باز دچار همون فروپاشی عاطفی شدم... باز هم انگار دوره بهم ریختن و اون احساس نیاز عجیبه که باعث میشه با همه دعوا کنم...قهر کنم و بعد پشیمون بشم... داد بزنم و بعد عذاب وجدان بگیرم... امروز میخوام هذیان گویی هامو تحمل کنید... نمی دونم چی میگم و فکرم آشفتگی خاصی داره... نمی تونم روی یه نقطه متمرکز بشم... عسلی مریض شده...بازهم...باز هم...
نمی دونم چرا وقتی من این قدر مراقبش هستم، این قدر مریض میشه؟ بهش مولتی ویتامین میدم... روزی یه نارنگی یا پرتغالش رو فراموش نمی کنم... لباس گرم تنش می کنم و مدام مراقبم که باد بهش نخوره... و هزار تا چیز دیگه...اما ... بی فایده... جمعه صبح خیلی زود... حوالی چهار صبح که بیدار شدم آنتی بیوتیکش رو بدم، دیدم تب کرده... سه چهار ساعتی بالای سرش نشسته بودم و پارچه نمدار رو پیشونیش می ذاشتم و گریه می کردم!
تو رو خدا نگید که من بچه ننه ام یا چه می دونم ضعیفم و اینا... حس می کردم دنیا به آخر رسیده... و هیچ وقت صبح نمیشه... می ترسیدم تبش اونقدر بالا بره که تشنج کنه... اونوقت.. من تنها.. تو اون تاریکی و ظلمات... ولی خدا خواست صبح شد و تبش هم قطع شد.
بعد از همچین شبی، پدرش اس ام اس داد که میاد دنبالش برن بیرون و وقتی فهمید که مریض شده... آخ که چقدر ازش بیزارم... نمی دونید چقدر راحت به خودش اجازه داد هر مرخرفی رو برای من بنویسه... که من مادر خوبی نیستم...که احساس مسئولیت ندارم...که بچه ضعیف شده... که مدام میرم مسافرت... که اگه عادات غذایی و داروییش به من بره از دست رفته...که...
فقط میخوندم و اشک می ریختم. اول خواستم جواب بدم و چند تا درشت بارش کنم... به جاش گوشی رو پرت کردم و مثل احمق ها نشستم به گریه کردن... به خودم می گفتم که من چیکار باید می کردم که نکردم... . یه موقع هایی بی حوصله ام ...خسته ام سرش داد می زنم و یا باهاش بازی نمی کنم... اما مگه میشه بخوام مریض بشه... مگه بیماریش بیش تر از همه خود منو عذاب نمیده؟ بعد به خودم می گفتم که ببین داری همه زندگیتو پای این بچه میذاری با این همه سختی...این همه تحقیر و توهین... حالا بیاد بهت بگه تو رو دوست ندارم... بابا جونمو دوست دارم!
نمیتونم بگم چقدر داغون بودم که تشریف آوردن و جالب اینجاست که مثل همیشه اصرار که من هم برم... نمیفهمم کسی که اینقدر از من بیزاره چطور هر دفعه میگه مگه خودت نمیایی؟ چرا نمیایی؟ این بار هم چون قرار بود که براش لباس بخریم باید میرفتم...
تقریبا از ساعت دوازده و نیم که اومد تا 8 شب که رفت سر پا بودم. رفتیم خرید...سرزمین عجایب... رستوران و بعد هم وقتی مارو جلوی آپارتمان پیاده میکرد اونقدر عسلی گریه زاری راه انداخت که اومد بالا و یه ساعتی نشست و بازی کردن و رفت...
وقتی بیشتر با هم هستیم بیشتر مصمم میشم که اون آدم بشو نبود. گاهی فکر میکنم شاید یه بیماری داشت که دوست داشت دیگران رو آزار بده...تحقیر کنه... برام خنده داره که فکر میکنه هنوز موبایلش و یواشکی حرف زدن هاش و اس ام اس دادن هاش برای من مهمه!
راستی چرا نوشتن این جا این قدر برام مهم شده؟ شما دوستای مجازی تونو دوست دارید؟ اصلا دلیل وبلاگ نوشتنتون چیه؟ رویا یه پست زده بود راجع به ناشناسی که اس ام اس میداد و او جواب نمیداد و ... (برید بخونید!) و بعد وقتی دیگه اس ام اس نمیده نگرانش میشه که چرا؟ راستی حس عجیبیه...
