تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   یکشنبه 26 خرداد1387  |   23:47 یک تیر و چند بازی!!
به دو بازی وبلاگی دعوت شده ام که میخواهم هر دویشان را در یک پست جا بدهم.

۱- پوشه از البته قشنگ است!! دعوتم کرده است به بازی که اگر دوباره متولد شوید چگونه زندگی خواهید کرد؟!

این بازیه اول خیلی مرا به فکر وا داشت و اینهمه تاخیر هم دقیقا به خاطر همین بود که هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. فکر میکردم که برگردم به کودکی، نوجوانی و بعد جوانی. کدام کارها را میکردم و کدام ها را نه... خب اگر من در همان موقعیت ها بودم با همان سابقه ذهنی، معلوم است که باز هم همان کارها را میکردم... رد خور ندارد! تصادفا من انسان منفعلی بودم در گذشته ام و این شاید بیش از هرچیز اذیتم میکند. به همین خاطر مطمئنم که در آن شرایط و آن محیط من بازهم بازنده تقدیر بودم و بس! و اگر تنها یک چیز را میتوانستم تغییر بدهم، آن یک چیز "همان " است که سال هاست آرزو میکنم و نشده... (بماند بین خودم و خدا)

 

۲- حسن شیر علی هم بازی ساز دوم است. گفته ده تا از دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هایتان را بنویسید:

 

دوست دارم:

۱ـ اون لحظه ای رو دوست دارم که چند ساعتی عسلی رو ندیدم و مثلا میرم مهد دنبالش... ذوق میکنه و میپره بغلم... هردوتامون دلتنگ شدیم و یه بغلِ سفت!

۲ـ خونه تکونی رو دوست  دارم وقتی تموم خونه برق میزنه و میشینی و میگی: به به!!

۳ـ مشهد باشم و نیمه های یه شب برفی باشه و برم زیارت. تو صحن جز صدای پای خودم و چند نفری چیزی نشنوم و چشمم به گلدسته ها باشه... و برف بباره...

۴ـ خرید کردن رو دوست دارم وقتی تو جیبم یه پول قلنبه باشه، هی خرید کنم...

۵ـ حموم کردن رو دوست دارم. اون وقتایی که فرصت کافی دارم و فقط زیر دوش آب وایسم و با همه بدنم گذر  آب رو لمس کنم.

۶ـ شروع به خوندن کتاب بکنم و نتونم بذارمش زمین و هی همه کارها رو به خاطر لذت اون عقب بندازم.

۷ـ شیشلیک شاندیز رو دوست دارم......................به به!

۸ـ دوست دارم عکس های خانوادگی رو هرازگاهی نگاه کنم. مخصوصا عکس هایی که بدون یک دو سه گرفته شده و پر از خنده های راستکیه. نه اون لبخند سفارشیه لحظه آخر.

۹ـ بوی خوب رو دوست دارم! خوره عطر و اسپری ام و هی باز میخرم و هی یه رنگ دیگه ... یه مارک دیگه. اما هنوز بوی  ECLAT رو بیشتر از همه دوست دارم.

۱۰ـ عصر روزهای تابستون از جلوی بعضی خونه ها رد میشم که دارن حیاطشونو میشورن، دوست دارم یه گوشه وایسم و فقط بو بکشم... بوی بچگی هام و ظهر تابستون و آب بازی تو حوض خونه قدیمی مون...

 

دوست ندارم:

۱ـ تو تابستون و اوج گرما مجبور باشم برم بیرون و پیاده روی هم بکنم!

۲ـ وقتی شنا میکنم رگ پام بگیره و با درد و بدبختی از آب بیام بیرون.

۳ـ مهمون ناخونده برام بیاد. حتی نیم ساعت قبل... دوست دارم خبر داشته باشم...

۴ـ با کسی تلفنی حرف بزنم و با سر و صدا و ملچ ملوچ و خرپ خرپ چیزی بخوره!

۵ـ جنسی رو بخوام به فروشنده پس بدم یا عوض کنم، از بگو مگو و متقاعد کردن فروشنده بیزام و در عین حال نمیتونم از حق خودم هم صرفنظر کنم!

۶ـ تو مهمونی، وقتی غذا میخورم یکی گیر بده و زل بزنه بهم!

۷ـ دوست ندارم عینکم رو دماغم جا بندازه!

۸ـ از بوی ماهی بدم میاد.

۹ـ از آمپول و دندون پزشکی بدم میاد... هرچقدر هم میخوام به خودم قوت قلب بدم نمیشه!

۱۰ـ از اسباب کشی بدم میاد. اصلا متنفرم!!

 

 

پ.ن: فردا صبح میرم دندونپزشکی گزارشش باشه پست بعدی. (دروغ چرا واسه مهمونی انداختمش عقب!) امتحانم خوب شد. عیبش این بود که قبول بشم که میشم! باید عملی هم بگذرونم! (مارو بگو گفتیم آخریشه و خلاص!) صاحبخونه هم خوبه سلام داره! میگه تشریف داشته باشید، کی بهتر از شما! فقط پول رو دو برابر کنید!

