تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 9 خرداد1386  |   12:46 آزادی افسون

صورتش حالت کسانی را داشت که به طور ناگهانی خبری مسرت بخش شنیده باشند، اما به صحت خبری که می شنوند، ایمان ندارند. نه "افسون" نمی توانست بپذیرد، چیزی که می شنود حقیقت داشته باشد. خانم همسایه در حالی که سعی می کرد، لحن غم انگیز و تسکین دهنده ای  داشته باشد، گفت:

" دوست نداشتم این خبر رو من بهت بدم، ولی بقیه یا مشغول تهیه ی مقدمات بودند یا از نظر روحی آمادگی شو نداشتند... ."

افسون مسخ شده گفت:" بله...درسته."

خانم همسایه گفت:" طفلکی! می دونم چقدر صحبت کردن برات مشکله... تو سه سال بود که اونو ندیده بودی... ." 

افسون با ناراحتی اندیشید:" سه سال بود که دورادور مرا عذاب می داد."

خانم همسایه گفت:" اون خیلی به فکر پیشرفت تو بود...اگر اون نبود، تو حالا دانشجوی پزشکی نبودی..."

افسون سوزش سیلی که چند سال پیش، نوش جان کرده بود، به خوبی روی گونه هایش حس کرد و صدای "او" در گوشش پیچید:" هرچی من بگم! تو باید دکتر بشی!"

آرام پاسخ داد:" بله... اگر "اون" نبود من هیچ وقت پزشک نمی شدم!"

خانم همسایه با همان لحن تصنعی ادامه داد:" می فهمم چه احساسی داری...اون حتی یه موی سفید نداشت..."

افسون دست های لرزانش را درون موهایش فروبرد. به طرز عجیبی در ریشه موهایش احساس درد می کرد. حس کرد مثل آن غروب، در سال های دور، موهایش دور دست های "او" پیچیده شده اند و "او" خشمگینانه موهایش را می کشد. صدایش در مغز افسون طنین درناکی داشت:

-کودن! شونزده هم نمره است که برای من آوردی؟! احمق... .

خانم همسایه گفت:" بیچاره، این اواخر همه اش نگران ازدواج تو بود... می خواست بیاد اونجا و یه تحقیقاتی راجع به خواستگارت بکنه."

افسون فکر کرد به جای خانم همسایه صدای او را می شنود:

ـ" این یادت نره...نظر تو مهم نیست. خودم باید بیام اونجا. اگر نتیجه تحقیقاتم منفی باشه، باید این آرزو رو به گور ببری."

افسون با صدای لرزان گفت:" بله می خواست بیاد اینجا!"

ـ" آخی...حتما خیلی منتظر اومدنش بودی...بعد از سه سال!"

افسون پاسخ داد:" بله ...از وقتی شنیدم، شبها خوابم نمی برد." 

خانم همسایه گفت:" آره... می فهمم. می فهمم."

افسون چیزی برای گفتن نداشت و خانم همسایه ادامه داد:" فکر می کنم به من احتیاج داشته باشن... در اولین فرصت حرکت کن... به خدا سپردمت."

افسون، افسون شده گفت:" خدانگهدار."

و گوشی را گذاشت. برای لحظاتی، یادآوری خاطرات زمان های سپری شده، شادی اش را زائل کرده بود. اما حالا دوباره همان حس شادی و آزادی در رگهایش می جوشید و بدنش را گرم می کرد. بی اختیار شروع به خندیدن کرد. چرخید و چرخید... آزاد و رها.

بعد به طرف تلفن رفت. باید خبر آزادیش، خبر مرگ "او" را، به همسر آینده اش می داد.