تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 5 تیر1387  |   12:4 خدا نگهدار...
وب جدیدم را افتتاح کردم... برای بعضی دوستان در کامنت توضیح دادم... اما خب تنبل که باشی و این همه دوست خوب داشته باشی ... یک راه آسان میماند:

از این پس مرا در جام جادویی بخوانید....

 

 

و دیگر اینکه دوستان گلم وب جدیدم را لینک کنید... 

و دیگر اینکه دعا کنید وب جدیدم فیلتر نشود ... خدا نصیب نکند... کدام قسمتش را؟! خب همین انتقال لینک ها به وب جدید... قاط زدم بسکه کپی پیس کردم و تازه نمیدانستم کدام را گذاشته ام کدام را نه...

پ.ن: اگر بار گران بودیم و رفتیم... اگر نا مهربان بودیم و... رفتیم... (آهنگین و البته سوزناک بخوانید... چرا ندارد مثلا داریم خداحافظی میکنیم!! گیرم من همین بغل باشم!!)

 

بعدن نوشت: برای دوستانی که آدرس دکتر مازیار را خواسته بودند: بالاتر از میدان پونک. نبش کوچه سوم. پلاک یک.

 


خاطره  |   چهارشنبه 29 خرداد1387  |   14:1 من در روزهایی که گذشت...
دندانپزشکی:

خب راستش مدتها بود که هروز به خودم سفارش میکردم امروز پرس و جو میکنم و دکتر خوبی را پیدا میکنم ولی همیشه موفق نمیشدم. تابلوی دکتر فرید مازیار را ۵ سال پیش دیده بودم و اولین بار که دیدمش دو تا چیز به سرعت برق و باد از ذهنم گذشت:

۱ـ یعنی چی؟! این چرا اینقدر جوونه؟!

۲ـ گمونم بهتر بود هنرپیشه میشد. دکتر که نباید اینقدر ...

به هر حال این دو تا موضوع بیشتر از اینکه جذابیت داشته باشد... باعث میشد ته دلم نگران بشوم. خب تصور من از دکتر خوب یک دکتر پیر یا دست کم میانسال عینکی است! نه یک دکتر جوان و خوشگل و البته بدون عینک!! ولی به خودم گفتم از روی ظاهر قضاوت نکن. و سعی کردم با اطمینان خاطر بنشینم روی آن صندلی ترسناک دندان پزشکی که از قرار نامش یونیت است!


جرم گیری که تمام شد نفس راحتی کشیدم... شنیده بودم اینکار دقیقا مثل رنگ کردن یک مدل  نقاشی است. هرچقدر دکتر دقت و حوصله بیشتری داشته باشد آسیب و درد هم کمتر است. هرچند لحظاتی درد هم داشت اما  فکر میکنم جرم گیری بیشتر از آن درد، حس بدی را ایجاد میکند... حس ساییده شدن جسم سختی به دندان. 

دکتر با دقت و حوصله برایم راجع به طریقه درست مسواک زدن توضیح داد و اینکه برای یکی از دندان هایم باید مجددا مراجعه کنم و خب حالا کمتر اضطراب دفعه ی بعد را دارم...

فقط قسمت اندوهناکش این است  که دهانشویه ای باید مصرف کنم که بی اندازه سوزاننده و بدمزه است! یک دقیقه! فکرش را بکنید، یک دقیقه هم باید در دهانم نگهش دارم! و تازه بعد از تلفن و کلی اصرار و التماس گفتند که فقط میتوانم با اندکی آب رقیقش کنم.

جابجایی:

احتمالا دو ماه آینده را در همین آپارتمان خواهم ماند. کمتر یا بیشتر شرایط طوری است که تا ماه شهریور باید با صاحبخانه کنار بیایم  و شاید بعد از آن به طور کلی منطقه سکونتم را هم عوض کنم. چرایش بماند تا آن موقع.

دیگر این که، این روزها که عسلی هم به مهد نمیرود، تا ۹ صبح میخوابم! بعد با هم کارتون میبینیم. عاشق "هورتون" شده ام با آن گرده اش. براساس داستان دکتر زیوس است. هی پا به پای عسلی کارتون پرنسس های دیزنی را میبینم که فوری عاشق میشوند و ازدواج میکنند و تا ابد خوشحال و خوشبخت! زندگی میکنند... و هی پا به پای عسلی غرق رویاهای شیرین کودکانه ای میشوم ...

