تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 22 خرداد1387  |   20:3 آخرش....
*اولش:

من خوبم

تو خوبی...

آسمان

زمین

عشق

هوا

مال من است!

*بعدش:

من بدم

تو خوبی

آ...

ز...

عشق

هوا

مال من است!

*آخرش:

من بدم

تو بدتری!

آ...

ز...

ع...

ه... هیچی مال من نیست...

کم آوردی...

جا زدی...

همین!

 

 

پ.ن۱: بازی های وبلاگی هم... چشم... به نوبت...

پ.ن۲: آقایون... خانم ها... اگر چیزی منو ناراحت کنه خودم میگم... کامنت دونی محل دوستیه نه دشمنی! (اینم از اون جمله های قصار احمقانه بود!) همچنان عصبانیم... همینه که هست!

 


خاطره  |   جمعه 17 خرداد1387  |   0:3 شاعر عاشقانه های آرام درگذشت...
 

نادر ابراهيمی شاعر، و نویسنده مشهور ایرانی و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» كه سال‌ها از وجود تومور در سر رنج می‌برد،پس از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری،  ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر دیروز پنج‌شنبه  ۱۶ خرداد در سن ۷۲ سالگی درگذشت.

 

 

با همان لبخند که در ذهن من حک شده است...

خیلی از کتاب هایش را خوانده ام... و با "باردیگر شهری که دوست میداشتم" شیفته اش شدم... تازه دانشگاه قبول شده بودیم... با مهتاب ... در نمایشگاه کتاب دیدمش... به گمانم  مونا و سعیده هم بودند. "یک عاشقانه آرام " اش تازه چاپ شده بود.. برایمان امضا کرد... (فردا صبح که عسلی بیدار شود و بتوانم کتابش را پیدا کنم... امضایش را هم خواهم گذاشت)... بعد ها مرتب میدیدمش... در شرایط مختلف... یک شب به همراه پدر عسلی به خانه شان رفتیم... در امیر آباد شمالی... آنموقع هنوز کتابی چاپ نکرده بودم و چقدر حسودیم شد وقتی دیدم که چند جوان داستان هایشان را آورده اند تا بخواند... یادم نیست دقیقا برای چه رفته بودیم... گمان میکنم پدر عسلی برای یک برنامه رادیویی دعوتش کرد... و من تمام مدت محو رفتار و گفتارش بودم و مدام فکر میکردم که این موقع شب... چقدر خندان و خوشروست...

برایش احترام قائل بودم... همانطور که آدم در برابر زیبایی کرنش میکند... قلم زیبایش را تحسین میکردم... اما... دوستش داشتم...

حالا دلم میخواهد برای پیرمرد نازنین و خوش برخوردم... فاتحه ای بفرستید... روحش شاد...

 

 

قطعا اگر در اخبار هشت و نیم شبکه دو نمیشنیدم فکر میکردم کابوس بوده است... چون هیچ جا ... خبری درز نکرده است... کم کاری صدا و سیما قابل پیشبینی بود... اما قابل بخشش نیست... برای بزرگمردی اینچنین...

 

پ.ن۱: برای پدر عزیز خودم، من فداتون بشم... شما چرا؟!

پ.ن۲: برای مونا که بعد از هفت سال پیدایش کرده ام، نمیدانم چرا نمیتوانی کامنت با حروف انگلیسی بگذاری... قاعدتا باید بشود... چند تا از دوستانی که کامنت میگذارند مثل تو در ایران نیستند و مشکلی ندارند... با این همه می پرسم... راستی نادر ابراهیمی را یادت هست؟!

پ.ن۳: اینجا را هم میتوانید بخوانید... بخشی از زندگینامه اش را گذاشتم و آدرس سایتی خواندنی و شنیدنی به نام او...


خاطره  |   پنجشنبه 9 خرداد1387  |   14:5 زمان...

با ماندانا قرار گداشته ایم که درس بخوانیم. میروم خانه شان. مشغول میشویم ولی نمی توانم تمرکز کنم. می فهمد. صدای ویولن است. انگار از چشمانم بخواند میگوید: به نظرم تنها سازی است که وقتی برای تمرین از یک آماتور نواخته میشود، دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبی!!

هردو میخندیم. فریاد میزند: محمد!

دوباره صدا میزند.  سرانجام صدا قطع میشود و لحظه ای بعد او در چهارچوب در ظاهر میشود. چشمان عسلی و پوستی شفاف دارد. ویولن روی شانه اش و آرشه در دستش به ما نگاه میکند. 10-12 ساله است و خوشگل. با آن فیگور هنرمندانه اش. حس میکنم دوستش دارم.

_ ما فردا امتحان داریم!

_ من هم باید فردا این قطعه رو تحویل بدم.

_ دبیر ما آقای رئوفیانه. مثلثا ت داریم! مفهوم بود؟!

خونسرد اما خجلت زده  لبخند میزند و میرود. من و ماندانا پیروزمندانه سر خم میکنیم و به رئوفیان فکر میکنیم و مردی که اصلا رئوف نیست...

 

***

 

صدای ارکستر و پیست رقص شلوغ باعث شده که بتوانم راحت و آسوده گوشه ای بنشینم و همه مهمانان را زیر نظر داشته باشم. مزدک و دوستانش پر سر و صدا  وارد میشوند. یکراست میروند وسط . همه کت و شلوار تیره به تن دارند. او هم. موهای سرش کم  است و کراواتش کج شده است. چشمان روشنش خون افتاده است و حدس میزنم به خاطر مشروب است ... . شیطنت میکند و از سر و کول همه بالا میرود.

