تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   سه شنبه 4 تیر1387  |   10:35 روز مادر
در اطرافم همیشه پر بوده از مادر... مادر های دل نازک... مادرهای زیادی نگران... مادرهای زیادی خونسرد... مادرهای قوی و اندکی خشن... و همه مادرهای سنتی و در جای خود خوبی بوده اند... اما کمتر از چهار سال است که من هم یک مادرم...

دوستانی داشته ام که بسیار شیطنت کرده ایم با هم. خاطرات مشترکمان سر به فلک میگذارد و حالا آن ها هم مادرند...

این پستم برای نزدیک ترین مادران دوست داشتنی ام است...

 

وشیا گل پسر ندا جون

 

این یوشیاست. پسر ندا... با این مامان تو دانشکده همکلاس بودیم... خدا میدونه چقدر شر بود!! حالا هم در عکس هایش تغییری نکرده گمان نکنم از شیطنتش هم کم شده باشد! در نروژ زندگی میکنند و هی میگوید حال عروسم چطور است؟ بله نداده بریده و دوخته! دلم برایش یک ذره شده...

 

پسران مونا

 

این دو وروجک سام و امیررضا هستند. پسران مونا. با مامان این دو تا هم در دانشکده همکلاس بودم.  از آن سالها هرچه یادم میاید دوستی است و عشق و صفا! آنقدر با هم شیطنت کرده ایم که شمارش از دستم در رفته است.  در بلژیک زندگی میکنند و اصلا فکر نکنید که ذره ای از شیطنتش کم شده باشد! چون چند وقت پیش که وبم را خوانده بود و میخواست دلداریم بدهد میگفت: خاطره جون یادته ما دوتا درخت بودیم! غصه نخور دیگه!! جل الخالق کی میخوای بزرگ بشی! (ناگفته نماند که این درخت بودنمان حدیث مفصلی دارد!)

 

دخمل مهتاب باجی!

 

این آتیش پاره هم که معرف حضور هست. هستی دختر مهتاب. با مادر این یکی خواهر هستیم! شیطنت ها و مردم آزاری های مادرش کم بود... یکی عین خودش پرورش داده ... در یک مجتمع مسکونی هستیم. آنها بلوک سی و ما بلوک بی... خاله بازی هایمان شهرت عام و خاص دارد! یک هو میبینی زد به سرمان ظرف غذا را برداشتیم رفتیم بلوک سی یا برعکس!!

(حالا گیرم من گفته باشم مردم آزار است... بیگانگان سو استفاده نکنند! از غصه رفتنشان شب ها خواب ندارم... هرچه باشد از خواهر آدم کی نزدیکتر... عزیزتر...)

 

عسلی مامان

 

این هم که عسل است. شکر است... اصلا زندگی است... دختر خاطره است که تا همین چند روز پیش وبلاگی کی فکرشو میکرد را مینوشت! با مادرش یکجا زندگی میکنیم... گاهی خوب است و آرام ... گاهی ناآرام و سرکش... از بچگی آروزی دو چیز را داشته فضانورد شود یا نویسنده!! (چه ربطی داره بهم؟!) هیچکدام را نشده! شده یک وبلاگ نویس آن هم  از نوع نامرغوبش!

 

 خودمم دیگه! عاشق بوی گل مریم...

می ماند مادر گل خودم ... خواستم عکس دخملکش ملوسکش (البته که خودم را میگویم!) را بگذارم گفتم مثل آندفعه مبادا نورانیت چهره ام دوستان خواننده را اذیت کند!! با این بانو هم از بدو تولد آشناییم ... کافیست ۵ دقیقه دیر کنی. در خیالاتش آدم را میبرد وسط خیابان یک کامیون هم از رویمان رد میکند و آش و لاش میفرستدمان بهشت زهرا!! هرچه میگویم مادر من لااقل فکر کن رفته ام خوشگذرانی... عیشی نوشی! میگوید عرضه اش را داشتی دلم نمیسوخت!!

 

و کلام آخرش این که روز مادر برای همه تان مبارک... خدا شما را برای فرزندانتان نگه دارد و فرزندانتان را برای شما...

 

پ.ن۱: و البته این روز را به همه خانم هایی که وبم را میخوانند تبریک میگویم .. دوستایی مثل  خاتونی با خاتونچه اش... سیب مهربون با سیبی جونش... و ... تبریک ویژه برای شیلا جون  و گوبولی خانوم گلم که امسال به خیل عظیم بهترین مادران دنیا پیوسته اند...

