| شنیدید که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست! (میدونم این جمله تکراریه...اما همینه که هست!)
داشتم میگفتم... قرار بود که ما عصر روز چهارشنبه حرکت کنیم به سمت شمال. اما برای سعیده جان مشکل پیش اومد و قرار شد که 5 شنبه عصر حرکت کنیم. و خب مستحضر هستید که درتهران بارندگی شروع شد و مخالفت ها هم شروع شد: مگه مجبورید برید... بزارید یه وقت دیگه و اینا...ما هم گفتیم نه..الان باید بریم... دوست داریم... همینه که هست! بعد گفتن که پس جمعه صبح راه بیافتید ...گفتیم نه... زمان رو از دست میدیم... اگه اون موقع شب ماشینتون تو جاده خراب بشه... شما دو تا دختر میخوایید چه خاکی توسرتون کنید!! ( عین جمله رو گفتم که عمق ماجرا بیاد دستتون) خلاصه ما با سماجت بسیار بر تصمیم خود راسخ ماندیم!
حوالی سه بعد از ظهر سعیده اومد خونه دنبالمون و سفرمان شروع شد...
کودک دلبندمان هم خوابید و به ظاهر همه چیز خوب پیش میرفت... هنوز از تهران خارج نشده بودیم که متوجه شدیم یک دویست و شش بی اخلاق هی دارد با ما کل کل میکند و به قول معروف مرض دارد... سعیده اولش سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه...اما دیدیم نه انگار حرف حالیش نیست ... وقتی پشت چراغ قرمز با فاصله اندکی از ما جلو زد... چشمتون روز بد نبینه! سعیده پیاده شد که به خدمتش برسه! فقط شانس آوردیم قفل فرمونشو بر نداشت!! من هم هی داد و بیداد که ولش کن... دیوونه است! تو عصبانی نشو... و خوشبختانه چراغ سبز شد و بعد از یک بگو مگو ی ساده کوتاه اومدن که شنیدم راننده که گمونم زیر 18 سال سن داشت، داد زد: من 25 سال تو انگلیس راننده بودم! چی فکر کردی!!
جل الخالق!!... کی فکرشو میکرد ؟! که آدم زیر بیست سال سنش باشه، اما 25 سال تو انگلیس رانندگی کرد باشه!!
حوالی قزوین که رسیدیم بارون اونقدر شدید شد که دیگه عملا جایی رو نمیدیدم... صدای ترسناکی هم داشت... بارون که تموم شد ما به گردنه کویین رسیدیم و چنان مه غلیظ و در عین حال قشنگ و شاعرانه ای اطرافمون رو گرفت که باز هم مجبور شدیم با حداقل سرعت بریم جلو... حالا فکرشو بکنید که عسلی هم بیدار شد و بهونه گیری و بد اخلاقی و... ما هم برای همین هرچی دستور صادر میکرد میگفتیم چشم... برای رضایت ایشون گمونم ۲۸۹۶ بار آهنگ عشق من کوروش صنعتی و عروسی نریمان رو گوش کردیم! 
وقتی به رشت رسیدیم کاملا نا امید شدیم چون بارون یکریز و شدید میبارید. از اونجایی که مسیر را خوب بلد نبودیم... مجبور شدیم از چند نفر بپرسیم و بعضی ها اونقدر دلسوزی میکردن و توضیح میدادن که از پرسیدن پشیمون میشدیم!!
حوالی ساعت نه رسیدیم خونه... اونقدر بارون شدید بود که تو همون فاصله کوتاه باز کردن در پارگینگ و بردن وسایل کاملا خیس شدیم و یخ زدیم. 
اونشب راحت خوابیدیم، خسته بودیم ولی امید وار بودیم!! اما صبح فردا که دیدیم همچنان بارون میاد، بدجوری خورد تو ذوقمون... تا شب به چند تا از شهرهای اطراف سر زدیم ولی عملا به غیر از شکممان!! (به خاطر غذاهای خوشمزه) لذت دیگری نبردیم. صبح روز بعد رو گذاشتیم برای دریا... طوفانی بود... اما نمیدونید چه عظمت ترسناکی داشت... گمونم روی هم رفته تونستیم 5 دقیقه کنار ساحل بمونیم باد شدیدی که میوزید قطره های درشت بارون رو چنان میکوبید تو صورتمون که نمیشد چیزی رو دید...
کمی تو شهرک دور زدیم... و برگشتیم خونه. حالا فکرشو بکنید که عسلی گیر داده:
_ مامان منو ببر دریا شنا کنم.
_ آخه خیلی سرده... یخ میزنی!
_پس به بابایی بگو استلخ (استخر ) پل از آب کنه من بلم (برم) اونجا شنا کنم!
به قول سعیده دهن و سرویس و صاف و اینا! شنیدید؟!
و ما برگشتیم تهران... همه اصرار داشتن که بمونیم. شاید اگه احتمال این وجود داشت که فردا افتاب در بیاد میموندیم اما کاملا معلوم بود که تا آخر هفته هم معلوم نیست که بارون بند بیاد... آفتاب پیشکش!!
در راه برگشتن هیچ اتفاق قابل توجهی نیافتاد ... بعد از رشت بارون هم بند اومد و ما ساعت ده خونه بودیم... سعیده اونقدر خسته بود که بعد از یه دوش ده دقیقه ای، تو پذیرایی از هوش رفت... حتی وقتی عسلی از سر و کولش بالا میرفت و میپرید روش، طفلک نا نداشت مخالفت کنه... شام رو هم تقریبا تو خواب بیداری و به اصرار من خورد!
اما دلتون برای من بسوزه که مجبور بودم کنار عسلی بخوابم... این وروجک تو ماشین خوابیده بود و مگه میخوابید... هر بار که من از خستگی خوابم میبرد، بعد از گذشت چند ثانیه ی ناقابل، ناگهان ضربه ای توی صورتم میخورد و یک صدای بی اندازه دوستانه: مامان جون خوابیدی!؟
شتلق! (صدای سیلی که من نوش جان میکردم!) : مامان جون، دوستت دارم!
و اینطوری بود که حوالی یک خوابید و من هم تونستم بخوابم!
و اما...
آموخته های سفر:
1_ همیشه سعی کنید حرف بقیه رو گوش کنید، و بهش عمل کنید!!
2_ اگه علی رغم همه مخالفت ها رفتید سفر و نتونستید لذت ببرید به روی خودتون نیارید... چون اولین حرفی که میشنوید اینه: دیدی گفتم! خوب شد!!
به همه بگید...همه چی خوب بود...هوا آفتابی... طبیعت زیبا..
دریا آرام!
3_ تو جاده از راننده های مرد سبقت نگیرید، چون بهشون برمیخوره و بلافاصله باید ثابت کنن که عقب نمیمونن!
4_ اگه از یه مغازه کلی خرید کردید و فروشنده گفت خرید ها رو بذارید تو ماشین و برگردید یه ظرف زیتون سوغاتی بهتون بدم، فکر نکنید واسه اینه که نزدیک 50 هزارتومن خرید کردید، واسه اینه که شماره موبایل شو بده!! 
4_ اگه صبح دو شنبه تو فاصله برگراه نیایش تا ونک یه ریوی سفید کثیف و گلی دیدید که یه دختر ریز نقش با نمک راننده اش بود... اون سعیده است... خسته است... خوابش میاد... سفر خوبی هم نداشته... آروم از کنارش رد شید وگرنه اینبار اگه پیاده بشه دیگه حتما قفل فرمونش رو هم برمیداره!!

|