 زنی میخواهد سنتی بخواند... ارکستر همه را به نشستن دعوت میکند و آنها همانطور پر سرو صدا می آیند که بنشینند. جابجا میشوم که همگی جا بگیریم. مهتاب او را نشان میدهد و  زیر گوشم زمزمه میکند : میشناسیش؟!

_نه باید بشناسم؟!

_ محمده دیگه! داداش ماندانا!

فکر میکنم فکم چسبیده به زمین! بهت زده  نگاهش میکنم. به موهای ریخته سرش به چشمانش که اثری از آن شرم کودکانه ندارد. همزمان با مزدک سرمیگردانند و چشم در چشم میخندیم. مهتاب بلند معرفی میکند. به زحمت از بین صندلی ها دست دراز میکند. دستهایمان به هم نمیرسد! باز میخندیم و مدام در دلم میگویم خوب شد که شوکه شدن مرا ندید...

و تا چند روز فکر میکنم زمان با من چه کرده است؟!

 


خاطره  |   دوشنبه 30 اردیبهشت1387  |   11:58 مادر...
به مادرم فکر میکنم... که چند صد بار اینکار را کرده است و خم به ابرو نیاورده است...

عسلی همه شامش را بالا میاورد. من دستپاچه اینور و آنور میدوم و همه چیز را مرتب میکنم. چند بار عق میزنم و در همان حال به خودم نهیب میزنم که نباید وا بدهی! نباید حالت بد بشود و نمیشود... همه لباس هایش را عوض میکنم... لباس های خودم...بعد او را میخوابانم به سراغ فرش و ملافه ها  و رو مبلی و ... میروم... تا صبح ادامه دارد...

شب از نیمه گذشته.... مستاصل و درمانده، به مهدی زنگ میزنم و آرزو میکنم که اگر خوابیده موبایلش خاموش باشد... خوشبختانه کشیک دارد و بیدار، در درمانگاه است. کمی قوت قلب میگیرم و شربتی میگوید که دارم... عسلی میخورد و تا صبح می خوابد هرچند با گریه و نق نق های گاه و بیگاه...

صبح به محض خوردن چیزی باز همان آش است و همان کاسه... به پدرش خبر میدهم.. باقیش سر جمع میشود دکتر و آمپول و گریه و جیغ و غصه و غصه...

وقتی به خانه میرسیم. او را روی مبل جا میدهم و تاکید میکنم که پایین نیاید. همه لباس هایم را داخل ماشین میاندازم و مال خودش را... و باز فرش را میشورم.. پنجره ها را باز میکنم و کولر را هم روشن میکنم... سرم گیج میرود و مدام به خودم میگویم قوی باش... قوی باش...

عسلی را میبینم که روی مبل دراز کشیده و کتاب داستان میخواند...

و به مادرم فکر میکنم... به مادرم فکر میکنم... و ته دلم... هی قربان صدقه اش میروم... و به خودم میگویم تو میتوانی... قوی باش... تحمل کن... خسته نشو... خسته نشو...

 

 

پ.ن: حسن ختامش همین بس که زنگ زدند که پس فردا امتحان داری!! خدایا... یه کمی خوش شانسی... یه کمی...


خاطره  |   چهارشنبه 25 اردیبهشت1387  |   14:55 خود آزاری!
 

 

نمک دان های من!

 

چند ماهی هست که یک جفت نمکدان خریده ام...

همدیگه را بغل کرده اند...

چشمهایشان آنقدر گشاد است که نمک چنان سرازیر میشود توی غذا، که دیگر قابل خوردن نیست...

 یک جورهایی انگار سر گذاشته اند بر شانه ی هم و گریه میکنند...

و من هروقت این دو تا را میبینم...

هی دلم گریه میخواهد...

هی دلم گریه میخواهد!

حالا چرا نگه شان داشته ام؟! خدا میداند!!

 


خاطره  |   شنبه 7 اردیبهشت1387  |   23:46 هراسی دیگر...
ماموران مخفی پلیس* یکشنبه ۲۵ فروردین:

 
انجی: خیلی ترسیده بودم. گذاشتم یه قاتل از دستم فرار کنه...
هریس: مهم نیست. تو اسلحه نداشتی...
انجی: ترسیده بودم. اما برای خودم نه... برای جاشوا ... یه لحظه فکر کردم... اگه بلایی سر من بیاد...  چی به سر اون میاد؟!

 

از مرگ همیشه ترسیده ام... هرچند، گاه آرزویش را داشته ام... و گاه خود را به زور خواستم به او تحمیل کنم... 
اما این روزها از مرگ جور دیگری میترسم...
انگار این دغدغه همه ی مادران است...
"اگه بلایی سر من بیاد ... چی به سر  اون  میاد؟! "

الان نه... لطفا...

 

 

 

*بعد از پرستاران دومین سریال استرالیایی محبوب من!

بعدن نوشت: بازهم عسلی بیمار است...و من خسته تر از همیشه... ناتوان... تاب و توان شنیدن گریه هایش را ندارم...


