نگاهش جور خاصی بود. تن را می لرزاند. نمی شد گفت زیباست، ولی جذابیت وحشتناکی داشت. شیطنتی در پس چهره اش نهفته بود که باعث می شد، برای ایفای نقش منفی یک فیلم مناسب به نظر برسد. اما از آن "بد من" ها که آدم عاشقشان می شد.
نمی توانست از او چشم بردارد. از همان لحظه ی نخست. پشت میز ایستاده بود و به جمعیت لبخند می زد. بازارچه ی خیریه بر پا بود و او آمده بود تا کار خیری انجام دهد. مسئول فروش یکی از غرفه ها بود. از صبح به همه لبخند می زد. ولی وقتی او را دید، دیگر نتوانست لبخند بزند. حس کرد، ماتش برده است. به زحمت چشمانش را دزدید و رویش را برگرداند. اما این بار او بود که کوتاه نمی آمد. بی خیال و سرخوش، از انتهای راهرو قدم زنان پیش می آمد. به همه ی غرفه ها و اجناس نگاه می کرد ولی پیدا بود که از سر تفنن آمده است و واقعا توجهی به هیچ کدام ندارد. سر انجام به او رسید. مکث کرد. حالا که روبروی هم ایستاده بودند، می دید که چه هیکل مردانه ای دارد. قد بلند، شانه های پهن. بلوزش چسبان بود و عضلات مردانه اش از زیر الیاف آن خودنمایی می کرد.
سرش را بلند کرد و به چشمان سبز او خیره شد. نمی توانست خودداری کند، در دل گفت: " تو با آن نگاه لعنتی و این چهره ی قشنگ اهریمنی ات!"
همه قدرتش را جمع کرد و بلند گفت:" می تونم کمکتون کنم؟!"
او با خونسردی، در حالی که با آنتن موبایلش پشت گوشش را می خاراند، گفت: " می تونم شما رو برای صرف یک نوشیدنی دعوت کنم؟"
اول فکر کرد اشتباه شنیده است. تحکمی که در صدایش بود، باعث می شد دعوتش به نظر عادی نیاید. امیدوار بود صدایش نلرزد. پاسخ داد:" من کار دارم!"
- "تا من همه بازارچه رو ببینم، کار شما هم تموم شده!"
و رفت! حس کرد خشم چون موجی در رگهایش می جوشد و به گونه های سوزانش می رسد. یعنی چه؟ آیا او حق انتخاب نداشت؟ از حالا می دانست پاسخ چه خواهد بود. ولی وسوسه گنگی به جانش چنگ انداخته بود. او می توانست با یک جمله، به همین اندازه او را دچار سرخوردگی و حیرت کند. و از تعجب او لذت ببرد. به ساعتش نگاه کرد. این بار برای کسری از ثانیه واقعا دچار دلشوره شد. هر شب، این ساعت در خانه بود. ناگهان متوجه شد، نگاه سبزی از دور، روی او ثابت مانده است. دلش لرزید و فکر کرد:" امشب کمی بیشتر می مانم." و روی صندلی نشست.
- مشکلی پیش اومده؟
خانم صبور، مدیر بازارچه بود که او را مخاطب قرار داده بود. به سرعت برخاست و لبخند زد:" نه!"
- "پس با لبخند مردم رو به کار نیک دعوت کن عزیزم!"
و او هم لبخند زد و سعی کرد فراموش نکند. با این حال ذهنش به شدت درگیر بود. سرانجام اعلام کردند که ساعت کار بازارچه، دقایقی دیگر تمام می شود. و او به فاصله چشم برهم زدنی مقابلش ایستاده بود: "خب؟!"
حالا نوبت او بود که بازی را ادامه بدهد! آرام پاسخ داد: "شوهرم در منزل منتظر است."
از باطنش خبر نداشت، اما ظاهرش تغییری نکرد. نگاهش همچنان نافذ و بررنده بود و آدم را دستپاچه می کرد. گفت: " دروغ نگو!"
کافی بود، تا بداند برنده شده است: " اون منتظره و هرچه شما بیش تر منو معطل کنید، بیش تر نگران می شه!"
موبایلش را به سمت او دراز کرد: " زنگ بزن، بگو کارت کمی طول می کشه."
- بلافاصله میاد اینجا تا با هم بریم خونه.
دیگر قادر نبود صبر کند. می ترسید که نتواند مقابله کند. به سرعت کیفش را به دوش انداخت و از او و آن جذابیت وسوسه کننده، گریخت!
تمام راه را دوید. در آپارتمان را گشود. همه چیز در تاریکی فرو رفته بود. چراغ را روشن کرد و به طرف تلفن دوید. هیچ پیغامی ضبط نشده بود. ناگهان حس عظیمی از درد و غم به درونش راه یافت. آنقدر ماهرانه دروغ گفته بود که خودش هم باورش شده بود. هیچ کس منتظرش نبود. هیچ کس نگرانش نمی شد. بغضش را فرو خورد و دوباره به خودش دروغ گفت:" سرش شلوغ است. حتما قبل از نیمه شب به خانه خواهد آمد...شاید شام را با هم خوردیم!"