تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   سه شنبه 20 آذر1386  |   12:29 بینایی!

اتاق انتظار مثل همیشه شلوغ بود. مرد نگاهش را در جستجوی جای خالی برای نشستن چرخاند. یک صندلی کنار دو دختر جوان خالی بود. مرد، بی درنگ به آن سمت رفت و نشست. نفسی کشید و این بار با خونسردی مشغول تماشا و ارزیابی اطراف شد. خانم منشی سخت مشغول مطالعه بود. تلفن روی میز زنگ می زد و او با اکراه در حالی که هنوز چشم به صفحات کتاب داشت، دست برد تا گوشی را بردارد. مرد بی آن که بخواهد گفتگوی دو دختر جوان را می شنید:

_ حتما خسته شدی. بعد از این بیمار نوبت من است.

_ نه. اصلا. من اینجا منتظر می شم تا برگردی. یادت باشه که همه چیزو دقیق توضیح بدی...

_ همین کار رو میکنم.

مرد با خوشحالی فکر کرد: پس از این دو نفر یک نفر ویزیت خواهد شد.

و به شمارش سایر افراد پرداخت. بیماری از اتاق پزشک خارج شد. منشی در حالی که پول ها را می شمرد، نام بیمار بعدی را صدا کرد.

دختری که مشکی پوشیده بود، به سرعت بلند شد و زیر گوش دوستش گفت: زود بر می گردم.

وارد اتاق معاینه شد و در اتاق را پشت سرش بست.

مرد به دختر جوان که کنار او نشسته بود، نگاه کرد. مطمئن بود که دختر از گوشه چشم او را میبیند و عمدا نسبت به او بی تفاوت است.

صدای گوشخراش پاشنه های کفش در راهرو، نزدیک شدن زنی را خبر می داد. سر انجام زن در آستانه ی در پدیدار شد. تقریبا همه به طرف او برگشتند. زن مسن بود و آرایش غلیظی داشت. با اخم به طرف میز منشی رفت. چیزی گفت و بعد... مرد میدانست که مستقیم به سمت آن ها آمده و کنار دختر جوان خواهد نشست. زن همین کار را کرد. پیدا بود که ادای خستگی و کلافه گی را در می آورد. پاهایش را روی هم انداخت و بادبزن چوبی زیبایی را از کیفش خارج کرده و مشغول باد زدن خود شد.

در اتاق معاینه گشوده شد. دختر جوان سر بلند کرد و به در اتاق خیره ماند. اما دکتر از آن خارج شد. دکتر، مرد لاغر اندام و قد بلندی بود. مستقیم به طرف میز منشی رفت و آرام چیزی در گوش او زمزمه کرد. خانم منشی به سرعت برخاست و کلیدی را از جیب روپوشش خارج کرده و به سرعت به طرف اتاقی رفت. در را گشود و داخل شد. روی در اتاق نوشته شده بود: تجهیزات! هیچ صدایی شنیده نمی شد. مرد متعجب، متوجه شد که دختر جوان همچنان به در اتاق معاینه خیره مانده است. در اتاق نیمه بسته بود و هیچ چیز دیده نمی شد. مرد فکر کرد: حتما نگران دوستش است. ناگهان گویی چیزی را به خاطر آورده باشد، دست در جیب پیراهنش کرد و کاغذی را بیرون آورد. برخاست و به طرف دکتر رفت که همچنان منتظر کنار میز منشی ایستاده بود. مرد با چاپلوسی مشغول خوش و بش با دکتر شد و متوجه شد که دختر جوان به آنها نگاه می کند. به همین دلیل صدایش را پایین آورد و گفت: آقای دکتر این برگه معرفی نامه است. یکی از همکاراتون منو برای معاینه به شما معرفی کردند. گفتم شما...

ورقه را به سمت دکتر دراز کرد. دکتر پیدا بود که از سر اجبار، کاغذ را گرفت و گفت: نوبتتان که شد...

مرد حرف دکتر را قطع کرد و گفت: می دانم. ولی شما آن را بخوانید...