خاطره  |   جمعه 16 فروردین1387  |   19:42 همچنان تا نمیدانم چه وقت نیستم...
رفیق ِ من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونی هام نشونی

پیر شدم ، پیر تو ای جوونی

...

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالیه از عشق و امید

همیشه محتاجه به نور خورشید...

.

.

.

.

.

.

.

خودم که ... 

فقط...

برای بهبودی مامانم دعا کنید...


خاطره  |   یکشنبه 19 اسفند1386  |   0:48 برای تو...
کی فکرشو میکرد؟!

...که من تو تیم پژوهشی دکتر فرهود استخدام شوم و بعداز  یک ماه... خانم دکتری که پیش من مینشست، باردار شود و سر کار نیاید؟! آن وقت "او" را استخدام کنند؟!

روز اول که دیدمش چشمای روشنش توجهم را جلب کرد. نه اینکه این رنگ چشم ندیده باشم...نه.. اما وقتی موهایی به سیاهی پر کلاغ و ابروهایی مشکی تر داشته باشی... چشم های روشنت انگار دو دو میزند...

و بعد تپل بودنش... نمیتوانستم بگویم چاق و بیقواره بود... اما از من که همیشه وزنم ثابت و داخل منحنی معروف رشد!! بود، خیلی تپل تر بود...

همان چند روز اول کافی بود که بفهمم چقدر آهسته و کند عمل میکند، همیشه از گروه عقب میماند...برعکس من که یک ساعت مانده به پایان ساعت اداری کارهایم تمام و کمال روی میز سرپرست بود... یک جورهایی در برنامه اتاقمان اخلال ایجاد میکرد. کنار من ننشست... و ساعت رستش را با ما نمیگذراند... همین کافی بود که دست آخر به یک ماه نکشیده، به شدت بگو مگو کردیم... در ها را به هم کوبیدیم و چشم در چشم داد و بیداد کردیم... و انگار هر دو تخلیه شدیم!! چون کم کم شدیم دو تا اسفندی پر شر و شور که برای هر شورشی در گروه نفرات اول بودیم...

و ... یک روز چشم باز کردم و دیدم  من شدم باربی جونِ او و او شد، پاندا نازه ی من...

دیگر ممکن نبود از گروه عقب بماند چون من برایش فرم ها را پر میکردم ... تا بتوانیم ساعت رست را با هم باشیم... و میدیدم که به سادگی از آرامش و کندی او خوشم آمده است... و حتی حس میکردم که دوست دارم مثل او باشم...

عادت کردم که روز تولدم ناگهان سر و کله اش پیدا شود و جشن کوچک دونفره ای بگیریم... با کلی عکس های مکش مرگما! از خودمان دوتا...

عادت کرده ام که با بدقولی هایش بسازم چون میدانم که هروقت که واقعا تنها باشم او خودش را میرساند...

عادت کرده ام که حالا که عسلی آمده هر بار که میآید به عسلی بیشتر توجه کند تا من!

به خوبی هایش...به خنده هایش... به مهربانی های ساده اش عادت کرده ام...

 و عادت کرده ام که هیچ وقت هدیه ی تولدش را به موقع ندهم...بسکه بد قول است و همیشه مشغول کار و کار و کار...

امروز روز اوست... روز میلاد دختری که از او خوشم نمی آمد و حالا بی اندازه دوستش دارم...

آمینا... تولدت مبارک...

 

 

پ.ن: قاعده اش این است که این پست اختصاصی باشد و پی نوشت نداشته باشد... اما یک عذرخواهی به همه دوستان بدهکارم... بابت اینکه به هیچکس سر نزدم و تقریبا ۵ روز اصلا به شبکه دسترسی نداشتم ...

این روزها خرید عید... خانه تکانی و آماده شدن برای سفر بیست روزه به کلی وقتم را گرفته است... و این وسط ها سنگ کلیه ام هم هی تکانی میخورد و از دردش مرا بی نصیب نمیگذارد...

برمیگردم...به سرعت... تا پیش از رفتن...

 

 