که از یک رویا پا فراتر نمیگذارند و واقعیت نخواهند یافت...

 

پ.ن: فردا ۳۰ خرداد تولد خسرو معتضد است. تاریخ نگاری که به شدت به نوشته هایش علاقمندم... این روزها که در تلوزیون برنامه دارد هم، اغلب پای ثابت برنامه اش هستم. سوای سندیت تاریخی و ذهن پویا و حافظه ی عجیب و غریبش... به خاطر نثر شیرینش هم دوستش دارم. ۱۱۷ کتاب نگاشته شده توسط وی باعث میشود که برایش احترام خاصی قائل شوم. اینجا را که نمیبیند اما تولدش مبارک!

 

 

 

بعدن نوشت: خیلی ذوق زده ام... چون این آقای خسرو معتضد هر بدی که داشته باشد بزرگترین حسنش این است که باعث شده برای اولین بار کامنت هایی برخلاف تعارفات معمول داشته باشم! دوستان ممنون برای ابراز نظرات واقعی تان... ببخشید و شرمنده ندارد... من نظرم را گفتم و شما هم...  شاید بد نباشد اضافه کنم که جهت گیری فعلی این آقا و با باد رقصیدنش!! از لطف کتب تاریخی که دست کم آنهایی که من دیدم سندیت هم دارد کم نمیکند... یا من اینگونه گمان میکنم که میتوان اثر را بدون خالق هم نقد کرد...


خاطره  |   یکشنبه 19 خرداد1387  |   11:40 پناه میبرم به او از دستان سرد و شبهای بی ستاره...
۱- پس فردا امتحان دارم... آخریشه و دیگه خلاص!

۲- باید آخر ماه خونه رو تحویل بدم!! خنده داره! نه گریه داره!! میدونید اجاره ها چقدر شده؟ میدونید؟ ده میلیون تومن اضافه شده! نرخ مواد غذایی رو دیدید؟ میدونید همه چی دوبرابر شده؟ و بعضی چیزا بیشتر از دو برابر؟ بعد میره زر میزنه معضل اقتصادی جهان رو حل کنه! (زیر ۱۸ سال گوشاشونو بگیرن: بر خودت و پدرت لعنت... گند زدی به همه چی...  میدونید کی رو میگم!) آره عصبانیم ... همینه که هست!

 

۳- فرشید عزیز نوشته:

خانواده نادر ابراهیمی با انتشار بیانیه‌ای برنامه‌های تشییع پیكر و مراسم یادبود وی را اعلام كرد.
در این بیانیه كه با عنوان « دریغا تهی از تو ایران زمین » منتشر شده آمده است:

استاد نادر ابراهیمی، بزرگ فرهنگ‌مند عرصه ادب و هنر، وطن پیمای وطن‌شناس، آخرین سفر خویش را آغاز كرد. به احترام خواسته‌اش، بی اشك و آه از این جدایی گذرا، گردهم می‌آییم تا بدرودش گوییم.
بر اساس این بیانیه مراسم تشییع جنازه پیكر این نویسنده روز دوشنبه ساعت ۹ صبح در مقابل خانه‌ هنرمندان ایران به سمت بهشت زهرا انجام می‌شود.
همچنین مراسم یادبود وی نیز روز چهارشنبه ۲۲ خرداد از ساعت ۱۶:۴۵ دقیقه در مسجدالرضا واقع در خیابان خرمشهر، خیابان عشق‌یار، میدان نیلوفر برگزار می‌شود.

 

۴- چهارشنبه باید برم دندون پزشکی، چقدر پول باید بدم و بیچاره بشم یه طرف... جرم گیری درد داره؟!

 

۵-  همچنان التماس دعا دارم ... برای خودم و بیشتر از خودم برای ... آن دیگری...

 

۶- یه کم سرم خلوت بشه میام به همه سر میزنم... شما ببخشید...


خاطره  |   یکشنبه 5 خرداد1387  |   13:37 پستی از دل طبیعت...

 

من اینجا هستم!

