تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   سه شنبه 1 آبان1386  |   10:56 هوس قمار دیگر!
قرارمان این نبود

که تو اینقدر

ماه باشی

و من

هوس کنم بازهم

ستاره شوم

قرارمان این نبود

 بد باش!

از وسوسه دلدادگی

به کدامین خدا باید پناه برد

من رانده شده ام

به عقوبت همان گناه همیشه

به دلشکستگی

محکوم خواهم شد

از التماس های شبانه خسته ام

"بگذار آنچه از دست رفتنی ست از دست برود"

از اشک های بیصدا خسته ام

دلم

مشتی گره خورده در ضریح

و

های های گریه میخواهد

بلند

بلند...

 

نمیدونم چقدر با اینی که میگم موافقید، اما من در مورد کتاب و نشر، اعتقاد دارم که گاهی یه نویسنده است که به ناشر اعتبار میده، مثل پائولو کوئیلو که نشر کاروان رو "نشر کاروان" کرد! اما خیلی وقتا هست که یه ناشره که به نویسنده هویت میده و باعثه موفقیتش میشه... مثلا من اگه هر سال تازه های نشر ققنوس رو نبینم، سالم سال نمیشه! چون به درایت ناشرش اعتقاد دارم... البته شده که یه کتاب هم ازشون خریدم و خوشم نیومده...که اونم نمیشه ارزششو زیر سوال برد، میشه گفت من باهاش حال نکردم...

خلاصه الان دارم "عذاب وجدان" البادسس په دس رو میخونم که نشر ققنوس چاپش کرده و البته اصلا این نویسنده رو دوست دارم. رمان های زیادی ازش خوندم، اما... چند تا داستان کوتاه داره محشره!

حالا چی شد که یاد ققنوس افتادم، این شد که رفتم تو وبلاگ دوستی دیدم که یه مجموعه داستان کوتاه از این ناشر رو معرفی کرده... مهم نیست که نویسنده کار اولشه یا اصلا اسمشو نشنیدم... مهم اینه که ناشرش کیه ... میخرمش! حالا اگه مهتاب بود دادش درمیومد! هر چی میگم غذای روحه!

راستی... یه کشف تازه! یه رمان از یه نویسنده مکزیکی خوندم که خیلی چسبید. "مثل آب برای شکلات!" لورا اسکوئیول. داستان یه دختره روستاییه مکزیکیه که بنا به دلایلی تو آشپزخونه بزرگ میشه. و برای همین همه مراحل زندگی رو با غذا ها و طعمشون و ... میسنجه... همین باعث شده که یه جاهایی اونقدر رگه طنز داستان پررنگ بشه که تلخی سوژه رو فراموش میکنی... . مخصوصا اینکه نویسنده هم  اونقدر قشنگ اغراق میکنه که مرز بین واقعیت و تخیل رو گم میکنی:

" تیتا در رودی از اشک پا به این دنیا گذاشت که مثل سیل از لبه میز سرازیر شد و کف آشپزخانه را پوشاند. همان روز بعد از ظهر... ناچا بلوره های به جا مانده را از سنگفرش سرخ اشپزخانه جارو کرد. به اندازه یک گونی ۵ کیلویی نمک جمع شد!!" (نقل از صفحه ۸ کتاب)

 

توصیه میکنم این رمان رو بخونید. نشر ثالث منتشرش کرده... از همون ناشراست که میشه بهشون اعتماد کرد!

 

 پ.ن: خدا این دوستای خوب رو از ما نگیره! وگرنه تو این گرونی کتاب کی میتونست را به را کتاب جدید بخره!!