خاطره  |   جمعه 28 دی1386  |   17:52 دل به غم سپرده ام در عبور سالها...
چند سالی میشود که تلوزیون هر بار و به هر بهانه ای سریال های مناسبتی تحویل مردم میدهد. نمیتوانم بگویم که دقیقا از چه سالی شروع شد. اما در مورد ماه محرم، شب دهم بود که فتح بابی شد. همزمانی محرم آن سال با عید نوروز، باعث شد که دست اندرکاران به فکر ساخت سریالی بیافتند که شب های نوروزی مردم را پرکند و در عین حال، حال و هوای محرم را هم داشته باشد. استقبال مردم از آن سریال باعث شد که محرم هر سال یک یا چند سریال مناسبتی داشته باشیم که هیچکدام نتوانستند موفقیت شب دهم را تکرار کنند.
اما...
امسال شبکه دو، سریال پریدخت را پخش میکند. نام  لیلا حاتمی و علی مصفا را که میشنوم، میتوانم حدس بزنم که باید کار خوبی باشد. وسواس این دو در گزینش کار، خصوصا در تلوزیون این نوید را میدهد و بعد سامان مقدم.
سامان مقدم  اولین فیلمش (سیاوش ) را در سال 77 ساخت. پارتی، مکس، کافه ستاره و صد سال به این سالها کارهای بعدی او هستند که به غیر از مکس و آخری بقیه را دیدم. 
سیاوش و پارتی و حتی مکس در زمان اکران از فروش خوبی برخوردار بودند ولی من خصوصا دو فیلم اول را علی رغم ساخت خوب و حرفه ای ، از آن دسته فیلم های سیاست زده میدانم که تاریخ مصرف دارند. مکس را ندیدم و اظهار نظر نمیکنم. اما کافه ستاره را نقطه عطفی در کارنامه مقدم میدانم و به شدت دوستش دارم.
حالا این کارگردان کافه ستاره، فیلم محبوب من است که با سریالی تاریخی و پر ستاره  بازگشته است. رامین عباسی زاده که پیشتر با تهیه سریال پرمخاطب «او یک فرشته بود» توانست نظر بسیاری را جلب کند، این بار نیز با انتخاب عوامل «پریدخت» و رعایت سکوت خبری درباره داستان مجموعه فوق کنجکاوی های متعددی را برانگیخته است. طرح اولیه فیلمنامه این مجموعه از عباسی زاده است که احمد رفیع زاده فیلمنامه نهایی آن را نوشته است.
موسیقی سریال هم از دیگر نقاط قوت آن است. و کاملا در خدمت روند داستان بوده و در انتقال حس به بیننده موفق عمل کرده است. موسیقی پریدخت را آریا عظیمی نژاد ساخته است. او نه از آن دسته جوان هایی ست که یک شب ره صد ساله میروند، که از هنرمندانی است که آهسته و پیوسته طی چندین سال توانسته جایگاه خودش را پیدا کند.
در مورد مضمون سریال اینگونه خواندم که:زندگی پریدخت در سه مقطع تاریخی نشان داده می‌شود: سال 1314 که اولین مقطع زندگی اوست، بعد پریدخت را در سال 1320 می‌بینیم، زمانی که رضاشاه تبعید می‌شود و محمدرضا جای او را می‌گیرد و بعد پریدخت را 14 سال بعد یعنی دوران بعد از کودتای 28 مرداد در سال 1334 می‌بینیم.
راستش تا این لحظه گریم کار را چندان نپسندیدم. نمیدانم مهری شیرازی چطور میخواهد از پس این سه مقطع زمانی آن هم روی صورت ساده و بچه گانه لیلا حاتمی بر بیاید.
تا امروز که 5 قسمت از این سریال را دیده ام، آن را قابل توجه میدانم ولی متاسفانه چیزی در مورد سریال های پر مخاطب ایرانی است که اغلب پایان بندی مناسبی ندارند. گاه کارگردان به خاطر اجتناب از به اصطلاح هپی اند چنان پایان تلخ و بی منطقی رقم میزند که ببینده را دچار سرخوردگی میکند و یا برعکس به خاطر رضایت مخاطب به پایان خوش و سر هم بندی رضایت میدهد.
این ها را گفتم که بگویم با اینکه تا این قسمت از سریال لذت برده ام، اما تا آخرین قسمت نمیشود راجع به کل ماجرا نظر داد. با این حال شما آن را ببینید. بازی ها روان و باور پذیرند. شخصیت پردازی ها خوب کار شده اند و سامان مقدم هم کارش را بلد است... .

 

 

پ.ن: اینکه الان یکجور پز روشنفکری مد شده است و آن هم مذهب گریزی است... باعث نمیشود که به این شب ها احترام نگذارم.  و دقیقا به همین دلیل از خانه خارج نمیشوم!! هیچ دوست ندارم به خیل عظیم گناهکاران عزادار نما!! بپیوندم. میدانم همه آن هایی که اینطور دم از بی خدایی و بی مذهبی میزنند، دست آخر در اوج استیصال به یکجا وصل میشوند... همان خدایی که آن بالا هست و بوده و خواهد بود. حالا اینکه چقدر از این دین گریزی را مروجین مذهبی ما باعث بوده اند، من هم میپذیرم...
در وبلاگ فرشید عزیز شعر قشنگی خواندم... به شدت تاثیر گذار بود. چند بیتش را برایتان مینویسم. بقیه اش را اینجا بخوانید:

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

سیامک  چشم چران!

که پاتوقش همیشه خدا

نزدیک مدارس دخترانه است

در دسته جات عزاداری

 اسفند دود می کند!

 

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

حاج مجید مداح معروف شهر

بابت ۷ ساعت مداحی

حقوق ۵۰ روز

یک کارگر را می گیرد!

 

حسین (ع)  هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می آید...

جباری رییس شرکت

 لبنیات شیر تو شیر!

۳۰شب شیر صلواتی

به خلق خدا می دهد

و ۳۳۵ روزهم

 با اضافه کردن آب

شیرشان را می دوشد!

 


خاطره  |   چهارشنبه 12 دی1386  |   18:55 همچنان می بارد!
 

تصویر پارک پشت خونه از اتاق خواب عسلی

چهارشنبه ساعت ۶:۳۰ دقیقه عصر...

این تصویر مربوط به پارک کوچولوی پشت خونمونه!

جاتون خالی حوالی ۴ رفتیم بیرون یه ساعتی رو با عسلی و خاله و دختر خاله اش و بقیه بچه های مجتمع برف بازی کردیم حسابی...

