تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 14 آذر1386  |   11:17 "او"
داستان از اینجا شروع شد که به چهار ستاره مانده به صبح سر زدم... مثل همیشه لطیف و پر احساس... قشنگ و تاثیر گذار... از اسکناس های دویست تومانی نوشته بود... مگر میشد به آنجا سر نزم... رفتم و بحث "او" داغ بود و لبریز از زیبایی... دلم خواست در بحث شرکت کنم... اولین کامنتم پاک شد. برای لحظه ای منصرف شدم اما دلم نیامد حرف نزنم... حسم را نوشتم و دیشب پیشنهاد داشتم که آن کامنت را مفصل تر در قالب یک پست بنویسم و خب...  شاید بد نباشد بگویم پست حميد لواساني عزیز هم بی تاثیر نبود.

 

"او" برای من چیز عجیبیست... آمیخته ی همه حس های قشنگ... تصویری از همه چیزهایی که نداشتم و دوست داشتم داشته باشم... و همه چیزهایی که داشتم و دوستشان داشتم... اگر بگویم خدا... انگار یک چیزی کم دارد... اگر بگویم معبود... اگر بگویم ... کدام کلمه میتواند کافی باشد؟!

داستان پیدا کردن خدا... وقتی کودک بودم... داستان قشنگ و پیچیده ای بود... سال ها بعد آنرا به صورت فیلمنامه نوشتم...اسمش را گذاشتم خدا اینجاست و پدر عسلی آنقدر تشویقم کرد و پی گیر شد که چاپش کرد. (گمان میکنم آنموقع ها واقعا هنوز مرا دوست داشت. یا بهتر بگویم قبولم داشت) بعد از چاپش تا مدتها حس میکردم که تجربه شخصی دونفره ام را ... من و "او" را در معرض دید و قضاوت همه گذاشتن اشتباه بوده است... اما یک روز در یک رستوران وقتی یکنفر به من گفت که با خواندنش اشک توی چشمانش حلقه زده و عاشق آن دختر بچه و خدایش شده (آن هم یک مرد!) فکر کردم شاید باید نوشته میشد... و چاپ میشد...

میدانم که مثل جریان یک راهب بودایی خیلی ها ممکن است با من هم عقیده نباشند... اما من خدا را همه جا و هر لحظه حس میکنم... من هم مثل خیلی از بنده هایش خطا میکنم ... گناه میکنم و یک لحظاتی اصلا حضورش را از یاد میبرم... اما وقتی بخواهم وجودش را لمس کنم به یک معجزه و یک اتفاق عجیب و غریب احتیاج ندارم...

برای درویش نوشته بودم:

یک روز جمعه من و عسلی برای خرید بیرون رفتیم... حوالی یک بود که کارمان تمام شد و باید به خانه برمیگشتیم... عسلی اصرار کرد که به رستوران برویم. فست فودی در حوالی منزل بود که در ذهنم آنجا را انتخاب کردم. کنار خیابان به انتظار ماشین ایستادیم... ظهر جمعه و قحطی تاکسی... در دلم گفتم... خدایا کلی خرید کردیم یک تاکسی میخواهم که جلو جا داشته باشد! و وقتی تاکسی ایستاد و ما جلو سوار شدیم میدانستم که "او" صدایم را شنیده... کمی بعد فکر کردم ما باید از این ماشین پیاده شویم و بعد یک ماشین دیگر تا به رستوران برسیم... به "او" گفتم لطفا مسیر بعدی را هم ما را ببرد! سر چهارراه همه پیاده شدند و ما مسیر بعدی را پرسیدیم... خب معلوم است که "او" صدایم را شنیده بود... و من در دلم گفتم... خب مثل اینکه امروز من مهمان توام... و ما مقابل رستوران پیاده شدیم... هم عسلی هم من از همه چیز لذت بردیم و بعد هم به خانه برگشتیم... در حالیکه میدانستم "او" از خوشحالی من خوشحال است.

مهم نیست که بعضی ها باور نکنند و اینها را روزمره ها و تصادفات ساده زندگی حساب کنند... مهم این است که من همه چیزهای خوب و کوچک زندگی را به پای او مینویسم... به خاطر دارم یکبار که این را میگفتم مهتاب گفت پس اتفاقات بد رو پای کی مینویسی؟ آن موقع جواب ندادم... اما الان فکر میکنم اتفاقات بد یا نتیجه اشتباهات خودمان است که باید تاوان بعضی حماقت هایمان را پس بدهیم... که حتم دارم او هم از رنج کشیدن ما ناراضی است ...یا در نظر ما بد است و او میداند که در پس آن "به ظاهر شر" چه "خیری" نهفته است...

داستان طناب را گمانم خیلی ها خوانده اید:

 

کوهنوردی در حال صعود، گرفتار بوران و طوفان شدید میشود پایش میلغزد و بین زمین هوا با طنابش معلق میماند. "او" را صدا میکند و عاجزانه تقاضای کمک میکند. "او" پاسخ میدهد: به من ایمان داری؟ پاسخ بله است. پس طناب را قطع کن! مرد فکر میکند، تنها رشته ای که او را از سقوط به درون دره محافظت کرده است را، چگونه ببرد؟! پس اینکار را نمیکند... صبح روز بعد... کوهنوردان مردی را میبینند که در ارتفاع یک متری از زمین در میان زمین و آسمان یخ زده و مرده است... .

 

در روزهای تلخ زندگیم... همیشه لحظاتی بوده که سرش داد کشیدم و گفتم این منصفانه نیست... میتوانستی جلوی این اتفاق را بگیری... اما وقتی میگذرد... روزها... ماه ها ... یا گاهی سال ها ... به عقب که نگاه میکنم میبینم باید آن اتفاق می افتاد تا من رها شوم... تا من به "او" نزدیکتر بشوم...

گاهی باید به او اعتماد کرد و طناب را برید...

همیشه پای ثابت همه دعاهایم این است...

ایمانم را از من نگیر... من را به حال خودم رها نکن...

 

 

 

این روزها برایم حکم آورده اند، از خود شخص "خدا"

که عاشقی

عاقبت خوبی دارد برای "من"... *

 

 

پ.ن۱: اگر برایم بنویسید که شما کی و چطور "او" را حس میکنید... خوشحال میشوم... و اگر یک پست برایش نوشتید ... من را هم خبر کنید...

پ.ن۲: * محمد حسین عابدی