 


خاطره  |   پنجشنبه 19 اردیبهشت1387  |   11:2 عسلی هنرمند من!
دروغ چرا این روزها حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم... اگر عسلی نبود و وادارم نمیکرد... نه از خونه بیرون میرفتم... نه آشپزی میکردم... نه به کسی زنگ میزدم..

اما آدمی که بچه داره زندگیش مال خودش نیست... قبل از همه اطرافیان یه موجود کوچولو هست که بهت وابسته است و هی نگاه میکنه که تو چیکار میکنی...

حالا هم برای تنوع... برای اینکه روحیه خودم و بقیه عوض بشه ... البته به سفارش پسر عمه جانمان، فکر کردم که  باز هم از دسته گل های این وروجک بنویسم و نقاشی ها شو  بزارم...

نقطه های سمت چپ بارونه!

این نقاشی رو که کشید خودش اومد و گفت ازش عکس بگیرم! و برام توضیح داد که اون چند تا نقطه بالای تصویر سمت چپ، بارونه داره میاد!! و این بچه هم داره بازی میکنه تو پارک!! یه چیزی رو الان بهتون بگم. تو نقاشی های عسلی جانمان، مثلا اگه یه گردی میبینید و فکر میکنید که اینجا بچه میخوسته توپ بکشه! سخت در اشتباهید ... اون گردی ممکنه خونه باشه... ممکنه هواپیما باشه یا هر چیزی که اصلا به مغز شما هم خطور نمیکنه!!

و اما من و عسلی:

۱ـ صبح موقع رفتن به مهد: 

من: تغذیه برات گذاشتم... حتما بخوری ها.

عسلی: نه نمیخولم. دوست ندالم. نذال...

من: اونوقت موقع تغذیه که شد همه بچه ها دارن یه چیزی میخورن ... تو باید واستی نگاشون کنی!

عسلی: نه! اونجا صندلی بچه گونه داله... من میشینم نگاشون میکنم!!

 

 ۲ـ موقع اذان:

من زیر لب دعا میکنم.

عسلی: چی دالی میگی؟!

من: دارم دعا میکنم. با خدا حرف میزنم.

عسلی: من هم میخوام حرف بزنم. (با صدای بلند و فریاد کشان): خدا.......... خدا جون لحمتت کنن ایشاا... (من میخندم) هجوم وحشیانه به طرف من و پریدن روی سر من بیچاره: مگه من به تو میخندم!؟

 

۳ـصبح موقع رفتن به مهد:

یکی از روزهای بدخلقی من و عسلی:

من: (به شدت عصبی و کلافه)بیا موهاتو شونه کنم... دعوات میکنم ها... اذیت نکن...

عسلی: (گریه) نمیخوام... من هل کالی کنم زشتم!

من: نه تو خوشگل مامانی... بیا ...

عسلی: نه من زشتم!

من: خیله خب تو زشتی...بیا دیر شد!

عسلی: (داد میزند) تو چرا هل چی من میگم موبافقت (موافقت)میکنی؟!

 

۴ـ تو خونه موقع بازی:

داریم ببا کلمات بازی میکنیم... بعضی هاشو من یادش دادم... و بعضی هاشو دوستام...

من: بادبزن!

عسلی: بولو  سل کوچه داد بزن... حالا بگو هندونه!

من: هندونه!

عسلی: چقدل لبات خندونه! حالا بگو ... ... بگو... بالش!

من: (مردد) بالش!

عسلی: بخول از این کتک ها!! 

دخملم متکا یادش رفته بود...

 

۵ـ با خاتون و خاتونچه قرار گذاشتیم و برای اولین بار همدیگه رو دیدیم. عسلی هم تا حالا اونا رو ندیده بود... دست هم رو گرفتن و تو اون نیم ساعت با هم راه رفتن... وقتی اومدیم خونه:

عسلی: مامان انگشتلم لو دادم به آناهیتا.

من: انگشترتو؟!

عسلی: آله دادم خوشحال بشه...

من: خوشحال شد؟!

عسلی: فک کنم... آله... خیلی خوشحال شد!

میبینید عسلی من ماهه... مثل مامانش مهربون و دل نازکه... قربونش برم!

 

 نقاشی روی کاغذ. مداد رنگی. دهه ی هشتاد شمسی!