یه آدم برفی ساختیم. نمیدونید چقدر خوشگل!! شد! تازه از هر طبقه مجتمع یه جور بهمون کمک کردن...مثلا از طبقه پنجم یه هویج و دو تا گوجه فرنگی برامون پرت کردن پایین... از طبقه سوم یه کفگیر برامون انداختن ... و بقیه وسایل مورد نیاز رو بچه ها خودشون آوردن...

خلاصه به شدت خوش گذشت...

اینم عکس آدم برفی مون!

یه دبستان پسرانه نزدیک خونه مون هست که هر بار رد میشیم از جلوش، عسلی با حسرت نگاه میکنه و هی میپرسه که کی میره مدرسه... امروز سر غذا بهم میگه:

ـ مامان ببین من همه غذاهامو میخولم (میخورم) بزلگ (بزرگ) میشم...پسل (پسر) میشم!! آقا میشم، میلم مدلسه!!

 

 

 پست درست و حسابی بمونه بعد...متنی مطالعه کنیم... خبری دریافت کنیم... اتفاقی رخ (فعلش رو پیدا نکردم شما خودتون کاملش کنید)

 


خاطره  |   شنبه 24 آذر1386  |   19:57 باز میلرزد...دلم..دستم...

باز دچار همون فروپاشی عاطفی شدم... باز هم انگار دوره بهم ریختن و اون احساس نیاز عجیبه که باعث میشه با همه دعوا کنم...قهر کنم و بعد پشیمون بشم... داد بزنم و بعد عذاب وجدان بگیرم...
امروز میخوام هذیان گویی هامو تحمل کنید... نمی دونم چی میگم و فکرم آشفتگی خاصی داره... نمی تونم روی یه نقطه متمرکز بشم...  عسلی مریض شده...بازهم...باز هم...

نمی دونم چرا وقتی من این قدر مراقبش هستم، این قدر مریض میشه؟ بهش مولتی ویتامین میدم... روزی یه نارنگی یا پرتغالش رو فراموش نمی کنم... لباس گرم تنش می کنم و مدام مراقبم که باد بهش نخوره... و هزار تا چیز دیگه...اما ... بی فایده... جمعه صبح خیلی زود... حوالی چهار صبح که بیدار شدم آنتی بیوتیکش رو بدم، دیدم تب کرده... سه چهار ساعتی بالای سرش نشسته بودم و پارچه نمدار رو پیشونیش می ذاشتم و گریه می کردم!

تو رو خدا نگید که من بچه ننه ام یا چه می دونم ضعیفم و اینا... حس می کردم دنیا به آخر رسیده... و هیچ وقت صبح نمیشه... می ترسیدم تبش اونقدر بالا بره که تشنج کنه... اونوقت.. من تنها.. تو اون تاریکی و ظلمات...  ولی خدا خواست صبح شد و تبش هم قطع شد.

بعد از همچین شبی، پدرش اس ام اس داد که میاد دنبالش برن بیرون و وقتی فهمید که مریض شده...
آخ که چقدر ازش بیزارم... نمی دونید چقدر راحت به خودش اجازه داد هر مرخرفی رو برای من بنویسه... که من مادر خوبی نیستم...که احساس مسئولیت ندارم...که بچه ضعیف شده... که مدام میرم مسافرت... که اگه عادات غذایی و داروییش به من بره از دست رفته...که...

فقط میخوندم و اشک می ریختم.  اول خواستم جواب بدم و چند تا درشت بارش کنم... به جاش گوشی رو پرت کردم و مثل احمق ها نشستم به گریه کردن... به خودم می گفتم که من چیکار باید می کردم که نکردم... . یه موقع هایی بی حوصله ام ...خسته ام سرش داد می زنم و یا باهاش بازی نمی کنم... اما مگه میشه بخوام مریض بشه... مگه بیماریش بیش تر از همه خود منو عذاب نمیده؟ بعد به خودم می گفتم که ببین داری همه زندگیتو پای این بچه میذاری با این همه سختی...این همه تحقیر و توهین... حالا بیاد بهت بگه تو رو دوست ندارم... بابا جونمو دوست دارم!

نمیتونم بگم چقدر داغون بودم که تشریف آوردن و جالب اینجاست که مثل همیشه اصرار که من هم برم... نمیفهمم کسی که اینقدر از من بیزاره چطور هر دفعه میگه مگه خودت نمیایی؟ چرا نمیایی؟  این بار هم چون قرار بود که براش لباس بخریم باید میرفتم...

تقریبا از ساعت دوازده و نیم که اومد تا 8 شب که رفت سر پا بودم. رفتیم خرید...سرزمین عجایب... رستوران و بعد هم وقتی مارو جلوی آپارتمان پیاده میکرد اونقدر عسلی گریه زاری راه انداخت که اومد بالا و یه ساعتی نشست و بازی کردن و رفت...

وقتی بیشتر با هم هستیم بیشتر مصمم میشم که اون آدم بشو نبود. گاهی فکر میکنم شاید یه بیماری داشت که دوست داشت دیگران رو آزار بده...تحقیر کنه...  برام خنده داره که فکر میکنه هنوز موبایلش و یواشکی حرف زدن هاش و اس ام اس دادن هاش برای من مهمه!

