تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه 1 مرداد1386  |   18:36 من و سفری خاطره انگیز!

 شنيدين كه ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست؟

از اونجايي كه  از طرف محل كارم يه توفيق اجباري نصيبم شده و بايد! تو مرخصي باشم، به اصرار خانواده محترم تصميم گرفتيم بريم مسافرت و خب معلومه ديگه: بندر انزلي!

شايد همون موقع كه راننده هايي كه هميشه ما رو ميبردن، به خاطر بنزين گفتن نميتونن بيان، ما بايد منصرف ميشديم...اما كي فكرشو ميكرد؟!

روز يكشنبه قرار شد حركت كنيم. اما فوتبال دوستان عزيز گفتن، فوتبال حساس و سرنوشت ساز رو ببينيم و بعد! و خب كي فكرشو ميكرد؟! كه ببازيم و همه چيز رو واگذار كنيم؟!

سرخورده و عصباني راه افتاديم و سوار ماشيني شديم كه همون اول شروع كرد به تعويض لاستيك و وقتي هم كه من زير لب اون ضرب المثل بالا رو زمزمه ميكردم، توجيه كرد كه اين لاستيك نوئه و محض اطمينان دارم جاشو با اون يكي عوض ميكنم. حالا كي فكرشو ميكرد؟! كه اين لاستيك خوبه كار دستمون بده؟!

راه افتاديم... تازه گردنه كوهين رو رد كرده بوديم كه گفت بايد بنزين بزنه. با سلام و صلوات به اولين پمپ بنزين رسيديم و ...متوجه شديم كه كارت بنزينش خاليه!!

حالا راننده اصرار و اصرار كه بايد 200 ليتر توش باشه تازه خريدمش!!

خلاصه، يه دويست و شيش مهربون حاضر شد 5 ليتر بهمون بده تا كارمون راه بيافته! و ما هم داشتيم دعاش ميكرديم كه دستگاه ارور داد كه شما امروز سه بار بنزين زديد، ديگه نميشه!! (آخه مگه كارت بانكه!)

باز سرخورده و عصباني در جستجوي بنزين، راه افتاديم...تازه وارد لوشان شده بوديم كه پنچر شد. نه اشتباه نكنيد، اون لاستيك خوبه نه... يكي ديگه! بيست دقيقه اي علاف شديم و تازه داشتيم سوار ميشديم كه ديديم راننده با ذوق و شوق فراوان اومد و گفت: يه نفر اينجا نيسانشو خوابونده وو بنزينشو ميفروشه!! ما هم گفتيم آخي چه خوب! لتيري هزار ودويست رو با هزار چك و چونه كرديم هزار تومن و رفت كارتشو آورد و اومد كه سوار بشه...

كي فكرشو ميكرد؟! يه نگاهي به ما كرد و يه نگاهي به راننده و گفت: من شما رو نميشناسم، شما هم منو نميشناسيد، چرا من بايد با شما بيام؟ نميام!!

فكرشو بكنيد من و مهتاب با دو تا بچه خواب آلو تو بغل هاج و واج نگاش ميكرديم كه بابا بهش گفت نيا به درك! (يه چيزي تو اين مايه ها)

و باز سفر پر ماجراي ما در جستجوي نمو (ببخشيد بنزين) شروع شد. بعد از لوشان به يه پمپ بنزيني رسيديم و يه اقاي مهربون از قرار ليتري 600 تومان بهمون بيست ليتر بنزين داد و ما هم خوشحال و شادان راه افتاديم!

اما ... كي فكرشو ميكرد؟!

هنوز ساعتي طي طريق نكرده بوديم كه با صداي خوفناكي متوجه شديم دوباره پنچر شديم!! آره. درست حدس زديد... همون لاستيك نوئه!

حالا ساعت چنده نزديك يازده... تاريكي و تاريكي... و راننده دورانديش و شجاع گفت: تا امامزاده هاشم ده كيلومتر هم نمونده...همينجوري ميريم! حالا من بگم كه رينگت داغون ميشه، لاستيكت پاره ميشه زنگ بزن امداد ... آخه حرف زن جماعت رو كه نبايد گوش داد... چه ميدونن ماشين چيه!

با سر و صدا و تكان هاي ترسناكي پيش ميرفتيم كه عسلي شروع كرد: مامن چرا كم ميريم؟ (يعني چرا يواش ميره) مامان صداي چيه؟ مامان جيشم زياده!‌(يعني داره ميريزه) مامان دستمو بكنم تو گوشم نترسم؟ اومدم داد بزنم سرش كه متوجه شدم اين طفلكي ها 6 ساعته تو ماشينن خسته شدن حالا چه ميفهمه كه اعصاب من خرده...خلاصه سعي كردم حواسشو پرت كنم. اما به چي؟ جنگل هاي زيبا و سرسبز شمال تبديل شده بود به يه مشت درخت وهم آلود كه تو سياهي مطلق تكون تكون ميخورن! و يكهو يه سگ وحشي هم افتاد دنبال ماشين و شروع كرد به پارس كردن! باور كنيد همين يكي رو فقط كم داشتيم كه خوشيمون كامل بشه! راننده شجاع و دورانديش ما هم اندكي گاز داد و اندكي بيشتر نرفته بوديم كه... كي فكرشو ميكرد؟!

ديديم بوي بنزين گرانمايه مدام توي دماغ مان مي پيچد. وقتي به راننده گفتيم انگار نه انگار كه ميشنود! احتمالا داشته فكر ميكرده كه ما سوسوليم كه از بوي عطري به اين گروني ايراد ميگيريم!! اما اينبار من يه پا وايستادم كه نميخواهيد نگاه كنيد؟  خيلي بوش پيچيده... و اونم با اكراه زد بغل و غرغر كنان پياده شد و چند ثانيه بعد بابا سراسيمه در رو باز كرد كه زود پياده شيد، ممكنه منفجر بشه!! منفجر!!

ماشين رو كاملا تخليه كرديم و در همون نزديكي ايستاديم و هركس گوشيشو درآورد كه ببنيم كي آنتن داره و كي  زودتر 110 رو ميگيره! مهتاب موفق شد و بعد امداد جاده اي و بعد دوست بابا كه لطف كرد و برامون از     رستم آباد  آژانس فرستاد و ما رو به انزلي رسوند!

كي فكرشو ميكرد؟! ما حوالي دوازده و نيم برسيم خونه؟ ما كه اميدمون رو از دست داده بوديم!!

اما رسيديم..تو خواب و بيداري شام خورديم و معلومه ديگه...بعدش

 

اين بود ماجراي آغاز سفر دل انگيز من... حالا چون سالي كه نكوست از بهارش پيداست، خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه!

 

 

 

 

پ.ن1- ماشين مورد بحث يك پژو آر دي بود كه هنوز يكسال از تولدش نميگذشت!

پ.ن2_سفر با اتوبوس مطمئن تره!

پ.ن۳ـ آخه خاطره، کی برات درس عبرت میشه؟ متن به این بالا بلندی رو تایپ کردی و دی سی شدی همش پرید... سیوش کن... آی کیو!