر كرد طعم دروغهاي «او» را دارند و طعم حقايقي كه هميشه دير يا زود برملا مي شد و «او» هميشه انكار مي كرد. وجود دسته گل‏، عكس،  كارتهاي تبريك، هداياي تولد و حتی آن آپارتمان کوچک و دنج... وجود همه چيز را منكر مي شد. همانطور كه با درآوردن حلقه ازدواج از دستش وجود او را منكر مي شد.

از جا برخاست. ليوان خالي (براي زودتر روشن شدن قضيه) و نامه ي پدربزرگ را برداشت. به اتاق خواب رفت. پرده ها كشيده بود و لازم بود چراغ خواب را روشن كند. زير نور آبي چراغ و روي تخت دراز كشيد. ليوان را كنار گذاشت و نامه را در مشت گرفت و چشمانش را بست.

سعي كرد به خودش و احساسش فكر كند. مي ترسيد؟! نه ... آن ترس كوچك هم از بين رفته بود. فكر كرد «خدايا مرا ببخش ... تو  اين طور خواستي. اگر به من كمك كرده بودي...» فکر خدا اندکی او را میترساند...اما با لجاجت کودکانه ای در دل تکرار میکرد: «تو میتونستی تمام اون شب هایی رو که من تک و تنها چشم به در سپری میکردم و از تو خواهش میکردم...جوابمو بدی. تو همه اون شب ها رو به من بدهکاری! »

شوهرش تا نيمه هاي شب به منزل نمي آمد.« خيلي دير خواهد فهميد» هيچ گاه در طول روز تلفن نمي كرد تا حالش را جويا شود. اگر هم تلفن مي كرد از نبود او نگران نمي شد ... به عشق و وفاداري همسرش ايمان داشت و همين خيالش را آسوده مي كرد كه هر اتفاقي بيافتد، همسرش او را ترك نخواهد كرد. نه واقعا قادر به ترك «او» نبود. او را دوست داشت. عاشقانه و خيلي زياد!

كم كم پلكهايش سنگين مي شد. «گراهام گرين» نويسنده مورد علاقه اش يك جا گفته بود :« انسان وقتي فاسد مي شود كه فساد پذير باشد» با خود انديشيد :«مي توانستم به او درس خوبي بدهم ولي من كه ...» با غرور زير لب زمزمه كرد :« فساد پذير نيستم»

آشفتگي خاصي در ذهنش شكل گرفت . حس كرد ديگر نمي تواند افكارش را بر يك موضوع متمركز كند. ناگهان در  آن آشفته بازار ياد دوست كوچكش افتاد.

چطور او را فراموش كرده بود. باهم در پارك نزديك خانه شان آشنا شده بودند. او پسر بچه ي كوچك و دوست داشتني بود كه هر روز عصر با پير زني به پارك مي آمد. پدر و مادرش وقتي براي گذراندن با او نداشتند. چون مدام براي آينده بهتر او زحمت مي كشيدند!

وقتي آدم دنبال دوست مي گردد، تنهايي و بي كسي وجه مشترك خوبي است. آنها خيلي زود با هم دوست شدند. صداي خنده هاي شادمانه ي پسرك در گوشش طنين دل انگيزي داشت. به زحمت پلك هايش را گشود. سعي كرد برخيزد. ولي سرش گيج مي رفت. به سقف خيره شد و آه كشيد. به دوست كوچكش قول داده بود امروز عصر برايش كتاب موزيكالي را ببرد كه وقتي گشوده مي شد، داستان صفحه به صفحه با موزيك پخش مي شد. آن را براي كودكي خريده بود كه هرگز هوس داشتنش را نكرده بود. نامه پدر بزرگ را در دست فشرد.

كاش نوشته بود يك نفر آن كتاب را به دوستش برساند. شوهرش حتي نمي دانست او به پارك مي رود. خيلي خوابش مي آمد... هرچه حس خواب آلودگي اش بيشترمي شد، غمي سنگين بر ذهنش فشار مي آورد. در دل انديشيد :« كاش اين كار را نكرده بودم... امروز عصر يك نفر با علاقه انتظار ديدن مرا مي كشد.»

 


خاطره  |   دوشنبه 26 شهریور1386  |   21:59 یخ!

 

اخطار شده بود که مودب باشد. فکر میکرد: "ظاهر بدی ندارد. به نظر میآید آدم قابل توجهی باشد. یا دست کم برای چند دقیقه ای قابل تحمل است."

مردجوان زیر چشمی او را می پایید، همانطور که او مراقب کوچکترین حرکتش بود. صدای مادر از سالن پذیرایی شنیده شد:

"بچه ها شروع نمیکنین؟... مثل اینکه قصد ندارید با هم آشنا بشید."