خب این تصویر آخر هم حسن ختامش! قابل توجه دوستایی که پرسیده بودن چرا نقاشی هاش تک رنگه! چون ماژیک وایت بردش یه دونه است! خب صفحه سمت راست یه خورشیده. که بهم توضیح داد: خولشید ننکبوتی! (خورشید عنکبوتی!) سمت چپ هم اسم خودشو نوشته!! رنگین کمان کشیده و پروانه و خونه و درخت و بچه و ... خلاصه خیلی چیزها برام تعریف کرد!

 

پ.ن۱: اولین کامنت رو خودم گذاشتم و به دوستایی که وب ندارن جواب دادم... فرصت کردید یه نگاهی بندازید...


خاطره  |   دوشنبه 9 اردیبهشت1387  |   13:48 بهار...
گل عسلی!

البته عجیب است...
تو این تهران پر از دود ...
اما این روزها عسلی را که میبرم مهد... از کوچه های سر راه که میگذریم... همه جا عطر خاصی دارد... بوی اردیبهشت میدهد... بوی تابستان پیش رو...
حیاط مجتمع مان پر است از گل ... و  قسمتی از پارک کوچک پشت خانه...
وقتی از آن نزدیکی رد میشوی... وای چه بوی خوبی دارند...
زنی را دیدم که جلوی خانه شان را آب می پاشید و وقتی از جلویش رد میشدیم... بوی خاک خیس و گل اقاقیا و آفتاب بهار... انگار همه باهم میپیچید توی ذهنم و خاطراتی را به یادم میآورد... از گذشته های دور... از گذشته های خیلی دور...
هیچ متوجه شدید؟ گاهی چیزهایی هستند که آدم را یاد روزهایی می اندازند... که زمانی خوب بوده اند و الان بد!  و اگر آن چیزها عطری داشته باشند... انگار همان لحظه مزه آن روز ... مزه آن خاطره را میچشید...
دیروز از دکتر که برمیگشتیم... باغ گلی سر راهمان بود... از همین ها که گل و گلدان میفروشند و انواع و اقسام ظروف سفالی و نهال های کوچک و بزرگ...
عسلی گفت گل بخریم.. رفتیم تو... وای که چقدر بوی بچه گی هایم را میداد...  بوی حیاط خانه کوچکمان در خیابان کارون... پرسیدیم که چه گلدانی میتوانیم بخریم برای آپارتمانی که به زحمت رنگ آفتاب میبیند ... چند گل نشانمان داد از همین ها که فقط برگند! گفتم ما گلی میخواهیم که گل بدهد... و خلاصه یک گلدان گل رز محلات گرفتیم که گفت مقاوم است و خوب است و خوش عطر... هرچند بعد از 15 روز باید ببریمش توی حیاط مجتمع نفسی بکشد و بعد دوباره... میتوانیم بیاوریمش بالا...
حالا منو عسلی دوستش داریم... آبش میدهیم و اسمش را گذاشتیم گل عسلی!

پ.ن: دکتر گفت هیچیش نیست! باورتان میشود این نیم وجبی به همین راحتی من را گذاشته باشد سر کار؟ تازه متوجه شدم که هر بار دعوایش میکنم ... چند دقیقه بعد میگوید گلویم درد میکند! اگر بدانید آن صبح کذایی چه فیلمی بازی کرد و چقدر گریه کرد... انقدر که گفتم دو سه تا آمپول را افتادیم!!

اثر هنری عسلی: باباش. خودش. مامانش!

پ.ن۲: لازم به توضیح نیست که این هم اثر هنری عسلی جانمان است. از راست به چپ: پدرش. خودش. مامانش! (نمیدونم چرا من کج و کوله و کوچولو اون بالام!) چیزهای دیگه ای هم که دور و بر میبینید، دیوار خونشون. گلشون . یه ماهی و غیره است... اگه تونستید خودتون کشف کنید!

 


خاطره  |   یکشنبه 4 آذر1386  |   20:22 من و سفری خاطره انگیز!!3
 شنیدید که میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست! (میدونم این جمله تکراریه...اما همینه که هست!) 

داشتم میگفتم... قرار بود که ما عصر روز چهارشنبه حرکت کنیم به سمت شمال. اما برای سعیده جان مشکل پیش اومد و قرار شد که 5 شنبه عصر حرکت کنیم. و خب مستحضر هستید که درتهران بارندگی شروع شد و مخالفت ها هم شروع شد: مگه مجبورید برید... بزارید یه وقت دیگه و اینا...ما هم گفتیم نه..الان باید بریم... دوست داریم... همینه که هست! بعد گفتن که پس جمعه صبح راه بیافتید ...گفتیم نه... زمان رو از دست میدیم... اگه اون موقع شب ماشینتون تو جاده خراب بشه... شما دو تا دختر میخوایید چه خاکی توسرتون کنید!! ( عین جمله رو گفتم که عمق ماجرا بیاد دستتون) خلاصه ما با سماجت بسیار بر تصمیم خود راسخ ماندیم!

