تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه 23 اردیبهشت1387  |   17:16 آخرین روز...
نشر کارنامه

 

خب نمایشگاه کتاب هم تمام شد...
دیروز... روز آخر نمایشگاه، ناچار بودم به رفتن. چون یک جفت سی دی خاله ستاره برای عسلی خریده بودم که یکی شان کار نمیکرد. میتوانستم صبر کنم و به دفتر مرکزی مراجعه کنم. اما گفتند که اگر بروی همانجا بهتر است و من هم به آمینا زنگ زدم. گفت کلاس مقاله نویسی تخصصی دارد. من هم گفتم به من ربطی ندارد!! میایی و این دوستت را کنترل میکنی تا به کارهایم برسم. و خب گفت باشه!
( جذبه رو حال میکنید!) با مترو شرفیاب شدیم خدمت نمایشگاه. خیلی هم بد نبود! فقط کمی! له شدیم و اینا! در  محلی که قرار گذاشته بودیم. یک چیزی آهنی، بقایای یک میز، بود که عسلی اصرار کرد روی آن بنشیند.  مرد جوانی آن سو تر نشسته بود و ساعت را پرسیدیم. به جای جواب پرسید: رنگ چشم خودتان است؟!
شیطان رفت توی جلدمان که بگوییم: بله... از آغاز خلقتمان اینگونه بوده!! یکهو صدایی آمد: سلام... شوکلات... گمان کردیم آمینا به نجاتمان آمده ! سلام کردیم و بی توجه خواستیم برویم که آمینا درست گذاشت توی کاسه مان! این همون لنزه اون روزه؟ چقدر امروز رنگش قشنگ تره... آها فکر کنم به خاطر رنگ لباسته!!

در مرحله بعد رفتیم و سی دی را که باید عوض میکردیم، عوض کردیم. رویا کتابی را معرفی کرده بود. رفتیم غرفه فندق! دو مرد جوان نشسته بودند به حرف و بگو بخند: کتاب "امروز  سی تا ببرو داغون می کنم" کدوم قسمته؟!

ـ چی؟! سی تا ببرو چیکار کنید!؟

من : کجاست؟! 

ـ نداریم. داریم؟! اون یکی: حتما اشتباه اومدید. اصلا به گوشم نخورده!

به حافظه ام شک میکنم و کاغذ را بیرون می آورم و اسم انتشارات و... را میخوانم.

ـ (میخندند)جالبه! دقیقا درست اومدید! ولی شرمنده...

ـپس یعنی مگید نگردم. شما مطمئن هستید که اینجا نیست؟

ـ بعله...مطمئن باشید. اطلاعات غلط بوده!

و ناگهان درست روبرویم در لابلای کتاب های چیده شده در قفسه: امروز سی تا ببرو داغون میکنم!

ـاوناهاش!

حالا تصور کنید قیافه اون دو تا رو!

ـ آها... این... چیزه... ما اینا رو به متون دو زبانه میشناسیم!! ... کافی بود بگیددکتر زیوس...

خداییش بعضی ها عجب رویی دارن!

هی با بد اخلاقی ها و شیطنت های عسلی کنار می آمدیم که متوجه شدیم که پدر عسلی در غرفه است. پیشنهاد دادیم که: برو پیش پدرت! گفت نه من میخوام با شما دو تا باشم... ماهم که میدانستیم چشمش به جمال پدرش بیافتد ما را فراموش میکند، رفتیم آنجا و یکهو جلوی غرفه گفتیم... ببین عسلی جان! ببین کی اونجا نشسته؟ عسلی هم از بین جمعیت راه باز کرد و پرید بغل باباش!
ما هم سلام و علیکی کردیم و بلافاصله خداحافظی و رفتیم دنبال کتابگردی خودمان...


باز هم کتاب خریدیم.  سر راه نشر کارنامه را دیدیم که عکسش را بالا دیدید ... و کتاب خیلی خیلی جذاب و خوشمزه اش!! مستطاب آشپزی کاری از نجف دریابندری. که با وجود قیمت گرانش ولی داشتنش را به همه خانوم ها و حتی آقایون توصیه میکنم. از کتاب هاییست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را دارد و  به نظر من کاملتر و بهتر از این نمیشد ... گمانم دو جلدش 40 هزارتومان باشد.  البته اینرا هم اضافه کنم: من آنرا هدیه گرفتم!


و ...خب چون  دیدیم هی وسوسه میشویم به خرج کردن پول بی زبان... برگشتیم.
پدر عسلی خیلی اصرار کرد که از تازه های نشرشان انتخاب کنیم و چون من و آمین تعارف کردیم و چیزی برنداشتیم یک مجموعه داستان خودش برای هردویمان انتخاب کرد و به دستمان داد و گفت قشنگ است و امسال چاپ شده است... تشکر کردیم و عسلی را برداشتیم و به منزل برگشتیم...
مجموع خرید ما از نمایشگاه امسال:
کودک آرام مادر آسوده، زوجی رویایی و همیشگی : نشر افکار.
سمفونی رنگ ها(شعر) امیر مرزبان : نشر شانی.
سنج و صنوبر ، کوراتت مرگ و دختر، خاطرات سرد، زنی با چکمه ساق بلند سبز، دشت سوزان : انتشارات ققنوس.
تاکسی نوشت ها: نشر کاروان.
راز: انتشارات چنار.
دریاچه شیشه ای (دوجلدی): نشر روزگار
امروز سی تا ببر را داغون میکنم:  کتاب های فندق از نشر افق.