مادر مرد جوان برای این عقب نماند اضافه کرد: "نیم ساعت بیشتر وقت ندارید...تمدید هم نمیشه!"

صدای خنده برخاست. مرد جوان در مبل جا به جا شد. دختر فکر کرد: "یک کلمه حرف بزنه، میتونم بفهمم همون  کسیه که میخوام  یا نه."

مرد جوان گفت: به نظرم هوا کمی گرم شده!

دختر با لبخند جواب داد: آه... بله...آدم در این مواقع به سرما و یخ فکر میکنه.

مرد جوان گفت: یخ... بله یخ! راستی شما کتاب "یک لیوان یخ" رو خوندید؟!

دختر عمیقا خوشحال شد که موضوع صحبت از آب و هوا به چیز قابل تحمل تری تغییریافته است.

با خوشحالی گفت: بله ... بله من اون  کتابو خوندم.

چشمان مرد برقی زد و گفت: شما... شما واقعا از اون کتاب خوشتون اومد؟!

دختر مکثی کرد و فکر کرد:" بهتره سنجیده تر رفتار کنم."

آرام گفت: بله...البته... نه ...میدونید داستانش یه کم... .

مرد جوان آهی کشید و سرخورده گفت: پس خوشتون نیومده... البته به نظر من هم داستانش یه کم...

دختر فکر کرد: " خب پس جنابعالی هیچی از داستان حالیتون نمیشه!"

مرد جوان من و من کنان گفت: البته واقعا قدرت تخیلش رو تحسین میکنم.

دختر با کمی خشونت گفت: ولی چندان هم به نظر تونو جالب نمی یاد... .

مرد جوان به زور لبخند زد: بله .بله. موافقم... چندان... .

 

 

* * *

همهمه ای در گرفته بود. همه برخاسته بودند. دختر با حسی آمیخته از خشم و ناراحتی سعی میکرد لبخند بزند. پدر مرد جوان گفت: ما هفته آینده تماس میگیریم تا جوابتونو بشنویم.

دختر اندیشید: " جواب از حالا معلومه! پسره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

ولی رو به پدر مرد جوان لبخند زد و سر به زیر انداخت.

مرد جوان با دستپاچگی خاصی زود تر از سایرین از در خارج شد و پدر و مادر گفتند که او واقعا مرد محجوبی است.

به محض اینکه در خانه بسته شد؛ مرد جوان به سرعت درهای خودرو را گشود و گفت: عجله کنید! دلم نمیخواد حتی یه لحظه دیگه اینجا رو تحمل کنم.

زیر لب ادامه داد: "دختره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

 

پ.ن: واجب شد اینو اضافه کنم که تو پست قبلی جمله "دوست دارم!" یعنی دلم میخواد، نه دوستت دارم!!

در ضمن: دیکتاتوریه یا ... همینه که هست!


خاطره  |   دوشنبه 12 شهریور1386  |   20:6 عینک ته استکانی!

درست هنگامی وارد ایستگاه مترو شد که سوت بسته شدن درها به گوش رسید. بی درنگ خود را به داخل نزدیکترین واگن پرت کرد. در بسته شد و قطار با سرعت یکنواخت و آرام بخشی حرکت کرد. چشم گرداند تا جای خالی برای نشستن بیابد. همه صندلی ها پر بود، ولی... ناگهان نگاهش خیره بر یک نقطه ثابت ماند. زن جوانی در بین سایر مسافران، گوشه ای ایستاده بود. زیبایی افسون کننده ای نداشت. ولی چیزی در چهره اش بود که موجب می شد مرد جوان نتواند از نگاه کردن به او خودداری کند. چشمان درشت و زیبایش با حرکت مداوم و پروانه گون مژه ها به این سو و آن سو می چرخید و حتی برای لحظه ای هم متوجه حضور مردی که از آنسوی واگن با شیفتگی به او می نگریست نشده بود. مرد به چهره سایر مسافران نگاهی انداخت. نگاه های خسته و اخم آلود حسی را در او زنده کرد. حس کرد تمام جذابیت او در چشمانی است که می خندد و شاید لب هایی که می کوشد، خنده ای را پنهان سازد.  مسیر نگاه او را دنبال کرد. در تیررس نگاه او کودک 4-5 ساله ای کنار مادرش ایستاده بود و پشت به جمعیت و رو به شیشه های قطار داشت. زیر لب چیزهایی می گفت. مرد نمی شنید، ولی از حرکات سر و دست کودک حدس می زد که او مشغول بازی هیجان انگیزی با موجودات خیالیست. مادر کودک، هرازگاهی او را با تشر، به آرامش دعوت می کرد و کودک  تنها با شلیک چند گلوله از اسلحه خیالی اش به دشمن، بازی را از سر می گرفت و... زن جوان به او می خندید.