 

نمیدانم شما هم به چشم کردن اعتقاد دارید یا نه... من راستش را بگویم آنقدری اعتقاد ندارم... اما دوستانم مثلا آمینا به شدت معتقد است که اشتباه میکنم و مدام گوشزد میکند که به خاطر عسلی سنگ نمک گوشه ای از خانه بگذارم و فیروزه برایش بخرم و ...

وقتی عسلی مریض شد... صبح آن روز این جوری برده بودمش بیرون! و موقع خرید هرکس میدیدش قربان صدقه اش میرفت...   شب که بیخود آنطوری شد و کلی اذیت شد و مرا هم کشت ! مدام فکر میکردم که در اولین فرصت کارهایی که آمینا گفته انجام میدهم...

اما هنوز فرصت نشده چون صبح چهارشنبه بعد از امتحان، بلافاصله آمدیم شمال...

آخ گفتم امتحان! گند زدم به همین راحتی!! و تنها حسنش این بود که همه دسته جمعی گند زدیم!! ماجرا از این قرار بود که با توجه به حجم سوالات یک ساعت زمانی که داده بودند واقعا کم بود... وقتی پاسخ نامه ها را جمع میکردند تقریبا همه داد و بیداد میکردند و یک جورهایی به زور متوسل شدند... متسقیم رفتیم دفتر مرکزی پیش رییس! خب طبیعیست که نزدیک بود درگیر شویم و کار به جاهای باریک کشیده شود... حالا فکرش را بکنید تو اون بل بشو یه آقایی (خب مردا اینطورین!) اصلا اشتباه اومده بود سر جلسه!! آخه بگو حواست کجاست!؟

خلاصه اونجا بیرونمون کردن و ما هم افتان و خیزان رفتیم آموزشگاه و باز اعتراض و داد و بیداد و این دفعه گفتن چشم... رسیدگی میکنیم و ... (گول مالیدن سر مونو و اینا!)

خب چون روحیه امون خراب شده بود، بعدش با چند تایی از بچه ها رفتیم گردش!! البته من چون استرس مسافرت رو داشتم یه ساعت بیشتر باهاشون نچرخیدم اونم به خاطر اینکه بابا و مامان هر دو تا شون متولد اردیبهشت هستن کادوی تولدشون رو خریدم و خداحافظی و پریدم تو ماشین و مثل بچه آدم یه راست تا خونه...

بعدش تا من چمدونو ببندم و یخچال رو خالی کنم و خونه رو تمییز کنم... بابای عسلی هم عسلی جون رو آورد و حوالی شش با بچه ها تو آزادی قرار گذاشتیم و یازده و نیم بود که رسیدیم...

هوا عالیه... همه چی خوبه... بیخیال امتحان و گندی که زدم!!  عسلی خوبه ...

و ناگهان صاحب خانه زنگ میزنه ... ببخشیدا چون آخر این ماه قراردادمون تموم میشه... تشریف بیارید صحبت کنیم! خدا میدونه که چقدر خورد تو ذوقم! میبینید نمیشه آدم از واقعیت زندگی فرار کنه... تو اوج لذت هم که باشی یه دلمشغولی کافیه که همه چیز رو بریزه به هم...

کلی عکس اینجا گذاشتم از جاهایی که رفتم... دوست داشتید سری بزنید...  

 

کفشدوزک. قبل از شکستن!

اما جونم براتون بگه از این عسلی:

رفته بودیم یه جای خیلی باصفا که هیچ صدایی نمیاد جز صدای قشنگ طبیعت و تا چشم کار میکنه چمن زاره و اینور کوه و انور جنگل! تو چمن زارش پر از کفشدوزک بود. عسلی هم دوق کرده بود و بر عکس بچه برادرم که از ترس نزدیکشون نمیشد، یکیشونو گرفته بود تو دستش و من دیدم یه کاج هم تو اون یکی دستشه و میگه: گشنشه میخوام بهش غذا بدم!!

تازه داشتم از طبیعت لذت میبردم که دیدم ناراحت بدو بدو اومد پیشم:

- مامان! شکست!... من نشکوندمش ها! خودش شکست... ببین!

و من دیدم که کفشدوزک بیچاره بالهاشو باز کرده که بپره. عسلی جان هم سفت گرفتتش که نپره!!

این تصویر بالا هم مال یکی از همون کفشدوزک های طفلکیه!

