تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه 13 خرداد1387  |   23:45 زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود !
گفت : در افسانه مجنون خاک لیلا می شود !
قسمت وامق فقط از خون عذرا می شود !
گفت : اینجا گرگ , با چاه و زن و زندان یکی است !
استخوانت آخرش مال زلیخا می شود !
گفت : خیلی زود از چشمان او خط می خوری !
عشق بدجوری در این محدوده حاشا می شود !
گفت : آخر , خنجری از پشت ... می افتی ... نخند !
( داش آکل ) هم شبی در کوچه تنها می شود ؟!


...............


جرعه ای از استکانم سر کشیدم که هنوز ...
( مزه ی لوطی فقط با خاک معنا می شود ! )
عشق باید سیل باشد تا بفهمی که چرا ,
توی هر صد قرن یک زن مثل ( سارا ) می شود ؟
تازه می فهمی چرا شیرین نامرد عجول
این قدر در دیده ی فرهاد زیبا می شود ؟!
تیغه ی خنجر تکانی خورد و (من) راحت ... نشد !
صبح در این خوابها یک دفعه پیدا می شود !!!!

*


آه مرجان غزل ها ! صبح شد، خوابم پرید !
تا به کی سهم من از عشق تو رویا می شود ؟
هر کسی آمد! فقط زخم زبان زد ! نیستی !؟
زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود !
توی خواب دیشبم هم گفته بودم عاشقم
قاتلم لبخند زد : ( یعنی آقا می شود ؟)
پاسخ این طعنه در لبهای تو خوابیده است
قفل هر افسانه با لبخند تو وا می شود
تو فقط آری بگو ! آنوقت می بینی چطور ...
باخت در پایان قصه سهم ( کاکا ) می شود

*


آخر این کوچه ... حتی قصه ها خوش می شوند !
( داش آکل ) زنده می ماند ... سر پا می شود!

 

سمفونی رنگ ها، امیر مرزبان.

وقتی این کتاب را میخریدم خودش هم در غرفه نشسته بود و با دوستانش سخت سرگرم گفتگو... مانده بودم که بروم جلو و بگویم کتابم را امضا کند یا نه... شاید اگر دوستش اینقدر بلند بلند ترانه هایش را زیر لب زمزمه نمیکرد رفته بودم...

 

پ.ن: بدجوری حالم نا خوش است و کاش میدانستم چرا...

 

بعدن نوشت: اینطور که با خبر شدم... خانواده دوست و همکار عزیزم محسن گل تصادف کرده اند... البته یک هفته ای میشود و متاسفانه باید برای خواهر گلش خیلی دعا کنید. کودکی که در راه داشت از دست رفت... دست کم خودش ... خودش را باید خدا صحیح و سالم برگرداند... لطفا برایش دعا کنید...

 

 


خاطره  |   سه شنبه 1 آبان1386  |   10:56 هوس قمار دیگر!
قرارمان این نبود

که تو اینقدر

ماه باشی

و من

هوس کنم بازهم

ستاره شوم

قرارمان این نبود

 بد باش!

از وسوسه دلدادگی

به کدامین خدا باید پناه برد

من رانده شده ام

به عقوبت همان گناه همیشه

به دلشکستگی

محکوم خواهم شد

از التماس های شبانه خسته ام

"بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود"

از اشک های بیصدا خسته ام

دلم

مشتی گره خورده در ضریح

و

های های گریه میخواهد

بلند

بلند...

 

نمیدونم چقدر با اینی که میگم موافقید، اما من در مورد کتاب و نشر، اعتقاد دارم که گاهی یه نویسنده است که به ناشر اعتبار میده، مثل پائولو کوئیلو که نشر کاروان رو "نشر کاروان" کرد! اما خیلی وقتا هست که یه ناشره که به نویسنده هویت میده و باعثه موفقیتش میشه... مثلا من اگه هر سال تازه های نشر ققنوس رو نبینم، سالم سال نمیشه! چون به درایت ناشرش اعتقاد دارم... البته شده که یه کتاب هم ازشون خریدم و خوشم نیومده...که اونم نمیشه ارزششو زیر سوال برد، میشه گفت من باهاش حال نکردم...

خلاصه الان دارم "عذاب وجدان" البادسس په دس رو میخونم که نشر ققنوس چاپش کرده و البته اصلا این نویسنده رو دوست دارم. رمان های زیادی ازش خوندم، اما... چند تا داستان کوتاه داره محشره!

حالا چی شد که یاد ققنوس افتادم، این شد که رفتم تو وبلاگ دوستی دیدم که یه مجموعه داستان کوتاه از این ناشر رو معرفی کرده... مهم نیست که نویسنده کار اولشه یا اصلا اسمشو نشنیدم... مهم اینه که ناشرش کیه ... میخرمش! حالا اگه مهتاب بود دادش درمیومد! هر چی میگم غذای روحه!

راستی... یه کشف تازه! یه رمان از یه نویسنده مکزیکی خوندم که خیلی چسبید. "مثل آب برای شکلات!" لورا اسکوئیول. داستان یه دختره روستاییه مکزیکیه که بنا به دلایلی تو آشپزخونه بزرگ میشه. و برای همین همه مراحل زندگی رو با غذا ها و طعمشون و ... میسنجه... همین باعث شده که یه جاهایی اونقدر رگه طنز داستان پررنگ بشه که تلخی سوژه رو فراموش میکنی... . مخصوصا اینکه نویسنده هم  اونقدر قشنگ اغراق میکنه که مرز بین واقعیت و تخیل رو گم میکنی:

" تیتا در رودی از اشک پا به این دنیا گذاشت که مثل سیل از لبه میز سرازیر شد و کف آشپزخانه را پوشاند. همان روز بعد از ظهر... ناچا بلوره های به جا مانده را از سنگفرش سرخ اشپزخانه جارو کرد. به اندازه یک گونی ۵ کیلویی نمک جمع شد!!" (نقل از صفحه ۸ کتاب)

 

توصیه میکنم این رمان رو بخونید. نشر ثالث منتشرش کرده... از همون ناشراست که میشه بهشون اعتماد کرد!

 

 پ.ن: خدا این دوستای خوب رو از ما نگیره! وگرنه تو این گرونی کتاب کی میتونست را به را کتاب جدید بخره!!

 


خاطره  |   چهارشنبه 23 خرداد1386  |   13:57 مرگ!
در انتظار آمدن قطارم

قطاری که مسافرم در آن نیست

من هم در ایستگاه نیستم

روی ریلم

سر نهاده بر زمین

در اندیشه آسمان

که آیا میبخشد بر من؟!

 

 

این مال چند سال پیشه... باز داد و بیداد راه نندازید...من حالم خوبه و اصلا دوست ندارم بمیرم!!


خاطره  |   شنبه 29 اردیبهشت1386  |   12:53 حکم

ورق های سرنوشت من در باد...

من و تو روبروی هم

و "او" حکم میکند...

من بی بی دل دارم

تو شاه دل...

تو برنده ای!

خاج پشت خاج...

خشت پشت خشت...

و یک چشم بر هم زدن کافیست تا خانه ما ویران شود

دست آخر است...

من آس دل میگذارم...

ورق ها را روکن!

آس پیک... !

بریده ای.

آنقدر که باقی راه را من تنها خواهم رفت

ایس_ بیس!

من کوت شده ام!

تو برنده ای !

بازهم تو برنده ای...

و این منم که باخته ام... .