ناگهان سر چرخاند و مستقیم به چشمان مرد خیره شد. گویی سنگینی نگاه مرد او را جلب کرده بود. برای لحظه ای کمتر از چند ثانیه هر دو خیره به هم نگریستند،  زن جوان به سرعت صورتش را به طرف مخالف چرخاند. مرد مسخ شده، همچنان خیره به پشت سر زن مانده بود که زن جوان دوباره به مرد نگریست. از نگاهش نمی شد حدس زد که نگاه خیره مرد او را متعجب کرده است یا دستپاچه. این بار مکث بیشتری کرد. ولی پس از اینکه نگاهش را دزدید، دیگر به سوی مرد نگاه نکرد.

مرد برای مدتی که به نظرش قرنی رسید، منتظر ماند و سپس به روبرو نگاه کرد. به خاطر سیاهی و ظلمات حاکم بر تونل ها، می توانست تصویر خود را به خوبی در شیشه های قطار ببیند. علی رغم این که موهایش سفید شده بود، در چهره اش چین و چروکی دیده نمی شد. قدی بلند و هیکلی ورزیده داشت و از همان جا می توانست حدس بزند که زن جوان به زحمت به شانه های او می رسد. به چشمان خود نگاه کرد. چشمانش درشت و خمار بودند. فکر کرد تا چند سال پیش چقدر به آنها میبالید. حال آن چشمان نیمه باز، از پس عینک ته استکانی که به چشم داشت؛ حالتی خنگ و ابله گون به چهره اش بخشیده بود. با نا امیدی اندیشید: نه، هیچ جذابیتی ندارم.

و دوباره به زن جوان نگاه کرد. هرچه بیشتر به او می نگریست، تک تک اجزای صورتش را بیش تر مورد تحسین قرار می داد. دلش می خواست بهانه ای پیدا کند و حتی یک کلمه با او حرف بزند. حس میکرد، گرمای لبخند زن او را به سمت خود می کشد. اما صدای بلند گوی قطار که نام ایستگاه بعد را اعلام می کرد، او را از دل تخیلاتش بیرون کشید. باید قطار را ترک می کرد. دوباره به چشمان رقصان او نگریست. دلش می خواست همه چیز را تا ابد در حافظه اش ذخیره کند. با اندوه اندیشید، برای پی گیری بیش تر، خیلی مسن به نظر می رسد!

قطار ایستاد. مرد پیاده شد. برای آخرین بار به قطار و مسافران نگاه کرد و زن جوان را جویید. اما...  نگاهش با نگاه زنی گره خورد که از پشت عینکی ته استکانی با حسرت و شیفتگی او را می نگریست.

 

 

پ.ن: وقتی پست جدید میذارم... خصوصا اگه یه چیزی برای گفتن و شنیدن توش داشته باشم، به همه لینکام، به همه دوستام سر میزنم و بهشون خبر میدم که بیان بخونن و برام بنویسن. چون خودم خیلی خوشحال میشم که کسی آپ میکنه بهم خبر میده، ولی امروز یه بنده خدایی گفت متنفرم از اینا که میان تو وبلاگ آدم مینویسن: آپ کردم بهم سر بزن!یعنی تا این حد!!

حالا چیکار کنم؟ خودتون بگید...خبر بدم یا نه؟


خاطره  |   جمعه 1 تیر1386  |   23:57 یک راهب بودایی
خوابش آنقدر سبک بود که به محض شنیدن صدای آرام چرخیدن کلید در قفل، چشم گشود و منتظر ماند. همیشه شب هایی که او به سفر می رفت، همین طور بود. خوابش بیشتر شبیه غوطه خوردن بین خواب و بیداری بود.

انتظارش چند ثانیه بیشتر طول نکشید. سروش در چهار چوب در اتاق خواب، ظاهر شد. در تاریک روشن، قد بلند و قامت زیبایش را از نظر گذراند: خلبان خوش تیپ خودش بود!

آرام گفت: " سلام!"

سروش یکه خورد. خندید. به طرف تخت آمد و گفت: "سلام. نشد من یه دفعه تو رو غافلگیر کنم. باز که بیداری!"

ویدا محجوبانه خندید. سروش خم شد و گونه همسرش را بوسید.

ویدا در رختخواب نیم خیز شد و گفت: "هیچ وقت نمی تونی منو غافلگیر کنی. وقتی هواپیمات بالای شهر می رسه، وجودتو حس میکنم."

سروش لبخندی زد و یکبار دیگر او را بوسید. بر لبه تخت نشست و پرسید: "خب چطوری؟"

ویدا در حالی که با ستایش به او می نگریست پاسخ داد: " خوب خوب! سفر چطور بود؟"

- مثل همیشه آروم و بی سر و صدا پرواز کردیم... یه کمی کسل کننده است.