 

 

پ.ن۱:حرف آخر اینکه خونه مامان اینا دوبلکسه... دقیقا بخوام بگم 18 تا پله داره به اتاق خواب هاش و اغلب یا گوشی  من پایینه خودم بالام! یا گوشی بالاست خودم پایینم! اگه جواب ندادم به خاطر اینه! ببخشید... حالا نمیدانم چطور  عذرخواهی کنم... بابت نگرانی که نا خواسته برای دوستان گلم ایجاد کرده ام... به همین خاطر رسما میخواهم تشکر کنم بابت مهربانی هایتان... به خاطر اس ام اس ها... کامنت ها و البته میس کال هایی که جوابشان فقط شرمندگیست...

پ.ن۲: شهلای عزیز عکس های قشنگتون رو به مامان اینا نشون دادم و کلی ذوق کردن و سلام رسوندن... زیاد و گرم...

بعدن نوشت: بازم واسه شهلای عزیز، وبلاگ تون مبارک! مسریه دیگه! 

 


خاطره  |   شنبه 21 اردیبهشت1387  |   18:50 وبلاگ مینویسم، پس هستم!
یک سال پیش در چنین روزی من وبلاگم رو افتتاح کردم...  خیلی روی اسم و آدرسش مکث نکردم. آدرس رو مهتاب پیشنهاد داد و اسمش رو خودم... 
فکر کردم که میخوام یه دفترچه خاطرات داشته باشم... یه جایی پر از حرفای نگفته و دل مشغولی های مدام..
فکر کردم اولین جمله ای رو که  تو صفحه ی اولش مینویسم چیه؟
و اون جمله شد اسم وبلاگم....
بعد ها خیلی ها آمدند و به اسم وبلاگم اعتراض کردن... یا آدرسش ... اما به هیچ کدوم دست نزدم ...

یادمه همون روز اول به چند تا وبلاگ سر زدم. رفتم تو وبلاگ های بروز شده و  روی اسم هایی که جالب و پر محتوا به نظر میرسید، کلیک کردم... از اون کلیک ها چند تا رو خوب یادمه چون همیشگی شدن...

گویی مرا برای وداع آفریده اند...  فرشید عزیز، که حالا شده از وبلاگ هایی که همیشه میرم. کامنت هاش همیشه برام جذابه و پر از لطف. این اولین کامنتشه:

"مرسی که به من سر زدید. در مورد نوشته ات بعدا مفصل صحبت میکنم و برای عسل نازنینت آرزوی موفقیت دارم..."

اولین شب آرامش... اقا محسن گل، گفتن نداره... بدجوری با این یکی افتادم تو مخمصه! ... الان هم هی میگم نوشته های در پیت منو بیخیال شید! میگن امکان نداره!

"...نميدونم اسمت چيه و از كجا اومدي ... خوشحالم كه باهات آشنا شدم .... براي شينيلي نظر داده بودي و اولین شب آرامش و ...."

من یک پدیده ام...  حامد عزیز، یادمه، رفتم و براش کامنت گذاشتم که فقط کنجکاو شدم ببینم این خودشیفته کیه! و خب خودشیفتگی آدم ها تا وقتی ما تو تیررسشون نباشیم، جالبه! این شوخی بود. چون اولین کامنتش منو مجاب کرد:

"هر آدمی در نوعش یک پدیده اس و این ربطی به خودشیفتگی نداره..."

خط فاصله... فرناز جان، یه کمی بفهمی نفهمی سالی یه دفعه سر میزنه!! اما بلاخره سر میزنه و من هم!!

هنوز مزه اولین کامنتش زیر دندونمه!

" ...زندگی فقط دیروز نیست و با فردا هم تموم نمیشه پس باامید به خدایت امروزتو به زیبایی شروع کن تا به فرداهای قشنگ برسی و دیروز رو  به کمک دخترت تلخیهاشو از یاد ببری..."


نمیدونم اگه یه سال پیش وبلاگ نویس نمیشدم و تو این محیط مجازی قرار نمیگرفتم چی میشد؟ الان دوستایی دارم که خیلی هاشونو دیدم و خیلی هاشونو نه... برام مهم هستن و من برای اونا... نوشتن... آدم رو تخلیه میکنه و روانشناس ها میگن خیلی خوبه... اما من میگم وبلاگ نویسی خیلی دوستداشتنی تره... چون همزمان با تخلیه روانی...  راه کار هم میگیری و گاهی هم که فقط دلت یه کمی همدردی و دلداری میخواد... کامنت ها بهت کمک میکنن...
خوشحالم که وبلاگ دارم...
خوشحالم که دوستایی مثل شما دارم...