خانم منشی از اتاق خارج شد. یک جعبه ی کوچک در دست داشت. به دکتر نگاه کرد. دکتر با سر اشاره ای کرد و خانم منشی جعبه را به اتاق معاینه برد. دکتر کاغذ را با فاصله از چشمانش نگه داشت و پیدا بود که سعی می کند،  آن را بخواند. مرد متوجه شد دکتر علی رغم جوانی به پیر چشمی مبتلاست. 

خانم منشی از اتاق معاینه خارج شد و به دکتر گفت: آقای دکتر آماده است!

دکتر بی حوصله کاغذ را به مرد برگرداند و گفت: عینک همراهم نیست. نوبتتان که شد، آن را می خوانم.

به طرف اتاق معاینه رفت و در را پشت سر خود بست. مرد بی حرکت بر جا ماند. خانم منشی پشت میز خود قرار گرفت و بی اعتنا مشغول خواندن کتابش شد. مرد به دختر جوان که باز هم به اتاق معاینه خیره شده بود، نگاه کرد و کنار او نشست و با عصبانیت ساختگی گفت:

_ عجب دکتری من که پاک نا امید شدم!

متوجه بود که توجه دختر جوان به موضوع جلب شده است. ادامه داد:

_ نتونست یک خط از این نامه رو بخونه! دکتری که چشمش این قدر ضعیف باشه...

زن مسن به مرد نگاه کرد و گفت: دیدید که عینک همراهش نبود!

مرد گفت: نه موضوع اینه که چشماش خیلی ضعیف بود خانوم! من نمی دونم چطور ممکنه معاینه رو درست انجام بده؟!

زن تقریبا قانع شده بود: خب ...بله...

دختر جوان گفت: با چشم ضعیف هم میشه تشخیص درست داد!

مرد با خنده گفت: چقدر محکم حرف می زنید. مگر ندیدید...

زن مسن تصدیق کنان گفت: درسته. به عقیده من...

دختر جوان به طرف زن برگشت. نگاهش چنان سرد و بی روح بود که کلام در گلوی زن خشکید.

_ با یه عینک میشه ضعف بینایی رو برطرف کرد. اطلاعات و مهارت پزشکی ربطی به نمره عینک نداره!

مرد گفت: شما متوجه نیستید، ضعف بینایی...

دختر با خشونت حرف مرد را قطع کرد: این شمایید که متوجه نیستید...

مرد که از لحن گزنده ی دختر ناراحت شده بود گفت: اگر به خاطر این معرفی نامه نبود...

ناگهان در اتاق معاینه باز شد. دختری که مشکی پوشیده بود، خارج شد و با خنده به طرف دختر جوان آمد. دست او را فشرد و گفت: من اومد. ویزیت رو بدم و بعد بریم...

به طرف میز منشی رفت. دختر جوان به آرامی و با تمانینه خاصی برخاست و به طرف در خروجی رفت. در آستانه ی در، یک لحظه برگشت و به مرد خیره شد. مرد با خود گفت: عجب غلطی کردیم!

دختر وارد راهرو شد و از دید مرد خارج شد. صدای قدم های آرام و شمرده اش هنوز شنیده می شد. دختری که مشکی پوشیده بود، پول را پرداخت و به طرف صندلی دختر جوان برگشت. او را ندید. با دستپاچگی از منشی تشکر کرد و به راهرو دوید. دختر جوان به پله های خروجی ساختمان رسیده بود. دختری که مشکی پوشیده بود، خود را به او رساند و گفت: صبر می کردی تا من بیام.

دختر جوان ایستاد. لبخندی زد و دست در کیفش کرد و عصای سفید تا شده ای را خارج کرده آن را باز کرد و بازویش را به دختر مشکی پوش سپرد. تا قدم های نامطمئن او را همراهی کند.

دختر مشکی پوش گفت:

_ نگران نباش دیر نشده... هوا هنوز روشنه!

 

 

پ.ن۱: این داستانم رو تازه ننوشتم اما اسم نداشت... اینم الکی براش گذاشتم... اگه اسم بهتری سراغ دارید... خوشحال میشم پیشنهاد بدید

 پ.ن۲: دوستای خوبی مثل دیوار، بیتا،شبنم و ... اونایی که سر میزنن و من نمیتونم باهاشون تماس داشته باشم: ممنون!