- لابد خسته ای. نمی خوای بخوابی؟

سوش برخاست. دست هایش را به طرفین باز کرد. و بدنش را کش و قوس داد و گفت:

- چرا اتفاقا خیلی خوابم می یاد.

نگاهی به ساعتش انداخت. لحظه ای مکث کرد و دوباره نگاه کرد و گفت:

- ساعت شیشه. بذار یه دفعه نمازمو بخونم، بعد بخوابم.

ویدا با نارضایتی به او نگریست:

مگه خسته نیستی؟ پس واجب نیست! لباستو عوض کن. بگیر بخواب!

سروش خندید. خم شد و گونه ویدا را نیشگانی گرفت و گفت:

- درسته که تو به این چیزها اعتقاد نداری، ولی خواهش می کنم نقش ابلیس رو بازی نکن! 

ویدا با اخم شیرینی رویش را برگرداند و گفت:

- خیلی ممنون... من ابلیسم؟!

سروش به چشمان ویدا خیره شد و گفت: "اگر ابلیس چشمایی به قشنگی چشمای تو داشت، نمی دونم ایمان من به کجا کشیده می شد!"

ویدا لبخندی از سر رضایت زد. سروش نگاهی به اطراف انداخت و لباس های راحتی اش را برداشت و برای تعویض لباس هایش به سمت در رفت. ویدا فریاد زد:

- نمی شه با همین لباس های خلبانی نماز بخونی؟! دوست دارم نگات کنم.

سروش در آستانه در متوقف شد. به عقب برگشت و لبخندی زد. در حالی که لباس هایش را کنار میگذاشت، گفت:

- به خاطر شما، چرا که نه!

از اتاق خارج شد. ویدا با شادی دلپذیری خودش را زیر لحاف کشید. ناگهان چیزی به ذهنش رسید.

زری خانم همسایه طبقه بالا، سفارش کرده بود که حوالی ساعت شش صبح بیدارش کند. قرار بود برای خرید شیر برود. می دانست سروش صبح زود میاید و ویدا بیدار می شود.  به زحمت از رختخواب دلچسبش بیرون آمد. به طرف تلفن رفت. ناگهان متوقف شد. چطور به ذهنش نرسیده بود، اگر تلفن کند و بچه ها بیدار شوند، اوضاع خراب خواهد شد. مستاصل کنار تلفن ایستاد. با ناراحتی فکر کرد: "چطور به ذهنم نرسید که بپرسم چگونه بیدارش کنم؟!"

سروش از دستشویی بیرون آمد و با تعجب به ویدا نگاه کرد که مردد کنار تلفن ایستاده بود. ویدا بی توجه به اتاق خواب برگشت و روی تخت نشست. سروش وارد شد و در حالی که جانماز را پهن می کرد، پرسید:

- طوری شده؟!

ویدا آرام پاسخ داد: "نه مهم نیست."

با خود اندیشید: "شاید بهتر باشد بروم بالا و زنگ در را بزنم."

سروش گفت:

- دیشب تو هتل با یه "راهب بودایی" آشنا شدم. برام داستان جالبی تعریف کرد.

ویدا پرسید:" چه داستانی؟"

و فکر کرد: "زنگ در، دست کمی از زنگ تلفن ندارد. ممکن است بچه ها بیدار شوند... . نه نمیشود."

سروش گفت:

- داستان که نه، ماجرایی بود که برای خودش اتفاق افتاده بود.

ویدا زمزمه کرد: "چه ماجرایی؟"

" باید راهی وجود داشته باشد. شاید بهتر باشد خودم بروم و برایش شیر بگیرم... اما از کجا؟ این موقع صبح؟ نه!... چکار باید بکنم؟!"

سروش گفت:

- ماجرای ایمان آوردنش به خدا... این که چطور شده بود که...

ویدا سر بلند کرد. به سروش نگریست و گفت: "نمازتو بخون. تو رختخواب برام تعریف کن."

سروش حس کرد ذهن همسرش مشغول است و پیدا بود که این موضوع برایش جذابیت چندانی ندارد. به همین خاطر سرش را تکان داد و گفت: "باشه... ." و به نماز ایستاد.

ویدا با لبخند گفت: "برای منم دعا کن!" 

سروش دستانش را پایین آورد و گفت: "الله اکبر..."

ویدا با خشنودی به همسرش نگاه کرد. او به این خم و راست شدن های اتوماتیک وار اعتقاد نداشت. ولی چیزی در درونش باعث میشد که به خاطر این ارتباط خالصانه ـ که خودش هیچگاه تجربه نکرده بود ـ سروش را تحسین می کرد. وقتی او با تواضع در برابر خدای نادیده اش خم و راست می شد، ویدا با شگفتی به تماشایش می نشست. و حالا او در اونیفورم خلبانی به نماز ایستاده بود و بیش از پیش محسور کننده به نظر می رسید. دوباره به خاطر اورد که برای زری خانم هیچ راه حلی نیافته است. کلافه در بستر دراز کشید. دوباره به سروش و بعد به جانمازش نگاه کرد. زیر لب زمزمه کرد:

- خدایا... اگه هستی لطفا خودت یه کاری بکن. لطفا بیدارش کن. تو قدرت برتری درسته؟ پس می تونی یه راهی پیدا کنی... .