راستی چرا نوشتن این جا این قدر برام مهم شده؟ شما دوستای مجازی تونو دوست دارید؟ اصلا دلیل وبلاگ نوشتنتون چیه؟ رویا یه پست زده بود راجع به ناشناسی که اس ام اس میداد و او جواب نمیداد و ... (برید بخونید!) و بعد وقتی دیگه اس ام اس نمیده نگرانش میشه که چرا؟ راستی حس عجیبیه...

دوستی مدتی ایمیل زد که بیا همدیگه رو ببینیم و دوست مجازی به این درد میخوره که واقعی بشه و اینا... سعی کردم بدون اینکه ناراحت بشه براش توضیح بدم که آقای محترم قشنگیش به همین مجازی بودنشه... که تو منو نشناسی و من بتونم راحت درد دل کنم...حرف بزنم... برای شما چه مفهومی داره؟

یه سری وبلاگ ها که انگار شدن دلمشغولیم...باید برم سر بزنم و ببینم چی نوشتن... حتی اگه کامنت نذارم و چقدر حرص میخورم وقتایی که پست جدید  نذاشتن و من نمیفهمم که خوبن؟ چیکار میکنن؟ حتی برای دوستایی که میشناسید و  آدرسی ندارن... وقتی مدتی نمیان...نگران مشم... چی شده؟

متاسفانه یا خوشبختانه چند تا دوست دارم که تو دنیای واقعی هم دوستام هستن!! و همین باعث میشه که گاهی مجبور میشم خودمو سانسور کنم! مثلا الان شاید (...) بپرسه: خب دیگه دلت برای کی تنگ میشه؟ دیگه نگران کی میشی؟ نمیدونم شاید هم من اشتباه میکنم... اما من اعتقاد دارم که رابطه من با دوستای اینترنتیم تا زمانی که در محدوده این دهکده جهانی باقی بمونه...اصلا قابل مقایسه با دنیای واقعی و دوستی های واقعی نیست... رابطه ایه که جنسیت توش نقش پررنگی نداره... وقتی دلم میگیره و شما برام کامنت میذارید حرفی که میزنید مهمه زن یا مرد بودن نویسنده چه فرقی میکنه؟  وقتی من با دلمشغولی های رویا و بانو و مرضیه همراه میشم... دلنوشته های بهنام و حسن و فریبرز .. عصیانگری حامد و آرامش رامین ...  با وبلاگ گوبولی و شیلا و خاتون و فرشید شریک زندگی هاشون میشم....  پریشان گویی لیتیوم و آوامین و و حامد رو دنبال میکنم .... اگه بخوام اسم ببرم... که خیلی میشه... میخوام بگم وابستگی عجیبیه...

اونقدر حس سنگین غمی ناشناخته دارم که فکر میکنم بهتره با عسلی تمومش کنم...شاید با یه لبخند از اینجا برید...

یادم نیست چیکار کرده بود که دعواش کردم... اونم رفته بود زیر میز و بلند بلند گریه میکرد که :
_ اگه از من عذل خواهی (عذر خواهی) نکنی من میام میزنمت بازم گلیه میکنم!!
وقتی من پای سیستم هستم گاهی میاد این گوشه کنارا مشغول بازی میشه. و من میشم بچه اش و همینطور که کار میکنم مثلا غذا درست میکنه و میاره من بخورم. دیروز سخت سرگرم خوندن وبلاگی بودم که اومد سراغم و من گاهی جواب میدادم ..یه چیزی داد و منم گذاشتم تو دهنم و گفتم به به...مرسی مامان... که دیدم یه جیغ کوچولو کشید و ادای منو در آورد:
_ وای خدا...صابونو خولدی دختلم؟
نگو بچه مثلا بهم صابون داده که من قبل از غذا دستامو بشورم! خوبه که بازیش تخیلیه!!
پنج شنبه با آمینا رفته بودیم انقلاب گردی... اون پاساژ های خاک گرفته و کثیفش که کتاب دست دوم میفروشن... دنبال پایان یک پیوند گراهام گرین میگشتم... یه کتاب جیبی که سال 42 چاپ شده...با کاغذهایی که دارن متلاشی میشن... فکر میکنید چند؟ 8 هزارتومن... تازه اگه خواستم سفارش بدم که بیارن... خب معلومه که نخریدمش... اما تو برنامه 5 ساله دوم بودجه نوشتمش!! اگه بدونید چقدر اون کتاب فرشی ها و قدم زدن تو اون راهروهای باریک و کثیف رو دوست دارم... کتاب هم خریدم... مگه میشه دست خالی اومد...برای خودم و عسلی و ... بقیه اش سورپریزه!! اصرار نکنید نمیگم...

پ.ن1: برای بخش معرفی کتاب...پایان یک پیوند گراهام گرین رو توصیه میکنم ... به شدت! برید بخرید. بخونید و لذت ببرید... بعدم خب به چه دردتون میخوره...پست کنید برای من!!

پ.ن۲: راستی ... دوشنبه میرم شمال... اگه خدا بخواد... آخر هفته یه عروسی و بعد شب چله... با انار و هندونه و فال حافظ... اونم با لسان الغیب بابا که رد خور نداره...برگشتم... مفصل براتون مینویسم...

پ. ن۳: باورتون میشه حالم بهتره!