 

 

 بعدن نوشت: حضوری و غیر حضوری... خوصوصی و غیر خصوصی کلی از دوستان گله کردن که چرا کسی رو به بازی دعوت نکردم حتی بعضی ها گفتن که قانون بازی های وبلاگی رو نقض کردم و این حرفها...

چشم! من خانم ها:

مهتاب با وب جدیدش

لیتیوم جان

شهلا جون

کتایون عزیز

نسیم دوست تازه ام

گلپر جون

مهدیس ِ گل

رو دعوت میکنم...

حالا چرا آقایون نه... همینه که هست!

 

بعدن تر نوشت: خب راستش یادم رفت بگم... هرکدوم رو دوست داشتید شرکت کنید... بازی اول یا دوم... مهم حس شماست که بیان کدوم یکی از این حالت ها رو میطلبه...

 

 

 


خاطره  |   سه شنبه 3 اردیبهشت1387  |   11:58 آرزوهای محال...
این بار هم به دعوت یه دوست، پوشه عزیز یه بازی دیگه رو شروع میکنم.:

گفتن ۴ تا آرزوی محال بگو...گمونم این ساده ترینشه... اونقدر آرزوی محال دارم و میدونم بهشون نمیرسم که هی دارم فکر میکنم کدومشو بنویسم!!

۱ـ یه روزی  برسه که دیگه قتل و آدمکشی... جنگ و آزار وجود نداشته باشه... 

۲ـ همه بچه های دنیا تو شادی و امنیت و سلامتی زندگی کنن... 

۳- همه اونایی که دغدغه داشتن سرپناه رو دارن صاحب یه خونه بشن... 

۴ـ کسایی که همدیگه رو دوست دارن به هم خیانت نکنن... 

... 

۵ـ یه روز که من دراز کشیدم و سعی میکنم بخوابم و عسلی بیداره؛ هی نپره روی من! و ۱۰ دقیقه فقط ده دقیقه بزاره من چشمامو ببندم!! 

۶ـ عسلی بیدار باشه و بزاره یه روز من قده یه ساعت در منزل درس بخونم! 

۷ـ یه روزی بشه که من چند دقیقه از عسلی دور باشم و دلم براش شور نزنه! 

...

البته خب... اینا آرزوهای محاله.

 

پ.ن۱ـ من این بار کسی رو به این بازی دعوت نمیکنم... اگه کسی خودش دوست داشت شرکت کنه،خبر بده اینجا لینک بدم که بریم بخونیم!

پ.ن۲ـ در راستای آموزش زبان انگلیسی در مهد کودک به زلزله ی مهتاب... دخمل ما هم گیر داده که منم یاد بگیرم و گاهی در طول روز مجبورم هزار تا شی رو به زبان خارجه ترجمه کنم! (نیست خیلی هم زبانم خوبه!)

دیروز من مشغول شستن ظروف بودم که عسلی اومد پیشم و خب از برق چشماش معلوم بود که خبریه:

عسلی: مامان به اینگیلیشی میشه مامی؟!

من: آره! (خب! پس توقع دارید همه نکات گرامری و اینا رو کامل توضیح بدم؟!)

عسلی: بابا چی میشه؟

من: ددی! (خدا رحم کنه!)

عسلی: نه میشه بابی!

من: نه دخترم! میشه ددی ...

عسلی: پس یعنی فقط خاله مهتاب میتونه به اینگیلیشی بگه بابی!!

من: ها!!

و کاشف به عمل اومد که مهتاب جون به همسرشون که بابک جون باشن میگن بابی!! و عسلی ما فکر کرده که خاله مهتاب به اینگیلیشی!! داره بابای هستی رو صدا میکنه!!

 

 

 بعدن نوشت: مدال طلا رو که دادیم به بهنام خان!!... آرزوهای محال بهنام رو اینجا بخونید...

بعدن تر نوشت: از قرار یه دوست دیگه هم اعلام آمادگی کرده و گفته آرزو های محال دارن از سرو کولش بالا میرن! آرزوهای محال حسن شیر علی رو هم اینجا بخونید!

 


خاطره  |   شنبه 31 فروردین1387  |   19:41 وبلاگ بازی یا بازی وبلاگی به دعوت بهنام
 از طرف بهنام عزیز به یه بازی دعوت شدم.

خب... گفتن یه ضرب المثل بگو بعدشم یه خاطره راجع به ضرب المثلت بگو!! (یا یه چیزی تو این مایه ها!)

یه ضرب المثل آفریقایی یا آسیایی یا نمیدونم یه جایی هست که میگه: " اگه میخوای بچه ات با حرفای قلمبه  سلمبه غافلگیرت نکنه ،  نذار کارتون ببینه!

 

اما خاطره:
امروز داشتیم با هم از خرید برمیگشتیم، از جایی رد شدیم که پی کنده بودن برای ساختمون سازی! سمت راست من عسلی و سمت چپم دره!! عسلی یه نگاهی کرد و گفت: اگه ممنکنه، اونجا یه چاله است بیافتی توش! اونوقت چیکال کنیم؟! بذار من بیام اونطلف مباظبت باشم!