آرام زیر لحاف خزید. چندان به چیزی که زمزمه می کرد، امیدوار نبود. ولی با التماس به الله دوخته شده روی جانماز نگریست و گفت:

- خدای سروش خواهش میکنم!

چشمانش را بست و دقایقی بعد با تکان های تخت فهمید که سروش به بستر آمده است. غلتی زد و سرش را به شانه ی او تکیه زد و خوابید.

¤ ¤ ¤

صدای زنگ تلفن هردو شان را از خواب پراند. ویدا شتابزده برخاست و خواب آلوده به طرف تلفن رفت. به ساعت نگاه کرد. ساعت نه بود. گوشی را که برداشت، خواب از سرش پرید. زری خانم بود.

دستپاچه گفت: "حالتون چطوره؟... ببخشید تروخدا... میخواستم بیدارتون کنم، ولی نمی دونستم چطوری، می ترسیدم بچه ها بیدار بشن."

زری خانم خندید و گفت: "شما ببخشید از خواب بیدارتون کردم... اتفاقا من هیچ وقت زودتر از هشت ـ نه بیدار نمی شم، نمی دونم چطور شد، حوالی شش و ده دقیقه بیدار شدم. باورت نمیشه! انگار یکی آروم صدام کرد... نه این که از خواب بپرم ها... خلاصه با خیال راحت پا شدم... رفتم شیر خریدم و اومدم.  وقتی برگشتم بچه ها هنوز خواب بودن... .

ویدا آنقدر بهت زده بود که به زحمت لب گشود و فقط گفت: "راستی؟!"

زری خانم گفت: "آره...حالا هم ببخشید مزاحم شدم، می خواستم بگم یه شیشه شیر گذاشتم جلو درتون. من و بچه ها می ریم بیرون و تا شب بر نمیگردیم... گفتم بری برش داری.

ویدا اتوماتیک وار تشکر کرد و گوشی را گذاشت. آرام به طرف در آپارتمان رفت. در را گشود. شیشه شیر پشت در به او فهماند که آن چه را شنیده درست بوده است. شیشه را برداشت و به داخل برگشت. آن را روی میز گذاشت و مات و متحیر به اتاق خواب برگشت.

حرف های زری خانم در گوشش زنگ می زد:

- باورت نمی شه انگار یکی آروم صدام کرد... .

گیج خودش را زیر لحاف کشید. سروش به طرف او برگشت.

خواب آلوده پرسید:

- کی بود؟

ویدا زمزمه کرد: زری خانم ... برامون شیر خریده بود.

سروش پرسید:

ـساعت چنده؟

- نه!

سروش خمیازه ای کشید . ویدا به او نگاه کرد و گفت:

- اون ماجرا رو برام تعریف میکنی؟

سروش چشم باز کرد و پرسید:

-کدوم ماجرا؟

ویدا مکثی کرد و گفت:

- این که چطور شد اون راهب بودایی به خدا ایمان آورد.

سروش متعجب به ویدا نگاه کرد و  مشتاقانه لبخند زد.


خاطره  |   چهارشنبه 9 خرداد1386  |   12:46 آزادی افسون

صورتش حالت کسانی را داشت که به طور ناگهانی خبری مسرت بخش شنیده باشند، اما به صحت خبری که می شنوند، ایمان ندارند. نه "افسون" نمی توانست بپذیرد، چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد. خانم همسایه در حالی که سعی می کرد، لحن غم انگیز و تسکین دهنده ای  داشته باشد، گفت:

" دوست نداشتم این خبر رو من بهت بدم، ولی بقیه یا مشغول تهیه ی مقدمات بودند یا از نظر روحی آمادگی شو نداشتند... ."

افسون مسخ شده گفت:" بله...درسته."

خانم همسایه گفت:" طفلکی! می دونم چقدر صحبت کردن برات مشکله... تو سه سال بود که اونو ندیده بودی... ." 

افسون با ناراحتی اندیشید:" سه سال بود که دورادور مرا عذاب می داد."

خانم همسایه گفت:" اون خیلی به فکر پیشرفت تو بود...اگر اون نبود، تو حالا دانشجوی پزشکی نبودی..."

افسون سوزش سیلی که چند سال پیش، نوش جان کرده بود، به خوبی روی گونه هایش حس کرد و صدای "او" در گوشش پیچید:" هرچی من بگم! تو باید دکتر بشی!"