حوالی سه بعد از ظهر سعیده اومد خونه دنبالمون و  سفرمان شروع شد...

کودک دلبندمان هم خوابید و به ظاهر همه چیز خوب پیش میرفت... هنوز از تهران خارج نشده بودیم که متوجه شدیم یک دویست و شش بی اخلاق هی دارد با ما کل کل میکند و به قول معروف مرض دارد... سعیده اولش سعی کرد خونسردی خودشو حفظ کنه...اما دیدیم نه انگار حرف حالیش نیست ... وقتی پشت چراغ قرمز با فاصله اندکی از ما جلو زد... چشمتون روز بد نبینه! سعیده پیاده شد که به خدمتش برسه! فقط شانس آوردیم قفل فرمونشو بر نداشت!! من هم هی داد و بیداد که ولش کن... دیوونه است! تو عصبانی نشو... و خوشبختانه چراغ سبز شد و بعد از یک بگو مگو ی ساده کوتاه اومدن که شنیدم راننده که گمونم زیر 18 سال سن داشت، داد زد: من 25 سال تو انگلیس راننده بودم! چی فکر کردی!!

جل الخالق!!... کی فکرشو میکرد ؟! که آدم زیر بیست سال سنش باشه، اما 25 سال تو انگلیس رانندگی کرد باشه!!

حوالی قزوین که رسیدیم بارون اونقدر شدید شد که دیگه عملا جایی رو نمیدیدم... صدای ترسناکی هم داشت... بارون که تموم شد ما به گردنه کویین رسیدیم و چنان مه غلیظ و در عین حال قشنگ و شاعرانه ای اطرافمون رو گرفت که باز هم مجبور شدیم با حداقل سرعت بریم جلو...  حالا فکرشو بکنید که عسلی هم بیدار شد و بهونه گیری و بد اخلاقی و... ما هم برای همین هرچی دستور صادر میکرد میگفتیم چشم... برای رضایت ایشون گمونم ۲۸۹۶ بار آهنگ عشق من کوروش صنعتی و عروسی نریمان رو گوش کردیم!

وقتی به رشت رسیدیم کاملا نا امید شدیم چون بارون یکریز و شدید میبارید. از اونجایی که مسیر را خوب بلد نبودیم... مجبور شدیم از چند نفر بپرسیم و  بعضی ها اونقدر دلسوزی میکردن و توضیح میدادن که از پرسیدن پشیمون میشدیم!!

حوالی ساعت نه رسیدیم خونه... اونقدر بارون شدید بود که تو همون فاصله کوتاه باز کردن در پارگینگ و بردن وسایل کاملا خیس شدیم و یخ زدیم.

اونشب راحت خوابیدیم، خسته بودیم ولی امید وار بودیم!! اما صبح فردا که دیدیم همچنان بارون میاد، بدجوری خورد تو ذوقمون... تا شب به چند تا از شهرهای اطراف سر زدیم ولی عملا به غیر از شکممان!! (به خاطر غذاهای خوشمزه) لذت دیگری نبردیم. صبح روز بعد رو گذاشتیم برای دریا... طوفانی بود... اما نمیدونید چه عظمت ترسناکی داشت... گمونم روی هم رفته تونستیم 5 دقیقه کنار ساحل بمونیم باد شدیدی که میوزید قطره های درشت بارون رو چنان میکوبید تو صورتمون که نمیشد چیزی رو دید...

کمی تو شهرک دور زدیم... و برگشتیم خونه. حالا فکرشو بکنید که عسلی گیر داده:

_ مامان منو ببر دریا شنا کنم.

_ آخه خیلی سرده... یخ میزنی!

_پس به بابایی بگو استلخ (استخر ) پل از آب کنه من بلم (برم) اونجا شنا کنم!

به قول سعیده دهن و سرویس و صاف و اینا! شنیدید؟!

 و ما برگشتیم تهران... همه اصرار داشتن که بمونیم. شاید اگه احتمال این وجود داشت که فردا افتاب در بیاد میموندیم اما کاملا معلوم بود که تا آخر هفته هم معلوم نیست که بارون بند بیاد... آفتاب پیشکش!!