خاطره  |   چهارشنبه 14 آذر1386  |   11:17 "او"
داستان از اینجا شروع شد که به چهار ستاره مانده به صبح سر زدم... مثل همیشه لطیف و پر احساس... قشنگ و تاثیر گذار... از اسکناس های دویست تومانی نوشته بود... مگر میشد به آنجا سر نزم... رفتم و بحث "او" داغ بود و لبریز از زیبایی... دلم خواست در بحث شرکت کنم... اولین کامنتم پاک شد. برای لحظه ای منصرف شدم اما دلم نیامد حرف نزنم... حسم را نوشتم و دیشب پیشنهاد داشتم که آن کامنت را مفصل تر در قالب یک پست بنویسم و خب...  شاید بد نباشد بگویم پست حميد لواساني عزیز هم بی تاثیر نبود.

 

"او" برای من چیز عجیبیست... آمیخته ی همه حس های قشنگ... تصویری از همه چیزهایی که نداشتم و دوست داشتم داشته باشم... و همه چیزهایی که داشتم و دوستشان داشتم... اگر بگویم خدا... انگار یک چیزی کم دارد... اگر بگویم معبود... اگر بگویم ... کدام کلمه میتواند کافی باشد؟!

داستان پیدا کردن خدا... وقتی کودک بودم... داستان قشنگ و پیچیده ای بود... سال ها بعد آنرا به صورت فیلمنامه نوشتم...اسمش را گذاشتم خدا اینجاست و پدر عسلی آنقدر تشویقم کرد و پی گیر شد که چاپش کرد. (گمان میکنم آنموقع ها واقعا هنوز مرا دوست داشت. یا بهتر بگویم قبولم داشت) بعد از چاپش تا مدتها حس میکردم که تجربه شخصی دونفره ام را ... من و "او" را در معرض دید و قضاوت همه گذاشتن اشتباه بوده است... اما یک روز در یک رستوران وقتی یکنفر به من گفت که با خواندنش اشک توی چشمانش حلقه زده و عاشق آن دختر بچه و خدایش شده (آن هم یک مرد!) فکر کردم شاید باید نوشته میشد... و چاپ میشد...

میدانم که مثل جریان یک راهب بودایی خیلی ها ممکن است با من هم عقیده نباشند... اما من خدا را همه جا و هر لحظه حس میکنم... من هم مثل خیلی از بنده هایش خطا میکنم ... گناه میکنم و یک لحظاتی اصلا حضورش را از یاد میبرم... اما وقتی بخواهم وجودش را لمس کنم به یک معجزه و یک اتفاق عجیب و غریب احتیاج ندارم...

برای درویش نوشته بودم:

یک روز جمعه من و عسلی برای خرید بیرون رفتیم... حوالی یک بود که کارمان تمام شد و باید به خانه برمیگشتیم... عسلی اصرار کرد که به رستوران برویم. فست فودی در حوالی منزل بود که در ذهنم آنجا را انتخاب کردم. کنار خیابان به انتظار ماشین ایستادیم... ظهر جمعه و قحطی تاکسی... در دلم گفتم... خدایا کلی خرید کردیم یک تاکسی میخواهم که جلو جا داشته باشد! و وقتی تاکسی ایستاد و ما جلو سوار شدیم میدانستم که "او" صدایم را شنیده... کمی بعد فکر کردم ما باید از این ماشین پیاده شویم و بعد یک ماشین دیگر تا به رستوران برسیم... به "او" گفتم لطفا مسیر بعدی را هم ما را ببرد! سر چهارراه همه پیاده شدند و ما مسیر بعدی را پرسیدیم... خب معلوم است که "او" صدایم را شنیده بود... و من در دلم گفتم... خب مثل اینکه امروز من مهمان توام... و ما مقابل رستوران پیاده شدیم... هم عسلی هم من از همه چیز لذت بردیم و بعد هم به خانه برگشتیم... در حالیکه میدانستم "او" از خوشحالی من خوشحال است.

مهم نیست که بعضی ها باور نکنند و اینها را روزمره ها و تصادفات ساده زندگی حساب کنند... مهم این است که من همه چیزهای خوب و کوچک زندگی را به پای او مینویسم... به خاطر دارم یکبار که این را میگفتم مهتاب گفت پس اتفاقات بد رو پای کی مینویسی؟ آن موقع جواب ندادم... اما الان فکر میکنم اتفاقات بد یا نتیجه اشتباهات خودمان است که باید تاوان بعضی حماقت هایمان را پس بدهیم... که حتم دارم او هم از رنج کشیدن ما ناراضی است ...یا در نظر ما بد است و او میداند که در پس آن "به ظاهر شر" چه "خیری" نهفته است...

داستان طناب را گمانم خیلی ها خوانده اید:

 

کوهنوردی در حال صعود، گرفتار بوران و طوفان شدید میشود پایش میلغزد و بین زمین هوا با طنابش معلق میماند. "او" را صدا میکند و عاجزانه تقاضای کمک میکند. "او" پاسخ میدهد: به من ایمان داری؟ پاسخ بله است. پس طناب را قطع کن! مرد فکر میکند، تنها رشته ای که او را از سقوط به درون دره محافظت کرده است را، چگونه ببرد؟! پس اینکار را نمیکند... صبح روز بعد... کوهنوردان مردی را میبینند که در ارتفاع یک متری از زمین در میان زمین و آسمان یخ زده و مرده است... .