آرام پاسخ داد:" بله... اگر "اون" نبود من هیچ وقت پزشک نمی شدم!"

خانم همسایه با همان لحن تصنعی ادامه داد:" می فهمم چه احساسی داری...اون حتی یه موی سفید نداشت..."

افسون دست های لرزانش را درون موهایش فروبرد. به طرز عجیبی در ریشه موهایش احساس درد می کرد. حس کرد مثل آن غروب، در سال های دور، موهایش دور دست های "او" پیچیده شده اند و "او" خشمگینانه موهایش را می کشد. صدایش در مغز افسون طنین درناکی داشت:

-کودن! شونزده هم نمره است که برای من آوردی؟! احمق... .

خانم همسایه گفت:" بیچاره، این اواخر همه اش نگران ازدواج تو بود... می خواست بیاد اونجا و یه تحقیقاتی راجع به خواستگارت بکنه."

افسون فکر کرد به جای خانم همسایه صدای او را می شنود:

ـ" این یادت نره...نظر تو مهم نیست. خودم باید بیام اونجا. اگر نتیجه تحقیقاتم منفی باشه، باید این آرزو رو به گور ببری."

افسون با صدای لرزان گفت:" بله می خواست بیاد اینجا!"

ـ" آخی...حتما خیلی منتظر اومدنش بودی...بعد از سه سال!"

افسون پاسخ داد:" بله ...از وقتی شنیدم، شبها خوابم نمی برد." 

خانم همسایه گفت:" آره... می فهمم. می فهمم."

افسون چیزی برای گفتن نداشت و خانم همسایه ادامه داد:" فکر می کنم به من احتیاج داشته باشن... در اولین فرصت حرکت کن... به خدا سپردمت."

افسون، افسون شده گفت:" خدانگهدار."

و گوشی را گذاشت. برای لحظاتی، یادآوری خاطرات زمان های سپری شده، شادی اش را زائل کرده بود. اما حالا دوباره همان حس شادی و آزادی در رگهایش می جوشید و بدنش را گرم می کرد. بی اختیار شروع به خندیدن کرد. چرخید و چرخید... آزاد و رها.

بعد به طرف تلفن رفت. باید خبر آزادیش، خبر مرگ "او" را، به همسر آینده اش می داد.   

 


خاطره  |   جمعه 4 خرداد1386  |   3:27 "جذابیت اهریمنی!"

نگاهش جور خاصی بود. تن را می لرزاند. نمی شد گفت زیباست، ولی جذابیت وحشتناکی داشت. شیطنتی در پس چهره اش نهفته بود که باعث می شد، برای ایفای نقش منفی یک فیلم مناسب به نظر برسد. اما از آن "بد من" ها که آدم عاشقشان می شد.

نمی توانست از او چشم بردارد. از همان لحظه ی نخست. پشت میز ایستاده بود و به جمعیت لبخند می زد. بازارچه ی خیریه بر پا بود و او آمده بود تا کار خیری انجام دهد. مسئول فروش یکی از غرفه ها بود. از صبح به همه لبخند می زد. ولی وقتی او را دید، دیگر نتوانست لبخند بزند. حس کرد، ماتش برده است. به زحمت چشمانش را دزدید و رویش را برگرداند. اما این بار او بود که کوتاه نمی آمد. بی خیال و سرخوش، از انتهای راهرو قدم زنان پیش می آمد. به همه ی غرفه ها و اجناس نگاه می کرد ولی پیدا بود که از سر تفنن آمده است و واقعا توجهی به هیچ کدام ندارد. سر انجام به او رسید. مکث کرد. حالا که روبروی هم ایستاده بودند، می دید که چه هیکل مردانه ای دارد. قد بلند، شانه های پهن. بلوزش چسبان بود و عضلات مردانه اش از زیر الیاف آن خودنمایی می کرد.

سرش را بلند کرد و به چشمان سبز او خیره شد. نمی توانست خودداری کند، در دل گفت: " تو با آن نگاه لعنتی و این چهره ی قشنگ اهریمنی ات!"

همه قدرتش را جمع کرد و بلند گفت:" می تونم کمکتون کنم؟!"

او با خونسردی، در حالی که با آنتن موبایلش پشت گوشش را می خاراند، گفت: " می تونم شما رو برای صرف یک نوشیدنی دعوت کنم؟"

اول فکر کرد اشتباه شنیده است. تحکمی که در صدایش بود، باعث می شد دعوتش به نظر عادی نیاید. امیدوار بود صدایش نلرزد. پاسخ داد:" من کار دارم!"

- "تا من همه بازارچه رو ببینم، کار شما هم تموم شده!"