فقط چیزی که به دلم موند خریدن کتاب های ریچارد براتیگان بود که نشر افق سه تا ازش چاپ کرده بود و من نتونستم تا اونجا برم و یکی هم مادر و دختر نشر  در دانش که چاپش تموم شده بود و البته اشعار کیکاوس یاکیده که چون نمیدونستیم کدوم ناشره بیخیالش شدیم ...


خاطره  |   یکشنبه 16 دی1386  |   18:42 بدون شرح!

محال است آدم از ول گشتن لذت کامل ببرد، مگر اینکه زیاد کار داشته باشد!

جروم کی. جروم

 

این کتاب از آن کتاب هایی نیست که راحت به گوشه ای بیاندازیم. باید با تمام نیرو پرتش کنیم.

دروتی پارکر

 

در ایام قدیم ادبا کتاب مینوشتند و عامه مردم میخواندند. امروزه عامه مردم کتاب مینویسند و هرکسی آن را میخواند!

اسکار وایلد

 

کمونیست کسی است که چیزی در بساط ندارد اما میخواهد آن را با تمام مردم دنیا قسمت کند.

ناشناس

 

وقتی به دنیا آدمدم چنان حیرت زده شدم که تا یکسال و نیم قدرت تکلم نداشتم!

گریسی آلن

 

سریع ترین راه برای پدر و مادری که بخواهد توجه بچه اش را به خود جلب کند، این است که گوشه ای بنشیند و نفس راحتی بکشد!

لین اوبلینگ هاوس

 

یک نظریه روانشناسی خواندم که میگوید: "هیچ وقت هنگام عصباینت بچه را کتک نزنید!" خب پس بفرمایید کی بچه را کتک بزنم؟ روز تولدم وقتی مرا میبوسد؟ یا وقتی تازه از بستر بیماری سرخک بلند شده؟ یا در حین تلاوت کتاب مقدس؟

اما بامبک

 

اکثر بچه ها از در آمدن گل ها خوششان می آید. البته بیشتر از ریشه!

لسلی پیج

 

سابق بر این پدر و مادر ها بچه ها را به قصد تربیتشان میزدند، امروزه به خاطر دفاع از خود!

اف.دبلیو.جونز

 

آدم هایی که میگویند مثل بچه آرام میخوابند معمولا بچه ندارند.

آر.جی هانت

 

درست است که اینجا زمانی هتل خوبی بوده، اما این چیزی را ثابت نمیکند. من هم زمانی پسر خوبی بودم!

مارک تواین

 

من از حرف زدن با دیوار آجری خیلی خوشم می آید. چون در تمام دنیا این تنها چیزی است که با من مخالفت نمیکند.

اسکار وایلد

 

بگذار حرف هایت نقل مجالس باشند، صداقت را میخواهی چکار؟!

تام اسپارد

 

مسیح به خاطر گناهان ما جانش را فدا کرد، چطور میتوانیم با گناه نکردن فداکاریش را بی اعتبار کنیم؟

جولز فیفر

 

سنگ قبر یک غصه خور معروف:

نگفتم!

مایکل جونز

 

آدم مورد قبول از نظر من کسی است که حرفهای مرا قبول داشته باشد!

بنجامین دیزرلی

 

از هر هزار مرد یکی رهبر مردهای دیگر میشود، بقیه همه دنباله رو زنها هستند.

هاری استانلی

 

مساله این نیست که از مرگ بترسم. چیزی که هست نمیخواهم در لحظه وقوعش آن جا باشم!

وودی آلن

 

من همواره به هنرمندی که پیش از مردن به موفقیت دست می یابد، سو ظن دارم!

جان ماری گیبون

 

 

 

 

پ.ن1: فرهنگ گفته های طنز آمیز. گرد آوری رضی هیرمندی

خیلی با نمک تر از  اونیه که فکرشو بکنید.471 صفحه است. من در تایپ کردن تنبلم وگرنه... اصلا برید بخرید و بخونید... ارزششو داره...

 

پ.ن2: دی ماه... دی ماه... پر از خاطرات تلخ و حزن انگیز... حالم گرفته است... به شدت... خوب شد این برف اومد که هربار بیرون رو نگاه میکنم... سفیدی برف بهم امید میده... خدا رو چه دیدی... من هنوز به معجزه اعتقاد دارم...

پ.ن3: تو رو خدا گله نکنید من به اندازه کافی شرمنده هستم... نشد بیام... کلاس هام شروع شده و حسابی الکی سرم شلوغه!...چشم  سر میزنم...