در راه برگشتن هیچ اتفاق قابل توجهی نیافتاد ... بعد از رشت بارون هم بند اومد و ما ساعت ده خونه بودیم... سعیده اونقدر خسته بود که بعد از یه دوش ده دقیقه ای، تو پذیرایی از هوش رفت... حتی وقتی عسلی از سر و کولش بالا میرفت و میپرید روش، طفلک نا نداشت مخالفت کنه... شام رو هم تقریبا تو خواب بیداری و به اصرار من خورد!

اما دلتون برای من بسوزه که مجبور بودم کنار عسلی بخوابم... این وروجک تو ماشین خوابیده بود و مگه میخوابید... هر بار که من از خستگی خوابم میبرد، بعد از گذشت چند ثانیه ی ناقابل، ناگهان ضربه ای توی صورتم میخورد و یک صدای بی اندازه دوستانه: مامان جون خوابیدی!؟

شتلق! (صدای سیلی که من نوش جان میکردم!) : مامان جون، دوستت دارم!

و اینطوری بود که حوالی یک خوابید و من هم تونستم بخوابم!

و اما...

آموخته های سفر:

 

1_ همیشه سعی کنید حرف بقیه رو گوش کنید، و  بهش عمل کنید!!

2_ اگه علی رغم همه مخالفت ها رفتید سفر و نتونستید لذت ببرید به روی خودتون نیارید... چون اولین حرفی که میشنوید اینه: دیدی گفتم! خوب شد!!

به همه بگید...همه چی خوب بود...هوا آفتابی... طبیعت زیبا..

دریا آرام!

3_ تو جاده از راننده های مرد سبقت نگیرید، چون بهشون برمیخوره و بلافاصله باید ثابت کنن که عقب نمیمونن!

4_ اگه از یه مغازه کلی خرید کردید و فروشنده گفت خرید ها رو بذارید تو ماشین و برگردید یه ظرف زیتون سوغاتی بهتون بدم، فکر نکنید واسه اینه که نزدیک 50 هزارتومن خرید کردید، واسه اینه که شماره موبایل شو بده!!

4_ اگه صبح دو شنبه  تو فاصله برگراه نیایش تا ونک یه ریوی سفید کثیف و گلی دیدید که یه دختر ریز نقش با نمک راننده اش بود... اون سعیده است... خسته است... خوابش میاد... سفر خوبی هم نداشته... آروم از کنارش رد شید وگرنه اینبار اگه پیاده بشه دیگه حتما قفل فرمونش رو هم برمیداره!!

 

 

 

 


خاطره  |   دوشنبه 16 مهر1386  |   0:58 آمپول!!
نمیدونم خبر رو شنیدید یا نه؟

همین برنامه ویروس بازار رو میگم که مهتاب تو وبلاگش نوشته! آخ اگه بدونید چقدر وحشتناکه!! گلو درد و بدن درد و اینا... بماند... آب بینی رو بگو که یه لحظه نمیذاره نفس بکشیم... عطسه پشت عطسه! چشام هم قیلی ویلی میره!! 

حقیقت ماجرا اینه که ما پنج شنبه صبح متوجه شدیم هم خودمان و هم عسلی دچار سرماخوردگی شدیم به سرعت برای درمان عسلی اقدام کردیم اما ... فکر کردیم که خودمان همینجوری خوب خواهیم شد... اما زهی خیال باطل!! نگو این ویروسی نیست که از این دواها بلرزه!! خلاصه دوباره به آق دکترمون زنگ زدیم و برای عسلی چند تا شربت دیگه اضافه کردن... در همین گیر و دار بود که متوجه شدم... دکی جان برای مهتاب دو عدد آمپول داده... این بود که گفتم به روی خودت نیار... تو خوب میشی! و به روی خودم نیاوردم!!

اما شب بعد ... چشمتون روز بعد نبینه تا صبح بین مرگ و زندگی دست و پا میزدم... نفس که نمیتونستم بکشم!! ازبدن درد که نمیتونستم بخوابم! از شدت گلو درد، آب دهنم رو هم نمیتونستم قورت بدم... خلاصه همون نیمه شب دست به دعا برداشتم که خدایا... منو تا صبح برسون، میرم آمپول میزنم!! و صبح رفتیم درمانگاه... ۵ عدد! فقط ۵ عدد آمپول ناقابل نوشتند!!

 وقتی بهش گفتم من سه روز تحمل کردم که آمپول نزم...یه لبخند ملیح زدن که: عیب نداره اینا رو میزنی سه روز دیگه خوب میشی!!

