تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه 26 شهریور1386  |   21:59 یخ!
 اخطار شده بود که مودب باشد. فکر میکرد: "ظاهر بدی ندارد. به نظر میآید آدم قابل توجهی باشد. یا دست کم برای چند دقیقه ای قابل تحمل است."

مردجوان زیر چشمی او را می پایید، همانطور که او مراقب کوچکترین حرکتش بود. صدای مادر از سالن پذیرایی شنیده شد:

"بچه ها شروع نمیکنین؟... مثل اینکه قصد ندارید با هم آشنا بشید."

مادر مرد جوان برای این عقب نماند اضافه کرد: "نیم ساعت بیشتر وقت ندارید...تمدید هم نمیشه!"

صدای خنده برخاست. مرد جوان در مبل جا به جا شد. دختر فکر کرد: "یک کلمه حرف بزنه، میتونم بفهمم همون  کسیه که میخوام  یا نه."

مرد جوان گفت: به نظرم هوا کمی گرم شده!

دختر با لبخند جواب داد: آه... بله...آدم در این مواقع به سرما و یخ فکر میکنه.

مرد جوان گفت: یخ... بله یخ! راستی شما کتاب "یک لیوان یخ" رو خوندید؟!

دختر عمیقا خوشحال شد که موضوع صحبت از آب و هوا به چیز قابل تحمل تری تغییریافته است.

با خوشحالی گفت: بله ... بله من اون  کتابو خوندم.

چشمان مرد برقی زد و گفت: شما... شما واقعا از اون کتاب خوشتون اومد؟!

دختر مکثی کرد و فکر کرد:" بهتره سنجیده تر رفتار کنم."

آرام گفت: بله...البته... نه ...میدونید داستانش یه کم... .

مرد جوان آهی کشید و سرخورده گفت: پس خوشتون نیومده... البته به نظر من هم داستانش یه کم...

دختر فکر کرد: " خب پس جنابعالی هیچی از داستان حالیتون نمیشه!"

مرد جوان من و من کنان گفت: البته واقعا قدرت تخیلش رو تحسین میکنم.

دختر با کمی خشونت گفت: ولی چندان هم به نظر تونو جالب نمی یاد... .

مرد جوان به زور لبخند زد: بله .بله. موافقم... چندان... .

 

 

* * *

همهمه ای در گرفته بود. همه برخاسته بودند. دختر با حسی آمیخته از خشم و ناراحتی سعی میکرد لبخند بزند. پدر مرد جوان گفت: ما هفته آینده تماس میگیریم تا جوابتونو بشنویم.

دختر اندیشید: " جواب از حالا معلومه! پسره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

ولی رو به پدر مرد جوان لبخند زد و سر به زیر انداخت.

مرد جوان با دستپاچگی خاصی زود تر از سایرین از در خارج شد و پدر و مادر گفتند که او واقعا مرد محجوبی است.

به محض اینکه در خانه بسته شد؛ مرد جوان به سرعت درهای خودرو را گشود و گفت: عجله کنید! دلم نمیخواد حتی یه لحظه دیگه اینجا رو تحمل کنم.

زیر لب ادامه داد: "دختره کودن... میگه داستانش یه کم مشکل داره!"

 

پ.ن: واجب شد اینو اضافه کنم که تو پست قبلی جمله "دوست دارم!" یعنی دلم میخواد، نه دوستت دارم!!

در ضمن: دیکتاتوریه یا ... همینه که هست!