خاطره  |   دوشنبه 5 شهریور1386  |   12:46 برنده یا بازنده!

مدتیه که دارم فکر میکنم... به یه مطلب جدید... به یه پست تازه! ولی... ذهن آشفته و بیمارم... حتی یک لحظه آروم و قرار نداره...نمیتونم تمرکز کنم... نمیدونم چی میخوام..نمیدونم چم شده!

دارم بازی میکنم... زندگیم شده یه جومانجی بزرگ!! تاس رو میندازم... چند تا خونه میرم جلو! یه بلا نازل میشه...هراسون دوباره تاس میندازم... اونقدر که بازی اجازه میده... میرم جلو... یا حتی عقب... باز یه بلای دیگه یه شوک دیگه... یه کوفت دیگه!! کی تموم میشه؟ کی میتونه بگه من برنده ام یا بازنده؟! اصلا برنده بودن یعنی چی؟ کی میگه کی برنده  است و کی بازنده؟

 

 

 

وقتی برنده ای مرتکب اشتباه میشود،

میگوید: "اشتباه کردم"

وقتی بازنده ای مرتکب اشتباه میشود،

میگوید: "تقصیر من نبود"

 

برنده میگوید: "بیا برای مشکل راه حلی پیدا کنیم"

بازنده میگوید: "هیچ کس راه حلی را نمیداند"

 

برنده،

میداند به خاطر چه چیزی پیکار کند،

و بر سر چه چیزی توافق و سازش نماید.

بازنده،

آنجا نباید سازش میکند

و به خاطر چیزی که ارزش ندارد،

مبارزه میکند!

 

برنده،

گوش میدهد.

بازنده،

فقط منتظر رسیدن نوبت خود برای حرف زدن است.

 

برنده،

به افراد برتر از خود احترام میگذارد

و سعی میکند از آنان چیزی بیاموزد.

بازنده،

از افراد برتر از خود،

خشم و نفرت داشته، و در پی  یافتن نقاط ضعف آن هاست.

 

برنده،

میداند که اگر به مردم فرصت داده شود مهربان خواهند بود.

بازنده،

احساس میکند که اگر به مردم فرصت داده شود،

نامهربان خواهند بود!

 

برنده،

از اشتباهات خود درس میگیرد.

بازنده،

از ترس مرتکب شدن اشتباه

اقدام به هیچ کاری نمیکند.

 

برنده،

در عین حال که تعصبات خویش را میپذیرد،

تلاش میکند در هنگام قضاوت کردن

بر این تعصبات غلبه کند.

بازنده،

منکر وجود هرگونه تعصب در خود است

و بنابراین در سراسر عمر،

اسیر تعصبات خویش خواهد بود!

 

برنده،

ارزش های اخلاقی را،

به عنوان  تنها منبع قدرت حقیقی میشناسد.

بازنده،

چون در باطن برای ارزش های اخلاقی احترام اندکی قایل است،

بیش از ظرفیت خویش در جهت کسب منابع  قدرت بیرونی تلاش میکند.

 

برنده،

دیگران را نکوهش میکند ولی آنان را میبخشد.

بازنده،

چنان بزدل است که قادر به نکوهش دیگران نیست

و چنان حقیر است که قادر به بخشیدن دیگران هم ، نیست!

 

برنده،

هر امتیازی  را که بتواند بدهد، میدهد

جز اینکه اصول بنیادی خود رافدا کند.

بازنده،

به خاطر هراس از دادن امتیاز،

به لجاجت خود ادامه میدهد،

و اصول بنیادیش رفته رفته از بین میرود.

 

برنده،

تا دم مرگ

بیش از آنچه میگیرد، میدهد.

بازنده،

تا پای جان از این توهم دست برنمیدارد که،

پیروزی یعنی بیش از آنچه میدهی، بستانی...

 

پ.ن 1:

 برندگان و بازندگان نوشته سیدنی. جی . هریس رو بخونید! آدم موقع خوندنش تازه میفهمه که یه جاهایی برنده است و یه جاهایی هم بازنده!

پ.ن2:

گاهی حتی اگه بدونی که این کار یه بازنده است... اما دلت میخواد زمان متوقف بشه... دیگه بازی نکنی... فقط بشینی و تماشا کنی...چون حس مبارزه کردن هم از بین رفته...حس تاس انداختن... حس ادامه دادن... من بازی رو واگذار میکنم... (سه که رقمی نیست! هزار هیچ به نفع شما!) ... میشه تموم بشه!!

 

 


خاطره  |   شنبه 27 مرداد1386  |   0:25 عشق یعنی ... 3

عشق یعنی... 3!

از قرار این دیگه قسمت آخر سریاله. اما ... حقیقت اینه که کتاب عشق یعنی... (برای آقایان ) رو پیدا نکردم! آره ! به همین سادگی!

ولی چون مسئله تساوی حقوق آقایون و خانم ها خیلی رو بورسه و چون نمیخوام آقایون ناراحت بشن که بهشون بی توجهی شده!! و چون شراره جون خیلی اصرار داشت که حتما این بخش هم باشه... من از یه کتاب عالی (واقعا داشتنشو به همه آقایون توصیه میکنم) خلاصه ای انتخاب کردم.