و من درمقابل چشمان عسلی که اصرارداشت این صحنه رو ببینه باید مثل یک انسان شجاع وارد اتاق تزریقات میشدم!!

 دیگه نمیتونم ادامه بدم... اشک از چشام جاریه!! حالا داشته باشید که دو تا باهم زدم!  و تازه این برنامه  فردا و پس فردا هم ادامه داره!! 

حالا اینوبراتون تعریف کنم که عسلی خانوم... جو گیر شده بود و لوازم پزشکی شو برداشت آورد که منو خوب کنه...

عسلی: مامان جون! (اینجورمواقع من جون میشم!) بخواب من معاینه ات  کنم!

من: چشم خانوم دکتر!

عسلی: شما اتپاق (اتفاق)بدی شدید!

من: یعنی چی دکتر جون!

عسلی: از زندگیتون ملدید (مردید)دیگه!

من: (دست بردم که یکی از وسائلشو نگاه کنم) یعنی خوب میشم؟!

عسلی: (عصبانی) از وسائل دکتل دخالت نکنین!

من: چشم! حالا چیکار کنم؟! خوب میشم؟

عسلی : چون دواهاتونو نخولدین! من بهتون آمپول میزنم!

من: ا ... شما که به من دوا ندادید؟!

عسلی : یادته فلدا (فردا) بهت گفتم اون استافن (گمونم منظور دکتر استامینوفنه!!) ات لو  بخور؟ نخولدی دیگه!!

من: نه... خواهش میکنم دکتر جون...

عسلی: ببین دختلم (دخترم) اگه گلیه نکنی بلات یه جایزه میخلم...تازه زود خوب میشی!

خلاصه ما از دست این آمپول خواب و خوراک نداریم... دیگه کابوس شب هام هم شده... آمپول!! آمپول!!

وای به حالتون اگه مثل مامانم دعوام کنید که  به خاطر ترس از آمپول نرفتم دکتر!! خب دست خودم نیست!

 

 

 


خاطره  |   چهارشنبه 11 مهر1386  |   0:5 خدانگهدار!!

شنیدید میگن دل به دل راه داره؟

خب از قرار واقعا درسته!! چند شب پیش داشتم عسلی رو میخوابوندم و فیلم سرگیجه آلفرد هیچکاک رو نگاه میکردم که یکهو برنامه قطع شد و بطور زنده و مستقیم بازگشت ریاست محترم جمهور به کشور رو نشون میداد... که عسلی خواب آلود گفت: مامان این همون آقاهه است که دوستت داله؟! اینجا بود که حسابی ذوق کردم چون فهمیدم انگار اونم منو دوست داره!!

 

هفت هشت ماه پیش به کمک پسر عمو کوچیکه، صدای عسلی رو ضبط کردم و رو انسرینگ خونه گذاشتم... حالاهرکی زنگ میزنه حتی اگه اشتباه گرفته باشه... یه دور قربون ایشون میره، بعد قطع میکنه!! چند روز پیش وقتی خونه نبودیم، بابا زنگ زده بود و برای عسلی خانوم شعر خونده بود و یه چند دقیقه ای باهاش حرف زده بود... حالا هنوز که هنوزه... مدام به من میگه شعر بابایی رو بذار. جالب اینجاست که  شروع میکنه به بابا جواب دادن!! هر چی میگم اون صدای ضبط شده اس... بازم مثلا تا بابا میپرسه کجا رفتی دخترم... میگه: لفته بودیم خلید!! (رفته بودیم خرید) یا وقتی بابا میگه زنگ زدم ونبودید... فوری میگه: بلی(ولی!) من خونه ام بابایی!!

 

عسلی داستان شنگول و منگول رو خیلی دوست داره و یه بنده خدایی که خدا بگم چیکارش کنه، اومد و لطف کرد!! سی دی شو براش خرید...حالا از بس اینو دیده که من تموم دیالوگ هاش رو حفظ شدم!! حالا فکرشو بکنید، یه شب حوالی یازده شب اومده به من میگه : مامان من علف میخوام!!

آخه قربونت برم علف از کجا بیارم؟! داد و جیغ و هوار که از همونا که مامان شنگول و منگول بهشون میده...

از اون طرف با یه بنده خدایی حرف میزدم میگه خب بهش سبزی خوردنی چیزی بده!! آخه من نصفه شب از کجا سبزی خوردن گیر بیارم؟ خلاصه باهزار ترفند و قربون صدقه  که دخترم باید فردا صبح برم برم بخرم، دیدی مامان اونا هم رفت براشون بخره؟ راضی شد بخوابه و تا فردا صبح صبرکنه...!!

