| کی فکرشو میکرد؟!
...که من تو تیم پژوهشی دکتر فرهود استخدام شوم و بعداز یک ماه... خانم دکتری که پیش من مینشست، باردار شود و سر کار نیاید؟! آن وقت "او" را استخدام کنند؟!
روز اول که دیدمش چشمای روشنش توجهم را جلب کرد. نه اینکه این رنگ چشم ندیده باشم...نه.. اما وقتی موهایی به سیاهی پر کلاغ و ابروهایی مشکی تر داشته باشی... چشم های روشنت انگار دو دو میزند...
و بعد تپل بودنش... نمیتوانستم بگویم چاق و بیقواره بود... اما از من که همیشه وزنم ثابت و داخل منحنی معروف رشد!! بود، خیلی تپل تر بود...
همان چند روز اول کافی بود که بفهمم چقدر آهسته و کند عمل میکند، همیشه از گروه عقب میماند...برعکس من که یک ساعت مانده به پایان ساعت اداری کارهایم تمام و کمال روی میز سرپرست بود... یک جورهایی در برنامه اتاقمان اخلال ایجاد میکرد. کنار من ننشست... و ساعت رستش را با ما نمیگذراند... همین کافی بود که دست آخر به یک ماه نکشیده، به شدت بگو مگو کردیم... در ها را به هم کوبیدیم و چشم در چشم داد و بیداد کردیم... و انگار هر دو تخلیه شدیم!! چون کم کم شدیم دو تا اسفندی پر شر و شور که برای هر شورشی در گروه نفرات اول بودیم...
و ... یک روز چشم باز کردم و دیدم من شدم باربی جونِ او و او شد، پاندا نازه ی من...
دیگر ممکن نبود از گروه عقب بماند چون من برایش فرم ها را پر میکردم ... تا بتوانیم ساعت رست را با هم باشیم... و میدیدم که به سادگی از آرامش و کندی او خوشم آمده است... و حتی حس میکردم که دوست دارم مثل او باشم...
عادت کردم که روز تولدم ناگهان سر و کله اش پیدا شود و جشن کوچک دونفره ای بگیریم... با کلی عکس های مکش مرگما! از خودمان دوتا...
عادت کرده ام که با بدقولی هایش بسازم چون میدانم که هروقت که واقعا تنها باشم او خودش را میرساند...
عادت کرده ام که حالا که عسلی آمده هر بار که میآید به عسلی بیشتر توجه کند تا من!
به خوبی هایش...به خنده هایش... به مهربانی های ساده اش عادت کرده ام...
و عادت کرده ام که هیچ وقت هدیه ی تولدش را به موقع ندهم...بسکه بد قول است و همیشه مشغول کار و کار و کار...
امروز روز اوست... روز میلاد دختری که از او خوشم نمی آمد و حالا بی اندازه دوستش دارم...
آمینا... تولدت مبارک...
پ.ن: قاعده اش این است که این پست اختصاصی باشد و پی نوشت نداشته باشد... اما یک عذرخواهی به همه دوستان بدهکارم... بابت اینکه به هیچکس سر نزدم و تقریبا ۵ روز اصلا به شبکه دسترسی نداشتم ...
این روزها خرید عید... خانه تکانی و آماده شدن برای سفر بیست روزه به کلی وقتم را گرفته است... و این وسط ها سنگ کلیه ام هم هی تکانی میخورد و از دردش مرا بی نصیب نمیگذارد...
برمیگردم...به سرعت... تا پیش از رفتن...
|