مقرراتی برای شوهر ها

اینجا مقرراتی اومده که از وجود اونا خبر نداشتید... هیچ وقت پدرت تو رو ننشوند که بهت بگه: پسرم، وقتی ازدواج کردی، گاهی باید از کنترل تلوزیون بگذری. دوستای متاهلت هیچ وقت تو رویه کناری نکشیدن که بگن: هر از چند گاهی براش گل بخر!

... اما باید مقررات روبدونی...

1-      عذرخواهی کنید: فکر میکنی کار اشتباهی نکردی؟ پس چرا عذر خواهی کنی؟ بله، چون کار اشتباهی کردی. ولی هنوز نمیدونی چه کاری... عذرخواهی کن و تو  این بازی پیش باش.

2-      مراقب میدان مین باشید: هیچ وقت جواب این سوال که آیا من چاق شده ام رو نده، مگه اینکه از جونت سیر شده باشی!

3-      منقل کباب پز: هر چی باشه تو یه مردی...بفرما! یه انسان ایستاده جلوی یه جهنم پر از حرارت! مرد، گوشت، آتیش! چه عالی!!

4-      با شکیبایی انتظار بکشید: هر دوی شما شب میخوایید برید بیرون، تو برای پوشیدن کفش نوهات! اسپری زیر بغل زدن و تن کردن یه پیرهن نیمه تمییز از بالا سر!! دو دقیقه و چهارده ثانیه وقت لازم داری... اما اون خیلی بیشتر از تو کار داره که انجام بده...پس هی قدم نزن. بادادن خط چشم به دستش کمکش نکن....

5-      مرتب دوش بگیر!

6-      یک دنباله لباس پشت سرتان به جای نگذارید: تو هنسل نیستی که با ریختن لباس پشت سرت تو خونه برای گرتل رد پا بذاری...

7-      راه را بپرسید: گم شده ای بپذیر. با پرسیدن هیچ بخشی از آناتومی بدنت کوچیکتر نخواهد شد، قول میدم!

8-      در صورت تاخیر روش تکنیکی پیشرفته را امتحان کنید: تلفن بزنید! به این ترتیب او فرض نخواهد کرد که یک: در اتوبان مردی! دو: یا مشغول کاری هستی که قرار نبوده باشی! و به اندازه مردن تو اتوبان خوبه!

9-      واقعا گوش کنید: اینکار بیشتر از سر تکون دادنه! خطر ناموفق بودن در جواب به این سوال رو به جون نخر: اگه داشتی گوش میکردی بگو چی داشتم میگفتم!!

10-   تاریخ های کلیدی رو به خاطر بسپار.

11-   مشغول پرسه زنی مرسوم شوید: بازنت برو خرید! بله حتی وقتی به جنسی احتیاج نداری!

12-   کفش های اونو نشمارید: تعداد کفش هایی که اون داره برای تو قابل درک نیست. منطق میگه هیچ کس بیش از دو یا سه جفت کفش احتیاج نداره... فراموشش کن. توضیح عقلانی و منطقی و معقول برای داشتن اینهمه کفش وجود نداره... همینه که هست!

13-   عذر مردانه نیار: از این استفاده نکن " من یه مردم پس نمیتونم..." برای مثال بچه رو حموم کنم، آشغال رو بیرون بذارم... غذا درست کنم! تو یه شوهری...

14-   عصبانی نمانید! اصلا معلوم هست چی بوده که تو رو اینقدر عصبانی کرده؟

15-   تقسیم کردن: تقسیم کردن کارهای خونه به این معنی نیست که آشغال هارو بیرون ببری و منتظر شنیدن ممنون باشی.

16-   از جایتان بلند شوید: فکر نکن اگه ظرف میشوری، لامپ رو عوض میکنی، دکمه کوچیک ماشین رختشویی رو میزنی یا زیرپوشت رو میذاری تو سبد رخت چرکا...لطف میکنی! اینا اسمش زندگیه و تو هم یه بازیکنی نه تماشاگر...

17-   وسایل رو خاموش کن: جالبه که وسایل برقی معمولن خودبخود خاموش نمیشن! مثل کلید های برق! تلویزیون، اجاق گاز! مردها اونارو روشن ، استفاده و به ندرت خاموش میکنن... حالا تو فکر میکنی چطوری خاموش میشن؟ جادو؟ یا زنت؟

18-   ظرف ها رو بشویید: چرا؟ آقای انشتین ، چون کثیفن!

19-   از کوری موقتی در منزل برحذر باشید: میگی "عزیزم بستنی کجاست؟" واقعا فکر میکنی کجاست؟ گمش کردی؟ آیا جای منطقی برای چیزی به اسم "بستنی" بلافاصله به ذهنت نمیرسه؟ یا شاید در پی یافتن راهی مارمولکانه برای گفتن این حرفی که "میتونی برام کمی بستنی بیاری؟"

20-   آروغ نزنید و بعد هر هر نخندید: فقط مردا و پسراشون فکر میکنن آروغ زدن خنده داره!