 

 

راستی نتیجه نظر سنجی انجام شده راجع به بهترین پست من... این بود که:

 من باید به نفع عسلی برم کنار و وبلاگ رو به ایشون واگذار کنم!!

خدانگهدار!!

 

پ.ن: از دوستانی که لطف کردن و نظر دادن ممنون... جبران کنیم!!


خاطره  |   دوشنبه 1 مرداد1386  |   18:36 من و سفری خاطره انگیز!

 شنيدين كه ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست؟

از اونجايي كه  از طرف محل كارم يه توفيق اجباري نصيبم شده و بايد! تو مرخصي باشم، به اصرار خانواده محترم تصميم گرفتيم بريم مسافرت و خب معلومه ديگه: بندر انزلي!

شايد همون موقع كه راننده هايي كه هميشه ما رو ميبردن، به خاطر بنزين گفتن نميتونن بيان، ما بايد منصرف ميشديم...اما كي فكرشو ميكرد؟!

روز يكشنبه قرار شد حركت كنيم. اما فوتبال دوستان عزيز گفتن، فوتبال حساس و سرنوشت ساز رو ببينيم و بعد! و خب كي فكرشو ميكرد؟! كه ببازيم و همه چيز رو واگذار كنيم؟!

سرخورده و عصباني راه افتاديم و سوار ماشيني شديم كه همون اول شروع كرد به تعويض لاستيك و وقتي هم كه من زير لب اون ضرب المثل بالا رو زمزمه ميكردم، توجيه كرد كه اين لاستيك نوئه و محض اطمينان دارم جاشو با اون يكي عوض ميكنم. حالا كي فكرشو ميكرد؟! كه اين لاستيك خوبه كار دستمون بده؟!

راه افتاديم... تازه گردنه كوهين رو رد كرده بوديم كه گفت بايد بنزين بزنه. با سلام و صلوات به اولين پمپ بنزين رسيديم و ...متوجه شديم كه كارت بنزينش خاليه!!

حالا راننده اصرار و اصرار كه بايد 200 ليتر توش باشه تازه خريدمش!!

خلاصه، يه دويست و شيش مهربون حاضر شد 5 ليتر بهمون بده تا كارمون راه بيافته! و ما هم داشتيم دعاش ميكرديم كه دستگاه ارور داد كه شما امروز سه بار بنزين زديد، ديگه نميشه!! (آخه مگه كارت بانكه!)

باز سرخورده و عصباني در جستجوي بنزين، راه افتاديم...تازه وارد لوشان شده بوديم كه پنچر شد. نه اشتباه نكنيد، اون لاستيك خوبه نه... يكي ديگه! بيست دقيقه اي علاف شديم و تازه داشتيم سوار ميشديم كه ديديم راننده با ذوق و شوق فراوان اومد و گفت: يه نفر اينجا نيسانشو خوابونده وو بنزينشو ميفروشه!! ما هم گفتيم آخي چه خوب! لتيري هزار ودويست رو با هزار چك و چونه كرديم هزار تومن و رفت كارتشو آورد و اومد كه سوار بشه...

كي فكرشو ميكرد؟! يه نگاهي به ما كرد و يه نگاهي به راننده و گفت: من شما رو نميشناسم، شما هم منو نميشناسيد، چرا من بايد با شما بيام؟ نميام!!

فكرشو بكنيد من و مهتاب با دو تا بچه خواب آلو تو بغل هاج و واج نگاش ميكرديم كه بابا بهش گفت نيا به درك! (يه چيزي تو اين مايه ها)

و باز سفر پر ماجراي ما در جستجوي نمو (ببخشيد بنزين) شروع شد. بعد از لوشان به يه پمپ بنزيني رسيديم و يه اقاي مهربون از قرار ليتري 600 تومان بهمون بيست ليتر بنزين داد و ما هم خوشحال و شادان راه افتاديم!

اما ... كي فكرشو ميكرد؟!

هنوز ساعتي طي طريق نكرده بوديم كه با صداي خوفناكي متوجه شديم دوباره پنچر شديم!! آره. درست حدس زديد... همون لاستيك نوئه!

حالا ساعت چنده نزديك يازده... تاريكي و تاريكي... و راننده دورانديش و شجاع گفت: تا امامزاده هاشم ده كيلومتر هم نمونده...همينجوري ميريم! حالا من بگم كه رينگت داغون ميشه، لاستيكت پاره ميشه زنگ بزن امداد ... آخه حرف زن جماعت رو كه نبايد گوش داد... چه ميدونن ماشين چيه!