و رفت! حس کرد خشم چون موجی در رگهایش می جوشد و به گونه های سوزانش می رسد. یعنی چه؟ آیا او حق انتخاب نداشت؟ از حالا می دانست پاسخ چه خواهد بود. ولی وسوسه گنگی به جانش چنگ انداخته بود. او می توانست با یک جمله، به همین اندازه او را دچار سرخوردگی و حیرت کند. و از تعجب او لذت ببرد. به ساعتش نگاه کرد. این بار برای کسری از ثانیه واقعا دچار دلشوره شد. هر شب، این ساعت در خانه بود. ناگهان متوجه شد، نگاه سبزی از دور، روی او ثابت مانده است. دلش لرزید و فکر کرد:" امشب کمی بیشتر می مانم." و روی صندلی نشست.

- مشکلی پیش اومده؟

خانم صبور، مدیر بازارچه بود که او را مخاطب قرار داده بود. به سرعت برخاست و لبخند زد:" نه!"

- "پس با لبخند مردم رو به کار نیک دعوت کن عزیزم!"

و او هم لبخند زد و سعی کرد فراموش نکند. با این حال ذهنش به شدت درگیر بود. سرانجام اعلام کردند که ساعت کار بازارچه، دقایقی دیگر تمام می شود. و او به فاصله چشم برهم زدنی مقابلش ایستاده بود: "خب؟!"

حالا نوبت او بود که بازی را ادامه بدهد! آرام پاسخ داد: "شوهرم در منزل منتظر است."

از باطنش خبر نداشت، اما ظاهرش تغییری نکرد. نگاهش همچنان نافذ و بررنده بود و آدم را دستپاچه می کرد. گفت: " دروغ نگو!"

کافی بود، تا بداند برنده شده است: " اون منتظره و هرچه شما بیش تر منو معطل کنید، بیش تر نگران می شه!"

موبایلش را به سمت او دراز کرد: " زنگ بزن، بگو کارت کمی طول می کشه."

- بلافاصله میاد اینجا تا با هم بریم خونه.

دیگر قادر نبود صبر کند. می ترسید که نتواند مقابله کند. به سرعت کیفش را به دوش انداخت و از او و آن جذابیت وسوسه کننده، گریخت!

تمام راه را دوید. در آپارتمان را گشود. همه چیز در تاریکی فرو رفته بود. چراغ را روشن کرد و به طرف تلفن دوید. هیچ پیغامی ضبط نشده بود. ناگهان حس عظیمی از درد و غم به درونش راه یافت. آنقدر ماهرانه دروغ گفته بود که خودش هم باورش شده بود. هیچ کس منتظرش نبود. هیچ کس نگرانش نمی شد. بغضش را فرو خورد و دوباره به خودش دروغ گفت:" سرش شلوغ است. حتما قبل از نیمه شب به خانه خواهد آمد...شاید شام را با هم خوردیم!"


خاطره  |   چهارشنبه 26 اردیبهشت1386  |   0:9 برف گرم

* برف گرم*
مرد جوان پر بود از حس تنفر و آزردگی! هميشه از اينکه مي ديد دخترک بی پروا راجع به همه چيز حرف ميزند و نظر ميدهد عصبانی ميشد...
دخترک دوباره پرسيد: "کجا ميرويم؟"
مرد حتی به خود زحمت نداد نيم نگاهي به او بياندازد...همان طور که پايش را روی پدال گاز مي فشرد در دل گفت: "ساکت شو بشين ببين کجا ميريم!"
انگار دخترک از سکوت مرد و از چشمانش که به او نگاه نمي کردند فهميد، چون سکوت کرد و ديگر چيزی نپرسيد. اتومبيل به کندی پيش مي رفت...با وجود اين که تا شب ساعاتی باقی بود، اما هوا کاملا تاريک بود...برف زيبايی مي باريد و صدای موزون برف پاکن ها با ريزش برف هماهنگی خاصی پيدا کرده بود.
دخترک تحقير شده به بيرون نگاه مي کرد و گاهی دستش را به شيشه مي چسباند. گرمای دستش دانه برف چسبيده به آنسوی شيشه را آب مي کرد و به پايين می سراند.
مرد کم کم وجود او را فراموش مي كرد...به سال هاي گذشته باز مي گشت...وقتي براي اولين بار دخترك را ديد گمان نمي كرد روزي چنان عاشق و شيفته مرد خواهد شد...دختري بود زيبا ...و بي اندازه خام و ساده...او دختران زيادي را مي شناخت كه به او لذت بيشتري مي بخشيدند، اما فقط يك نفر بود كه هميشه مي توانست او را تحمل كند...به خودش گفت:

" اگر هميشه مثل الان لال ميشد، دقيقا هماني مي شد كه مي خواستم."...او هيچ گاه مستقيما نظر خود را ابراز نمي كرد...هيچ وقت نمي توانست در جمع يا حتي در مقابل اين دخترك ساده مكنونات قلبي اش را به زبان بياورد چون هميشه از اين كه مورد قضاوت واقع شود، مي ترسيد. به همين خاطر وقتي مي ديد دخترك بي ملاحظه حرف مي زند، عصباني مي شد ...هميشه در دلش مي گفت: "الان همه دارن بهت ميخندن!!" و تعجب مي كرد كه او در فرصت كوتاهي با همه دوست مي شد و به نظر مي رسيد كه او را مي پسندند!!
وقتي براي خريد مي رفتند، دخترك بي پروا مي گفت كه اين لباس واقعا زشت است...يا وقتي كسي از او چيزي مي پرسيد، بدون خجالت مي گفت: بلد نيست و او اين صداقت را حماقت مي دانست و بيشتر عصباني مي شد. دخترك آماده بود كه به هر سوالي بدون تفكر و پرده پوشي پاسخ دهد...اين افكار باعث مي شد حس كند كه دلش ميخواهد يك سيلي به گوش دختر بزند...اغلب جواب سوالهايش را نمي داد، هيچ وقت چيزي را برايش تعريف نمي كرد، وقتي در جمع دوستانشان بودند، او را تحقير مي كرد...وقتي دخترك با ذوق و شوق خاطره اي را تعريف مي كرد، رو به سايرين ميگفت: "ديوانه است!!" و بلند ميخنديد و همه با او مي خنديدند...
خوب مي دانست كه چرا او را از خود نمي راند...چون تنها او بود كه اخلاق تند و زبان آتشين او را تحمل مي كرد. براي مرد جوان بهترين هدايا را تهيه مي كرد، مثل ساير دختران مدام او را به خرج نمي انداخت، هميشه او را دوست داشت و به بيمزه ترين كارهايش هم ميخنديد، فقط اين دخترك بود كه حتي بعد از بدترين دعوا ها نيازي نبود از او عذرخواهي كند. ناز نميكرد و منتي بر سرش نميگذاشت!
اگر مي خواست منصفانه فكر كند اين دلايل را ميآورد. ولي اغلب به خودش مي گفت: من به او ترحم مي كنم! و گاهي كه دخترك گله مي كرد، بدون اين كه اعتماد به نفس خود را از دست بدهد مي گفت: "تو لياقت رفتار بهتر از اين را نداري!!"
و امروز بعد از مدتها خودش قرار گذاشته بود...قصد داشت خوش باشد. اما باز هم دخترك با حرف هاي احمقانه اش او را كلافه مي كرد:
"اين كه با بهترين دوست دوران كودكيش قهر كرده، اين كه ديشب خواب پدربزگشو ديده كه از اون دنيا اومده و دخترك رو بوسيده! اين كه پوتين هايش پاهايش را آزار مي دهند...اين كه خسته است و دلش مي خواد بره اون بالا مثل برف سرازير بشه رو تمام شهر..."
اين ها چه ربطي به مرد داشت؟! امشب حوصله شنيدن اين حرف ها را نداشت...مي خواست از امشب لذت ببرد. فكر همه چيز را كرده بود و حالا دخترك از غم و غصه اش مي گفت! مرد وارد يك خيابان فرعي شد. جلوي خانه اي اتو مبيل را متوقف كرد. به دخترك گفت: "همين جا ميشيني تا من اول برم بالا! بعد ميام صدات ميكنم!"
دخترك به مرد نگاه نكرد...مرد در دل پوزخندي زد و گفت: مهم نيست، قهر و دلخوري او دوامي نخواهد داشت!...پس به سرعت در را گشود و از پله ها دو تا يكي بالا رفت. به آپارتمان كه رسيد پس از مكث كوتاهي در را باز كرد...همه جا تاريك بود...لبخندي زد، در رابست و بسرعت به طرف ماشين رفت...در سمت دخترك باز بود و چراغ داخل ماشين روشن مانده بود...سرش را به شيشه نزديك كرد...كسي داخل ماشين نبود...سر گرداند و به اطراف نگاه كرد...تاريكي و سكوت همه جا را فراگرفته بود. ماشين را دور زد و به جايي كه پيش تر دخترك نشسته بود، دوباره نگاه كرد...ناگهان متوجه درپاهايي روي برف شد. چند قدم با آن ها برداشت... .
يك. دو . سه...تا وسط كوچه و ...ايستاد...چيزي را كه مي ديد باور نمي كرد...پوتين هاي دخترك آنجا بود...با ناباوري خم شد و به دقت نگاه كرد...كمر راست كرد و به دور خود چرخيد...رد پا تمام شده بود...
و ناگهان صورتش گرم شد...به بالا نگاه كرد...دستش را پيش برد و دانه هاي گرم برف را از هوا دزديد...دخترك روي شهر سرازير مي شد...