21-   حشرات رو بکشید: تجزیه و تحلیلش نکن، فقط انجامش بده!

22-   همه چیز احتیاج به درست کردن نداره: وقتی زنت مشکلی داره، برای حل اون الزاما به تو یاکس دیگه ای احتیاج نداره... به حرفاش گوش کن، اگه ازت خواست حرف بزن. هیچ چیزی رو درست نکن، چون چیزی خراب نشده!

23-   هیچ وقت درمورد سیاست بحث نکنید: چه فرقی میکنه؟ فکر میکنید سیاستمدارا راجع به شما بحث میکنن؟!

24-   بیشتر از اون وقت صرف پیرایش موهایتان نکنید! موهای تو چه وقت زیاد، چه کم صرفش کنی، یه جور به نظر میرسه. پس پول خودتو حروم نکن، بذار اون پولتو رو موهای خودش حروم کنه!

25-   آیا نامزد قبلی خودتو به خاطر داری؟ خیلی خب حالا فراموشش کن! ممکنه زنت یه لبخندی بزنه و وانمود کنه که علاقمنده، اما درواقع از اون منزجره! باور نمکنی؟ خیله خب اینطوری به موضوع نگاه میکنیم: زنت یه نامزد داشته، میخوای باهاش آشنا بشی؟ ببینی چه خوش تیپه و چقدر موفقه؟ کافیه؟ یا باز بگم؟

26-   حتی یه شوخی بیجا باز زنان دیگر نکنید!

27-   بخاطر داشته باشید که چرا عاشق شدید: هر از چند گاهی، وقتی از دستش ناراحت، عصبانی یا رنجیده میشی، چشماتو ببند و زنی رو که عاشقش شدی به خاطر بیار...اون تو اتاق بغیله...منتظرته!

28-   دست هم رو بگیرید: هیچ کس نباید بگه اینکارو بکنی، اینکار احساس خوبی به هر دوی شما میده!

29-   فی البداهه باشید: دست کم سه ماه یکبار، با  چیزهای کوچیک غافلگیرش کن. شام، گل، هدیه یا حتی یه کارت ناقابل...

30-   بوسه شب به خیر رو فراموش نکنید...

31-   عکس بگیرید...

32-   "ما" باشید نه "من"...

 

 

 


خاطره  |   یکشنبه 14 مرداد1386  |   16:4 عشق یعنی...2

 از اونجایی که پست عشق یعنی ...  خیلی مورد توجه قرار گرفت و برای خودم هم جذاب و دوستداشتنی بود، تصمیم گرفتم یه بخش دیگه ای ازش بذارم ...این یکی توصیه هاییه که منحصرا برای خانم هاست... باور کنید موثره... . میگید نه... امتحان کنید!

عشق يعني ... وقتی برای مریضی تو اونه که بهترین دواست. Crutches 

عشق يعني ... امیدوار باشی دیوونه بازی جدیدش زیاد طول نکشه.

عشق يعني ... بذاری ازخودش تعریف کنه.                 Bow Down                       

عشق يعني ... قشنگترین لباستو براش بپوشی.

عشق يعني ... براش یه نوشیدنی خنک ببری.

عشق يعني ... غرورشو جریحه دار نکنی.

عشق يعني ... در داشتن اون با مادرش شریک بشی.It's All Good

عشق يعني ... زیادی ایده آلیست نباشی.

عشق يعني ... سلیقه شو مسخره نکنی.Laughing 1

عشق يعني ... نذاری تو کار غرق بشه.

عشق يعني ... فکر نکنی باید دربست در اختیار تو باشه.Lava Lamp

عشق يعني ... حرفشو راجع به ماهی بزرگی که از قلابش در رفته باور کنی.Bravo

عشق يعني .... به عکس های بچه گیش نخندی.

عشق يعني ... بخوای همیشه وقتی تو رو میبینه سر و وضعت عالی باشه.3D Prom Queen

عشق يعني ... آواز خوندنشو تو حموم تحمل کنی.Opera

عشق يعني ... با حل کردن جدولش، تحقیرش نکنی.

عشق يعني ... روی نقطه ضعفاش انگشت نذاری.Thinking    

عشق يعني ... ماتیک جدیدتو رو صورتش امتحان کنی.Wearing Lipstick

عشق يعني ... اونو سر شوق بیاری!!Couple In Bed

عشق يعني ... بعضی وقتا وسوسه خریدتو کنترل کنی.

عشق يعني ... بخاطر اون بعضی وقتا دندون سر جیگر بذاری.Yowza

عشق يعني ... وقتی اون همه شماره تلفن های دیگه رو بندازه دور.

عشق يعني ... بهش بگی چقدر خوش قیافه است.

عشق يعني ... بدونی چه وقتایی میخواد تنها باشه.