 

در روزهای تلخ زندگیم... همیشه لحظاتی بوده که سرش داد کشیدم و گفتم این منصفانه نیست... میتوانستی جلوی این اتفاق را بگیری... اما وقتی میگذرد... روزها... ماه ها ... یا گاهی سال ها ... به عقب که نگاه میکنم میبینم باید آن اتفاق می افتاد تا من رها شوم... تا من به "او" نزدیکتر بشوم...

گاهی باید به او اعتماد کرد و طناب را برید...

همیشه پای ثابت همه دعاهایم این است...

ایمانم را از من نگیر... من را به حال خودم رها نکن...

 

 

 

این روزها برایم حکم آورده اند، از خود شخص "خدا"

که عاشقی

عاقبت خوبی دارد برای "من"... *

 

 

پ.ن۱: اگر برایم بنویسید که شما کی و چطور "او" را حس میکنید... خوشحال میشوم... و اگر یک پست برایش نوشتید ... من را هم خبر کنید...

پ.ن۲: * محمد حسین عابدی 


خاطره  |   یکشنبه 25 شهریور1386  |   1:15 من نفس میکشم... پس هستم!
نیومدم آپ کنم چون انصافا این اسمش نیست... فقط خواستم چند خط بنویسم که بدونین زنده ام و نفس میکشم...

پست قبلی رو که میذاشتم ..آخرش گفتم نصیحت نمیخوام... خب دیدید که کامنت ها رو، نه اشتباه نکنید ... ناراحت نشدم... میدونید نصیحت با نصیحت فرق میکنه... مثلا من میگم سرم درد میکنه. یکی میگه یه کم چشاتو ببند و دراز بکش... اون یکی میگه چرا سرت درد میکنه؟... یکی هم پیدا میشه که میگه خب تقصیر خودته. آدمی که میگرن داره نباید عصبی بشه... هی من بهت میگم ..تو اصلا درست بشو نیستی!... خب نظر شما چیه؟ این سه تا برخورد یکیه؟ انصافا آدم دلش میخواد یا مشت بزنه تو دهن سومی! 

مثل کامنت ها که یکی با ؟  اومده توپیده به من... نمیدونم چی شده که فکر کرده من الان رو صندلی وایستادم و طناب هم دور گردنمه!! اگه پاکش نکردم فقط واسه این بود که خواستم نهایت آزاد اندیشیمو به نمایش بذارم...همین!

مثل اینکه تو یه روز گرم تابستون تو اوج گرما... فکر خوردن یه لیوان نوشیدنی گرم رو داشته باشی و هزار جور اما و اگر پشتش بیاد و بعد فقط تو کسری از ثانیه بفهمی که فکرت اشتباس... فکر خودکشی هم واسه من اونجوریه... و گمونم برای خیلی ها هم پیش اومده. به هر حال نه از اون برزخ بیرون اومدم نه حال و حوصله نوشتن رو دارم... اگه اومدم فقط برای دوستای گلی بود که تعدادشون کم هم نیست که برم تک تک کامنت بذارم و بگم من زنده ام!!

یه پسر خاله دارم که تو این جریان خیلی بهم کمک فکری داده و نه حالا که از بچگی خیلی دوستش داشتم و بهش احترام میذاشتم... تا جاییکه بهش میگم دایی ... حوالی یه سال پیش که این جریان کذایی جدایی ما تازه بود و من داغون بودم... یه شب یه اتفاقی افتاد که من تاصبح از ناراحتی و اضطراب خوابم نمیبرد. به دو تا از دوستام زنگ زدم و براشون تعریف کردم... یه ساعتی با هرکدوم حرف زدم ولی وقتی گوشی رو میذاشتم فهمیدم که اصلا آرامش ندارم... خیلی دیر بود و روم نشد به دایی زنگ بزنم... صبح اولین کاری که کردم این بود که بهش زنگ زدم... یه ساعت شاید بیشتر با هم حرف زدیم و وقتی گوشی رو میذاشتم متوجه شدم که باز دنیا داره لبخند میزنه و من امیدوارم... .

اون روز همش داشتم به این فکر میکردم که چرا؟ و شب نتیجه تو مشتم بود. میدونید چرا؟

چون اون تنها کسیه که هیچ وقت آدمو سرزنش نمیکنه. وقتی براش تعریف میکنی که فلان اشتباه رو کردی و مثل خر موندی تو گل... حتی نمیگه چرا؟ فقط شروع میکنه به گفتن اینکه خب شده... حالا باید اینکار رو بکنی... وقتی میگفتم ناراحتم... نمیتونم نفس بکشم مثل همه، بهم نمیگفت این مرتیکه آشغال ارزششو نداره... میگفت: خب دوستش داشتی طبیعیه. یه کم طول میکشه اما درست میشه و بعد شروع میکرد به ترسیم افق های روشن... و این صفتیه که نگم هیچ... کمتر مردی داره...

حالا بد نیست که یاد بگیرید، وقتی یه نفر غصه داره، به جای اینکه سرزنشش کنید، فکر کنید چی تو این شرایط تسکینش میده... نه اینکه چی شما رو خالی میکنه و کدوم طعنه و سرزنش دلتونو خنک میکنه...

از این به بعد کامنت های بی نام و نشون رو پاک میکنم... گفته باشم!

دموکراسی تعطیله!

آزادی بیان نداریم!

دوست دارم!

همینه که هست!

 

پ.ن: آقایون بهتون برنخوره... شما خودتون رو جز اون اقلیت بدونید!