با سر و صدا و تكان هاي ترسناكي پيش ميرفتيم كه عسلي شروع كرد: مامن چرا كم ميريم؟ (يعني چرا يواش ميره) مامان صداي چيه؟ مامان جيشم زياده!‌(يعني داره ميريزه) مامان دستمو بكنم تو گوشم نترسم؟ اومدم داد بزنم سرش كه متوجه شدم اين طفلكي ها 6 ساعته تو ماشينن خسته شدن حالا چه ميفهمه كه اعصاب من خرده...خلاصه سعي كردم حواسشو پرت كنم. اما به چي؟ جنگل هاي زيبا و سرسبز شمال تبديل شده بود به يه مشت درخت وهم آلود كه تو سياهي مطلق تكون تكون ميخورن! و يكهو يه سگ وحشي هم افتاد دنبال ماشين و شروع كرد به پارس كردن! باور كنيد همين يكي رو فقط كم داشتيم كه خوشيمون كامل بشه! راننده شجاع و دورانديش ما هم اندكي گاز داد و اندكي بيشتر نرفته بوديم كه... كي فكرشو ميكرد؟!

ديديم بوي بنزين گرانمايه مدام توي دماغ مان مي پيچد. وقتي به راننده گفتيم انگار نه انگار كه ميشنود! احتمالا داشته فكر ميكرده كه ما سوسوليم كه از بوي عطري به اين گروني ايراد ميگيريم!! اما اينبار من يه پا وايستادم كه نميخواهيد نگاه كنيد؟  خيلي بوش پيچيده... و اونم با اكراه زد بغل و غرغر كنان پياده شد و چند ثانيه بعد بابا سراسيمه در رو باز كرد كه زود پياده شيد، ممكنه منفجر بشه!! منفجر!!

ماشين رو كاملا تخليه كرديم و در همون نزديكي ايستاديم و هركس گوشيشو درآورد كه ببنيم كي آنتن داره و كي  زودتر 110 رو ميگيره! مهتاب موفق شد و بعد امداد جاده اي و بعد دوست بابا كه لطف كرد و برامون از     رستم آباد  آژانس فرستاد و ما رو به انزلي رسوند!

كي فكرشو ميكرد؟! ما حوالي دوازده و نيم برسيم خونه؟ ما كه اميدمون رو از دست داده بوديم!!

اما رسيديم..تو خواب و بيداري شام خورديم و معلومه ديگه...بعدش

 

اين بود ماجراي آغاز سفر دل انگيز من... حالا چون سالي كه نكوست از بهارش پيداست، خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه!

 

 

 

 

پ.ن1- ماشين مورد بحث يك پژو آر دي بود كه هنوز يكسال از تولدش نميگذشت!

پ.ن2_سفر با اتوبوس مطمئن تره!

پ.ن۳ـ آخه خاطره، کی برات درس عبرت میشه؟ متن به این بالا بلندی رو تایپ کردی و دی سی شدی همش پرید... سیوش کن... آی کیو!


خاطره  |   یکشنبه 23 اردیبهشت1386  |   19:14 معذرت می خوام

حدود یه سال پیش بود...عسلی تازه جمله های کامل می گفت و نسبت به سنش خیلی جلو افتاده بود. یه شب طبق معمول، داشتم با زحمت بسیار، سعی میکردم بخوابونمش. تا اینکه اونقدر نق زد و بهونه گرفت که بهش گفتم باهاش قهرم. یکهو بعد از یه سکوت سی ثانیه ای گفت: مامان معذرت میخوام! من یه نگاهی بهش کردم...ته دلم غنج رفت. داشتم از ذوق میمردم، گفتم خدایا این فسقلی اینو دیگه از کجا یاد گرفته...دخترم چقدر مودب از آب دراومده... . بهش گفتم باشه مامان عیب نداره. حالا بخواب. دوباره گفت: مامان معذرت میخوام! گفتم باشه عزیزم، بخواب! با سماجت داد زد: معذرت میخوام! من معذرت میخوام!! من الان معذرت میخوام!!

خدا میدونه که تا مدتها از یا آوری اون شب میخندیدم و طبق معمول این حرفشو واسه بچه ها اس ام اس کردم و همه کلی قربون صدقه اش رفتن... .

حالا خداییش ... کی فکرشو میکرد! اینطوری بخوره تو ذوقم!