عشق يعني ... بدونی که اون فراموش نکرده.Happy Birthday

عشق يعني ... بهش فرصت بدی که توضیح بده.Hmm 2

عشق يعني ... بعضی وقتا آرزو کنی که بچگی رو کنار بذاره.Tongue

عشق يعني ... به کارش افتخار کنی.

عشق يعني ... با گیم جدیدش بازی کنی

عشق يعني ... وقتی عصبانی میشه خونسردیتو حفظ کنی.Throw Computer

عشق يعني ... گاهی صورت زبرشو تحمل کنی.Big Hug

عشق يعني ... به بقیه مردا توجه نکنی.

 

عشق يعني ... ترجیح بدی بجنگی تا اونو از دست بدی.Karate Chop

عشق يعني ... قبول کنی که نمی تونی اونو عوض کنی.Kick Me

عشق يعني ... بهش بگی سر طاس قشنگه.On The Cheek

عشق يعني ... دست پختشو بخوری و وانمود کنی خوشت میاد.

عشق يعني ... به هاله بالا سرش نگاه کنی نه به شاخاش!Bouquet

عشق يعني ...

عشق يعني...




پ.ن. این اسمایلی ها رو تازه کشف کردم!! فکر کردم خوشگل تر میشه، شده؟!


خاطره  |   شنبه 6 مرداد1386  |   13:17 عشق یعنی...

اولا: امروز روز پدره... پس اين روز قشنگ رو به همه پدر هاي خوب... مخصوصا پدر خودم كه خيلي دوستش دارم (و هميشه صبر و حوصله شو در مقابل بچه ها تحسين كردم) تبريك ميگم.

دوما: يه تبريك ويژه به آقا فرشيد گل و يه عذر خواهي رسمي بابت اين كه نتونستم تو بازي قشنگش شركت كنم...

 

 

 

 

سوما...

گمونم حدود 8 يا 10 سال  پيش بود... يه آدامسايي ميخريديم به اسم   ... lov is

كه توش يه دختر و پسر بامزه بودن كه بهمون نشون ميدادن كه جاي عشق تو روزمره گي هامون كجاست ... .  حالا من يه كتابي دستمه كه سال 82 چاپ شده، به همين اسم و با همون شخصيت ها... .

تو مقدمه كتاب نوشته: "عشق  يعني ... " را ساده ترين و در عين حال زيباترين، دقيق ترين، صادقانه ترين و آموزنده ترين تعريف عشق در جهان دانسته اند. "عشق يعني..." به صورت يادداشتهاي عاشقانه بين كيم كازالي و نامزدش روبرتو آغاز شد و بعد از ازدواجشان هم ادامه پيدا كرد. به خاطر كمرويي، كيم كاريكاتورهايي را كه از خودشان ميكشيد، به همراه يادداشتهاي كوتاهي كه زير آنها مينوشت، زير بالش يا توي جيب روبرتو ميگذاشت. روبرتو هم تمام آنها رو نگه ميداشت... ."

 

و من، دلم خواست يه چند تايي شو براي شما هم بنويسم كه با من تو لذت دوباره خوندنش شريك بشيد  و شايد هم يه كم به فكر فروبريد و بدونيد كه عشق اون چيزي كه فلاسفه ميگن و شاعرا تفسير ميكنن نيست. همين نزديكي هاست... لازم نيست آدم كادوهاي گرونقيمت بخره و جمله هاي آن چناني بگه. عشق همين نزديكي هاست... .

 

عشق يعني... از سر كار يه راست بري خونه.

عشق يعني ... سر راه كه ميري خونه، براش گل بگيري.

عشق يعني ... در موفقيت هم شريك بودن.

عشق يعني ... بوي عطرش از خاطرت نره.

عشق يعني ...هميشه براي زنگ زدن به هم وقت پيدا كنيد.

عشق يعني ... براي هم ارزش قائل شدن.

عشق يعني ... وقتي با هم مشكل پيدا ميكنيد، به حرفاي هم خوب گوش كنيد.

عشق يعني ... يادت نره كه هركسي بايد بتونه عقيده شو بگه.

عشق يعني ...خوبي هاشو دركنار بدي هاش ببيني.

عشق يعني ... وقتي كه اون يه غذاي مخصوص درست ميكنه.

عشق يعني ... وقتي اون با بردنت به  يه سفر غير منتظره سورپريزت ميكنه.

عشق يعني ... تمام توجهت به اون باشه.

عشق يعني ... وقتي از عنكبوت! ترسيده به دادش برسي.

عشق يعني .... تو پرداخت صورتحساب كمكش كني.

عشق يعني ... كارايي كه براي اون چندش آوره (مثل ماهي پاك كردن!) تو انجام بدي.

عشق يعني ... وقتي باهاش قرار داري، حسابي به خودت برسي.

عشق يعني ... بعضي وقتا دل همديگه رو شكستن.

عشق يعني ... چيزي كه كمك ميكنه تا دلشكسته  رو دوباره درمون كني.

عشق يعني ... با هم موسيقي رمانتيك گوش دادن.

عشق يعني ... از اينترنت بيرون آومدن، كامپيوتر و تلوزيونو خاموش كردن و با هم به گردش رفتن.