دوستی مدتی ایمیل زد که بیا همدیگه رو ببینیم و دوست مجازی به این درد میخوره که واقعی بشه و اینا... سعی کردم بدون اینکه ناراحت بشه براش توضیح بدم که آقای محترم قشنگیش به همین مجازی بودنشه... که تو منو نشناسی و من بتونم راحت درد دل کنم...حرف بزنم... برای شما چه مفهومی داره؟
یه سری وبلاگ ها که انگار شدن دلمشغولیم...باید برم سر بزنم و ببینم چی نوشتن... حتی اگه کامنت نذارم و چقدر حرص میخورم وقتایی که پست جدید نذاشتن و من نمیفهمم که خوبن؟ چیکار میکنن؟ حتی برای دوستایی که میشناسید و آدرسی ندارن... وقتی مدتی نمیان...نگران مشم... چی شده؟
متاسفانه یا خوشبختانه چند تا دوست دارم که تو دنیای واقعی هم دوستام هستن!! و همین باعث میشه که گاهی مجبور میشم خودمو سانسور کنم! مثلا الان شاید (...) بپرسه: خب دیگه دلت برای کی تنگ میشه؟ دیگه نگران کی میشی؟ نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم... اما من اعتقاد دارم که رابطه من با دوستای اینترنتیم تا زمانی که در محدوده این دهکده جهانی باقی بمونه...اصلا قابل مقایسه با دنیای واقعی و دوستی های واقعی نیست... رابطه ایه که جنسیت توش نقش پررنگی نداره... وقتی دلم میگیره و شما برام کامنت میذارید حرفی که میزنید مهمه زن یا مرد بودن نویسنده چه فرقی میکنه؟ وقتی من با دلمشغولی های رویا و بانو و مرضیه همراه میشم... دلنوشته های بهنام و حسن و فریبرز .. عصیانگری حامد و آرامش رامین ... با وبلاگ گوبولی و شیلا و خاتون و فرشید شریک زندگی هاشون میشم.... پریشان گویی لیتیوم و آوامین و و حامد رو دنبال میکنم .... اگه بخوام اسم ببرم... که خیلی میشه... میخوام بگم وابستگی عجیبیه...
اونقدر حس سنگین غمی ناشناخته دارم که فکر میکنم بهتره با عسلی تمومش کنم...شاید با یه لبخند از اینجا برید...
یادم نیست چیکار کرده بود که دعواش کردم... اونم رفته بود زیر میز و بلند بلند گریه میکرد که : _ اگه از من عذل خواهی (عذر خواهی) نکنی من میام میزنمت بازم گلیه میکنم!! وقتی من پای سیستم هستم گاهی میاد این گوشه کنارا مشغول بازی میشه. و من میشم بچه اش و همینطور که کار میکنم مثلا غذا درست میکنه و میاره من بخورم. دیروز سخت سرگرم خوندن وبلاگی بودم که اومد سراغم و من گاهی جواب میدادم ..یه چیزی داد و منم گذاشتم تو دهنم و گفتم به به...مرسی مامان... که دیدم یه جیغ کوچولو کشید و ادای منو در آورد: _ وای خدا...صابونو خولدی دختلم؟ نگو بچه مثلا بهم صابون داده که من قبل از غذا دستامو بشورم! خوبه که بازیش تخیلیه!! پنج شنبه با آمینا رفته بودیم انقلاب گردی... اون پاساژ های خاک گرفته و کثیفش که کتاب دست دوم میفروشن... دنبال پایان یک پیوند گراهام گرین میگشتم... یه کتاب جیبی که سال 42 چاپ شده...با کاغذهایی که دارن متلاشی میشن... فکر میکنید چند؟ 8 هزارتومن... تازه اگه خواستم سفارش بدم که بیارن... خب معلومه که نخریدمش... اما تو برنامه 5 ساله دوم بودجه نوشتمش!! اگه بدونید چقدر اون کتاب فرشی ها و قدم زدن تو اون راهروهای باریک و کثیف رو دوست دارم... کتاب هم خریدم... مگه میشه دست خالی اومد...برای خودم و عسلی و ... بقیه اش سورپریزه!! اصرار نکنید نمیگم...
پ.ن1: برای بخش معرفی کتاب...پایان یک پیوند گراهام گرین رو توصیه میکنم ... به شدت! برید بخرید. بخونید و لذت ببرید... بعدم خب به چه دردتون میخوره...پست کنید برای من!!
پ.ن۲: راستی ... دوشنبه میرم شمال... اگه خدا بخواد... آخر هفته یه عروسی و بعد شب چله... با انار و هندونه و فال حافظ... اونم با لسان الغیب بابا که رد خور نداره...برگشتم... مفصل براتون مینویسم...
پ. ن۳: باورتون میشه حالم بهتره! |