 

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست،

به شما ارزاني :

 

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : " هاي !

 بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

 

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

 

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... "

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

 

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

 

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

 

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

 

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ  ـ"... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

"دوستت دارم"  را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

 اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

 

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد ."

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

***

 

 

پ.ن۱: اون پست و یکسری پست های دیگه فعلا مسدودن تا نمیدانم چه وقت! سوال نفرمایید!
پ.ن۲: شعر دلاویزترین فریدون مشیری (که امیدوارم خدا روحش رو قرین آرامش و رحمت کنه) خودم تقدیم کردم به وبلاگ جانم!


خاطره  |   شنبه 14 اردیبهشت1387  |   19:35 نمایشگاه رفتن ما!
نگردید ما توش نیستیم!

خب...ما رفتیم نمایشگاه کتاب.
 صبح روز جمعه سیزدهم اردیبهشت ساعت یازده قرار گذاشتیم. با تعدادی از دوستان دیده و نادیده!!
برخلاف پیش بینی من که اولین جمعه بازگشایی نمایشگاه اونقدری شلوغ نیست! و درست مطابق پیش بینی سعیده! جای پارک گیر نیاوردیم. بعد از حدود چهل دقیقه انتظار در خیابان قنبر زاده، فکر میکنید کجا ماشین رو پارک کردیم؟ در کوچه پس کوچه های مفتح! و بعد تاکسی گرفتیم تا جلوی نمایشگاه!!
و بعد تازه شروع شد... چی؟ خب پیدا کردن کسایی که باهاشون قرار داشتیم... موبایل ها عملا تعطیل بود و بعد که همدیگه رو پیدا کردیم و مطمئن شدیم که اصلا نمیشه به تلفن های همراهمون! امیدی داشته باشیم، قرار گذاشتیم که در انتهای هر راهرو منتظر هم بمونیم و بعد... تازه شروع شد... چی؟ خرید کتاب !
ازدحام اونقدر آزار دهنده بود که به خاطر عسلی خیلی غرفه ها رو ندیده کنار میکشیدم. چون عده مون زیاد بود هر بار که خسته میشد (تقریبا از اول تا آخر خسته بود!) یکی بغلش میکرد. هرچند متاسفانه همیشه دوست داشت اون یه نفر من باشم. یه بار که ته یکی از راهرو ها منتظر بقیه بودیم، جلوی میز نیروی انتظامی ایستادیم و من عسلی رو گذاشتم پایین و وسایلم رو گذاشتم رو میز که روسری مو مرتب کنم. ماموره که انگار خیلی صبر کرده بود. با عصبانیت گفت: نمیخوایید روسری تونو سر کنید؟! گفتم: چرا خودم هم دارم سعی میکنم! میبیند که!
چند بار اومد تک زبونم بهش بگم بیا تو این بچه رو بغل کن و اینهمه ساک خرید هم بگیر دستت، یه روسری هم بنداز سرت. ببینم می افته یا نمی افته!
پارسال گمونم با آمینا بودم...(آره تو بودی؟ یا سعیده بود؟) یه گروه تلویزیونی خواستن با ما مصاحبه کنن بهشون گفتم: شوخیتون گرفته؟ پوشش من مناسب گزارش تلویزیونی نیست. گفتن خب پس با عسلی حرف بزنیم. و قرار شد ده دقیقه بعد برگردیم و ما هم دیگه برنگشتیم!!
این سومین نمایشگاه کتاب عسلی بود. تو دو تای دیگه هرکدوم چند تا کتاب براش خریدم که نویسنده هاشون به اسم خودش براش امضا کردن. اما امسال نشد...
وقت ناهار که شد. گفتیم بریم رو چمن های نزدیک محل قرار که باحال بود و اینا... و اومدیم بیرون دیدیم بارون اومده! رفتیم زیر پله ها یه جایی رو پیدا کردیم که برای دانشجوهای دانشگاه فردوسی زیرانداز انداخته بودن و ما هم به زور خودمون جا دادیم! حالا بگذریم که هی دانشجو ها تیکه می انداختن که چقدر تعدادمون زیاد شده! دانشجوی جدید اضافه شده و اینا... ما هم به روی مبارکمان نیاوردیم و نشستیم و جاتون خالی چی خوردیم؟! ساندویچ؟ نه... قورمه سبزی!!