عشق يعني ... بضي وقتا بيحوصله شدن.

عشق يعني ... روي هم اسماي قشنگ گذاشتن.

عشق يعني ... با هم تو كاراي خير شريك شدن.

عشق يعني ... از هيكلش تعريف كني.

عشق يعني ... وقتي كه تو دنيا هيچي جز خودتون دوتا اهميتي نداشته باشه.

عشق يعني ... بيشتر چتر رو رو سر اون بگيري تا موهاش خراب نشه.

عشق يعني ... وقتي شب مهتاب برات شعر ميخونه.

عشق يعني ...حرفشو باور كني.

عشق يعني ...عطر قهوه اي كه اون صبح زود دم كرده.

عشق يعني ... بذاري جايي هم براي خلوت كردن داشته باشه.

عشق يعني ...جشن سال نو رو با مراسم سنتي تو خونه برگزار كردن.

عشق يعني ...

عشق يعني ...


خاطره  |   جمعه 15 تیر1386  |   12:29 برام بنویسید!
۱ـ این که: روز مادر و روز زن مبارک. تبریک ویژه به همه هم جنس های نازنین خودم.

۲ـ این که: آرزو می کنم خداوند به من صبر و درایتی بده که برای عسلی مادر خوبی باشم. پدرش دیروز به من یه اس ام اس داده بود و تبریک گفته بود و نوشته بود که مطمئنه که عسل به داشتن مادری مثل من افتخار می کنه! نمی دونم واقعا به این جمله اعتقاد داشته که نوشته یا... اصلا چرا نوشته... .اما به فکر افتادم که کاش خدا منو راهنمایی کنه تا یه روزی خود عسلی اینو به من بگه و من دوست و همراه و مادر خوبی براش باشم. شما هم برای هردو تامون دعا کنید.

 

۳ـ بعض آدما هستن که اصلا کتاب نمیخونن!

بعضی آدما هستن که یه کمی کتاب میخونن، اونم کتاب های درسی و کمک درسی و البته اغلب به اجبار و ضرورت تحصیل!

بعضی آدم ها هستن که گاهی مطالعه میکنن، مثلا اگه کسی رمان خیلی خوبی پیشنهاد کنه یا کتاب رموز لاغری رو خونه کسی ببین! البته اغلب هیچ وقت کتابی رو خریداری نمیکنن! قرض میگیرن!

اما...

اما بعضی ها هستن که همیشه کتاب میخونن، همیشه یه کتاب هست که وقتی ازشون بپرسی،میگن در حال خوندنش هستن.

من از دسته آخرم. شاید بهتر باشه اسم خودمو بذارم خوره کتاب! یا مثلا شیفته کتاب! عشق من قدم زدن تو کتاب فروشی هاست و از اون بالاتر لذتیه که موقع خرید کتاب بهم دست میده. من کتاب های داستان (رمان یا داستان کوتاه) رو ترجیح میدم، اما کتاب های روانشناسی، شعر، نقد های سینمایی و بعضی فیلمنامه ها رو هم دوست دارم...البته چند سالی هم هست که کتاب های سیاسی یه جورایی وارد سبد خریدم شده که بعضی هاشو واقعا دوست دارم... کتاب طنز رو هم میپسندم ولی مثل کتاب های شعر، مدت هاست که از خریدشون سر خورده میشم و کمتر ریسک میکنم... .

وقتی نمایشگاه کتاب برگزار می شه، دیگه روزهای طلایی من می رسه... .می تونم هر چیزی رو از هر ناشری که بخوام اونجا ببینم... قدم زدن تو نمایشگاه ، ورق زدن کتاب ها، دیدن نویسنده های ایرانی مورد علاقه ام... .

وتازه اوج کیفش وقتیه که از نمایشگاه با یه عالمه خرید میام خونه و ساعت ها می شینم و خرید هامو ورانداز می کنم. خب همش که لذت نیست... یه چیز دردناک هست که گاهی همه چیز رو تحت الشعاع قرار میده. خب حدس بزنید اون چیه؟!

عدم نقدینگی! بذارید بیشتر توضیح بدم: اون موقعی رو می گم که کتاب رو می بینم، ورقش می زنم و خوشم میاد و می خوام بخرمش و ... قیمتشو که می بینم، مجبورم بذارمش سر جاش! این همون قسمت ناراحت کننده و دردناکشه! که اصلا هم شوخی بردار نیست!

خب! حالا می خوام بهتون بگم چه کتاب های رو خوندم که خیلی لذت بردم و دوست دارم برام شما هم بهم بگید چه کتابی خیلی بهتون چسبیده، اسمشو و اسم نویسنده و البته اینکه چرا خوشتون اومده...

من چند سال پیش کتاب ابریشم رو خوندم. عالی بود. حیف که ندارمش و اسم نویسنده شو نمیدونم، اما یه کتاب عاشقانه ی آروم بود، بدون پیچ و تاب و تعلیق خاصی... ولی اونقدر نرم و قشنگ به دلم نشست که وقتی تموم شد، بستمش، بغلش کردم و ساعت ها و حتی روزها بهش فکر می کردم.