 

یه بار هم داشتم جارو برقی رو جمع میکردم و تازه از تمییز کردن خونه فارغ شده بودم که ذراتی از کیکش ریخت رو زمین. خودش داد زد و گفت: از دست من! به نظلت فک میکنی من تنبیل  بشم؟!! (گمونم منظورش تنبیه بوده)

 

و دیروز وقتی دعواش کردم یه هو تو اوج عصبانیت داد زد: بیگناه!!! دست خودم نبود زدم زیر خنده. اونم متعجب و متفکرانه گفت: مامان از تو کالتونم یاد گرفتم. بیا بریم ببینیم کدومشون بود! که فهمیدم نقشه است که براش کارتون بذارم!!

 

مهتاب براش از دبی یه قمقمه آورده که دو روز اول از خودش جداش نمیکرد و تقریبا هر یه ساعت میومد پیشم و میگفت:
_مامان؟ این اسمش فشفشه بود؟!
من: نه دخترم. قمقمه!
ساعتی بعد: مامان؟! این که ازش آب میخولم اسمش تلمبه بود؟!
من: نه گلم. قم. قمه!
ساعاتی بعد تر: مامان این صولتیه که تو گلدنمه! (این صورتیه که تو گردنمه!) اسمش ... اسمش... گفتی اسمش چی بود؟!

 


البته راسکولنیکف بزرگ میدونه که بهتر بود ضرب المثل از آب گل آلود ماهی گرفتن رو میذاشتم و خاطره اش هم همین میشد که برای تعریف کردن شیرین کاری های عسلی از این بازی سو استفاده کردم!!
خب حالا به رسم همیشه باید بعضی ها رو دعوت کنم... البته گفتید که 5 یا شش نفر ... من خاطره و خاطره رو دعوت میکنم.. نگید چرا چون دوست دارم. همینه که هست!!

 


پ.ن: دوستایی که وب ندارید و نمیتونم بهتون سر بزنم: دیوار خیلی عزیز. گلی دوست تازه... شبنم. مریم. سمیرا... اشکان و فرشید ... و یکی از اقوام شهلا خانوم گل..سال نو همگی مبارک...


خاطره  |   دوشنبه 6 اسفند1386  |   23:31 دیر اما با علاقه ...برای رویا... چهار ستاره مانده به صبح
میدانم که دیر در بازیت شرکت میکنم..اما میخواهم بدانی که یادم هست...

همانطور که "خدا اینجاست" را فراموش نکرده ام... و اگر راستش رابخواهی به خودم گفتم... شاید روزی... کتابش را با امضا کج و معوج و ناخواستنی ام به تو هدیه دادم... که از همه دوستان نادیده ام ... بیشتر دوستت دارم...

ناخوانده هایم زیادند... که حسرت خواندنشان را دارم... اما ناتمام گذاشته هایم...

میخواهم از کتابی شروع کنم که خودت هم در وصفش نوشته بودی... عاشق. عاشق مارگریت دوراس. چندین بار شروع کردم و سعی کردم بخوانمش اما دریغ از تحمل بیست صفحه...

پارسیان و من... نویسنده اش را در نمایشگاه دیدم کتاب را برای عسلی امضا کرد و خاطره خوبی برایم گذاشت... اما نتوانستم تمامش کنم...

اسرار دره جنی... و ...

و ...شرمگین از این آخری!!  صد سال تنهایی ... گابریل گارسیا مارکز!! میبینی کتاب هایی را نتوانسته ام تمام کنم که این روزها علاقه داشتن به نویسندگانشان همان نشانه روشنفکری و داناییست..

بیشتر ادامه نمیدهم که فکر میکنم اوضاع خرابتر میشود و چراغ فکرم هی خاموش و خاموش تر!!

و شاید روزی برایت همه شان را نام بردم و با هم خندیدیم... به سلیقه افتضاح من و ظاهر غلط انداز روشنفکرانه ام!!

 

 

پ.ن۱: دیشب فیلم No country For Old Men را دیدم... و امروز شنیدم که دیروز دو اسکار را از آن خود کرده است... انگار بعد از ۲۴ ساعت..هنوز بغضش با من است...حالا فکرش را بکنید که کمی قبل تر Atonement را هم دیده باشی و اشک و خشمی در دلت مانده باشد... از جنگ متنفرم... از جنگ متنفرم...

پ.ن۲: دلم بهار میخواهد... دلم طبیعت میخواهد... دلم هوای افتابی اما خنک اردیبهشت را میخواهد... دلم نمایشگاه کتاب اردیبهشت ماه را میخواهد... با عسلی... با آمینا... با سعیده...

پ.ن۳:گفتم سعیده... یادم افتاد... آخه آقای محترم رابطه ما برمیگردد به سال ۷۴ باورت میشود... برف... سرما... آفتاب ...گرما... برق... جوشکاری...ریخته گری... استاد... شیطنت... حراست...توبیخ... دانشگاه... پاسداران... کرج... دِرِک!! هنرا!! (دوتای آخر سریه! فقط خودمون میدونیم و بس)

معلومه که ولنتاینش ماله منه... حسود!