رستوران هانی شعبه زده بود و غذا میداد... من و عسلی هم که برنجی!! طفلی سعیده که رژیم بود! برای اون جوجه گرفتیم که فقط جوجه بخوره ... خداییش اراده بیست! هرچی خواستیم وسوسه اش کنیم زیر بار نمیرفت!
این هم بخشی از سفره رنگین ما!!
فکرشو بکنید چهار زانو... قرمه سبزی ... عسلی هم با یه پسر بچه که اون ور تر نشسته بود کورس گذاشته بود و هی آتیش میسوزوند...
اینم عسلی که با نهایت مارمولکی سعی کرده با دست جلوی صورت اون بچه رو بگیره که مبادا تو عکس بیافته!!

غذا رو که خوردیم. رفتیم سالن کودک و برای عسلی یه فرفره مخصوص بچه غول ها !! خریدیم و چندین عدد کتاب و تقریبا همه موجودیم همونجا ته کشید. 
مثلا این کتاب پارچه ای (داستان شنل قرمزی) رو براش خریدم چهار هزار تومن! 

 یه سری هم به غرفه پدرش زدیم هرچند خودش نبود و اونا برای اینکه لابد پیش پدرش خودشیرینی کنن یه کتاب که تنها کتاب کودک انتشاراتشونه و عسلی شونصدتا ازش داره رو دادن به عسلی!!
و حوالی شش ما اومدیم به سمت خونه... یه تاکسی گرفیتم تا ماشین!! و بعد سعیده طفلکی با اون خستگی اومد ما رو رسوند و رفت...
وقتی برمیگشتم با سعیده به این نتیجه رسیدیم که کتاب ها خیلی خیلی خیلی گرون شده!! تقریبا هشت نه ساله که ما هر نمایشگاه کتاب با هم میریم خرید. و من یادمه همین سه چهار سال پیش یه بار که کلی خرید کرده بودم و ذوق زده اومدم خونه و حساب کتاب کردم حدود 19 هزار تومن شده بود!

دیروز گمونم من و سعیده روی هم نزدیک 60 هزارتومان خرید کردیم ... انگار نه انگار... تازه کتاب هارو میدیدم عوض ذوق زده شدن یه آهی  هم میکشیدم!!
حالا قیمت ها اونجوری... کیفیت ها افتضاح! یه کتاب به طور تصادفی اون هم به خاطر بی سرو ته  بودن اسمش ... کال سوسن نوشته خسرو معزی یا یه همچین چیزی! برداشتم و بازش کردم... صفحه 57 : ... ترو فرز گوشی رو گذاشت... و گوهر توی بحر شوی خود رفت!! جل الخالق! به قول آمینا توی چیه؟ شوی چیه؟ یا محاوره ایه یا ادبیه!!
خلاصه ذوق و نبوغ نوشتاری تراوش میکرد از بعضی کتب!!


این بود نمایشگاه کتاب سال 87.

نتیجه گیری اخلاقی:
1_ وقتی میخواهید به نمایشگاه کتاب بروید بهتر است ماشین نبرید!
2_ وقتی فرزندتان را میبرید یه راست بروید سالن کودکان و بعد یه راست منزل!
3_ تلفن همراهتان را فقط برای استفاده از ماشین حسابش و آنهم برای جمع و تفریق قیمت های نجومی کتاب ها همراه ببرید... تماسی حاصل نخواهد شد!

پ .ن: شیلا جونی برای شما دو تا هم خرید کردیم! فکر نکنی یادم رفت!

 

 

بعدن نوشت۱: امتحان دارم... این هفته و هفته های آتی! برام دعا کنید... شدیدا دچار کمبود اعتماد به نفس شدم... اصلا وقتی جزوه هامو باز میکنم انگار من سر این کلاس ها نبودم! استرس دارم!