چنین گذشت بر من، ناتالیا گینزبورگ. این یکی رو هم خیلی دوست دارم، شاید یه جورایی با شخصیتش همذات پنداری می کردم، هرچی که بود هنوز هر بار که بازش می کنم از هر کجا، می تونم تا آخر بخونمش. البته کتاب های دیگری هم ازش خوندم و اغلب شون رو دوستدارم.

زندگی در پیش رو، رومن گاری. از اول تا آخرش لذت بردم. یه طنز سیاه. می خندیدم و در عین حال دلم آتیش می گرفت...دوست داشتم قهرمان داستانشو نجات بدم... .

مترجم دردها، (مجموعه داستان)جومپا لاهیری. یه نویسنده هندی که هم نام رو هم ازش خوندم و به اندازه داستان های کوتاهش لذت بردم. و جالب اینجاست که عید از بابای عسلی یه مجموعه داستان هدیه گرفتم که یکی از نویسنده هاش اون بود ولی مجموعه ی بی نظیری بود... از*ریموند کارو*، *هاراکی موراکامی* و... به اسم  خوبی خدا . یه چیزی رو همین جا باید اعتراف کنم. بابای عسلی اصلا کتاب نمیخوند... یا کم میخوند...دست کم نسبت به شغلش، اما سلیقه اش تو انتخاب کتاب خوب حرف نداشت... هیچ وقت کتابی رو برای من نخرید که من ازش خوشم نیاد... و همیشه به خاطر این که افتخار بده و با من به نمایشگاه کتاب بیاد، کلی التماس میکردم... و خب اغلب بی نتیجه... بگذریم!

اما نویسنده های مورد علاقه ام، این بخش رو اضافه کردم چون نمیشد یه کتاب ازشون اسم ببرم.

گراهام گرین

با ضیافت شناختمش و عاشقش شدم. بعد پایایان یک پیوند، آمریکایی آرام، بعد ناخدا و دشمن، عالیجناب کیشوت... گمونم همه کتاب هاشو خونده باشم و... آخرش صخره برایتون، چه قدر غریب، چه قدر قشنگ. باید کتاب هاشو بخونید!

میلان کوندرا

تقریبا همه کارهاشو دارم و خوندم، بعضی هاشو کمتر دوست دارم اما عاشق *والس خداحافظی* هستم و اشاره های ظریف و قشنگش به روابط زن و مرد های داستان.

مصطفی مستور

بعضی کارهاشو خیلی دوست دارم. خصوصا داستان های کوتاهشو... . استخوان های خوک در دستهای جذامی، رو از همه بیشتر.

پائولو کوئیلو

چیز جالبی که راجع به این نویسنده وجود داره، اینه که چون کتاب هاش بسیار پرفروش و پرطرفدار بوده، منتقدین اغلب روی خوش بهش نشون نمیدن!! من تصادفا حدود هفت یا هشت سال پیش با کتاب هاش آشنا شدم و * کوه پنجم * اولین کتابی بود که ازش خوندنم، یادمه تو نمایشگاه بودم با دوستم، و غرفه دار،  شدیدا اصرار می کرد که نویسنده ی خوبیه (اونموقع هنوز تا این حد شناخته شده نبود) و من و دوستم که به خاطر قیمت کتاب مردد بودیم، به حرفاش گوش دادیم و کتاب رو نخریدیم... اما قبل از ترک نمایشگاه، هر دو به این نتیجه رسیدیم که فروشنده ما رو افسون کرده و باید بریم اون کتاب رو بخریم!!

و چقدر قشنگ بود... راجع به پیامبری به اسم ایلیا بود، دغدغه هاش و تردیدهاش. و خب بعدش من فهمیدم که باید کتاب های این نویسنده رو خرید. از همه شون یه جورایی لذت بردم، اما... این آخری... یازده دقیقه نمی دونید چقدر بهم چسبید. البته بلافاصله ممنوع الچاپ شد. داستان زندگی دختریه که در عین آزادی و اختیار، تصمیم می گیره فاحشه بشه. گفتن، دلیل ممنوعیتش این بوده که این شغل رو اصلا نکوهش نکرده و شاید حتی تبلیغ!! اما من از خوندنش لذت بردم و عقیده دارم که کسی که زمینه شو داشته باشه شاید یه کتاب بتونه منحرفش کنه...شاید! هرچی که بود... این کتاب تا صفحات آخر اصلا قابل پیش بینی نیست و شوکی که آخر داستان داره اوج لذته.

می خوام با یه جمله از نویسنده محبوبم حرفامو تموم کنم. گراهام گرین خیلی عزیز می گه:

*آدم فاسد نمی شه، مگر اینکه فساد پذیر باشه*

و من همیشه تو مراحل سخت زندگی فکر کردم که چقدر این حرف درسته... . همیشه می شه مقاومت کرد. به شرطی که بخوای. به شرطی که فساد پذیر نباشی!