 

بعدن نوشت۲: دوست عزیز قبل از کامنت گذاشتن در این وبلاگ یا حتی خوندن مطالب... یک لیوان آب خنک بنوشید... و یک نفس عمیق بکشید...

اصلا نمیفهمم اگه نوشته های من کسی رو ناراحت و عصبی میکنه چرا میاد وبلاگمو میخونه؟! ها؟! دل نوشته است... دوست دارم... همینه که هست!


خاطره  |   سه شنبه 27 فروردین1387  |   0:12 باز هم تولد!
 

آخه چه جور دوستی تولد عزیز ترین دوستشو یادش میره؟!

من چه جور دوستی هستم؟!

سعیده.........................

با تاخیر...

با شرمندگی ...

تولدت مبارک!

 

 

البته اگه دوست آدم سعیده باشه و بدونه که تو یکی دوماه گذشته چقدر درگیر بودی... معلومه که هی میگه عیب نداره... چهار روز که عددی نیست!

 

 

قصد داشتم یه پست ویژه بزنم... دیشب اونقدر حالم گرفته شد که دیگه دست و دلم به هیچ کاری نرفت...

امشب فکر کردم...یه گوشه ای از چیزهایی که میخواستم بنویسم رو همراه این چند خط بذارم تو وبلاگ. حس کردم لازمه...

وقتی دانشگاه قبول شدم، رشته مو دوست نداشتم. حتی نمیدونستم چی هست. شرکت کردم برای اینکه تهران بود و ثبت نام کردم چون قبول شدم!

ترم اول اصلا حدس هم نمیزدم که روزهای آینده گروهی را تشکیل خواهیم داد و آنهمه سر و صدا به پا خواهیم کرد! اونقدر گروه خوبی شدیم که عاشق رشته ام شدم!

یادته...بوفه دانشگاه نی نداشت. لیوان یه بار مصرف که هیچ. این شد که یاد گرفتیم با بطری نوشابه بخوریم. یادته اولش میرفت تو چشم و دماغمون؟! بعد شدیم یه پا...

و دوستی ما وقتی عمیق تر شد که مجبور شدیم برای گذارندن واحد های عملی به کرج سفر! کنیم... هفته ای سه بار و گاهی بیشتر... جوشکاری...برق و مدارات... ریخته گری... و فقط تو و من میدونیم که چقدر خاطره داریم و چند شبانه روز میتونیم با به یاد آوردنشون بخندیم ...

این عکس سه نفری ماست. تو کلاس جوشکاری. نفر اول از سمت راست منم... نفر وسط سعیده و اون یکی موناست.

خوشحالم که از اون گروه ۵-۶ نفره " تو" موندی...

ماهی رو هر وقت از آب بگیری میمیره! پس...

تولدت مبارک!

 

 

 

 

پ.ن۱: مامان ۱۷ فروردین یه عمل جراحی موفقیت آمیز داشت و شکر خدا الان حالش خیلی بهتره...نمیدونم چطور از دوستای گلم تشکر کنم که با کامنت های محبت آمیزتون دلگرمم کرده بودید... دوست داشتم تک تک اسم ببرم ولی در اینصورت باید اسم خیلی ها رو بگم...

 

پ.ن۲: گمونم بعضی از دوستان میدونن که من تو یه وبلاگ گروهی هم همکاری میکنم. چون علاوه بر همکارا صدای خواننده ها هم در اومده بود که چرا مطلب نمیذارم... پستی رو که دوست داشتم اینجا بذارم گذاشتم اونجا!! پس شما یه توک  پا بیایید اینجا!!


خاطره  |   شنبه 3 فروردین1387  |   11:13 تا اطلاع ثانوی وبلاگ تعطیل...
شنیدین سالی که نکوست از بهارش پیداست؟!

اینترنت ندارم....

حال ندارم...

حوصله ندارم...

اعصاب مصاب ندارم...

خلاصه نه میتونم پست بذارم نه میتونم به کسی سر بزنم... یه جورایی باید برم ترک اعتیاد و اینا!! مثل فیلم های در پیت دهه شصت مثلا خودمو ببندم به تخت!! چون از دوری همهتون بدن درد گرفتم!!

"خداحافظ تا نمیدانم چه وقت..."

 

پ.ن: تبریک به یه دوست گل: خاطره جون مبارکه...