| از طرف بهنام عزیز به یه بازی دعوت شدم.
خب... گفتن یه ضرب المثل بگو بعدشم یه خاطره راجع به ضرب المثلت بگو!! (یا یه چیزی تو این مایه ها!)
یه ضرب المثل آفریقایی یا آسیایی یا نمیدونم یه جایی هست که میگه: " اگه میخوای بچه ات با حرفای قلمبه سلمبه غافلگیرت نکنه ، نذار کارتون ببینه!
اما خاطره: امروز داشتیم با هم از خرید برمیگشتیم، از جایی رد شدیم که پی کنده بودن برای ساختمون سازی! سمت راست من عسلی و سمت چپم دره!! عسلی یه نگاهی کرد و گفت: اگه ممنکنه، اونجا یه چاله است بیافتی توش! اونوقت چیکال کنیم؟! بذار من بیام اونطلف مباظبت باشم!
یه بار هم داشتم جارو برقی رو جمع میکردم و تازه از تمییز کردن خونه فارغ شده بودم که ذراتی از کیکش ریخت رو زمین. خودش داد زد و گفت: از دست من! به نظلت فک میکنی من تنبیل بشم؟!! (گمونم منظورش تنبیه بوده)
و دیروز وقتی دعواش کردم یه هو تو اوج عصبانیت داد زد: بیگناه!!! دست خودم نبود زدم زیر خنده. اونم متعجب و متفکرانه گفت: مامان از تو کالتونم یاد گرفتم. بیا بریم ببینیم کدومشون بود! که فهمیدم نقشه است که براش کارتون بذارم!!
مهتاب براش از دبی یه قمقمه آورده که دو روز اول از خودش جداش نمیکرد و تقریبا هر یه ساعت میومد پیشم و میگفت: _مامان؟ این اسمش فشفشه بود؟! من: نه دخترم. قمقمه! ساعتی بعد: مامان؟! این که ازش آب میخولم اسمش تلمبه بود؟! من: نه گلم. قم. قمه! ساعاتی بعد تر: مامان این صولتیه که تو گلدنمه! (این صورتیه که تو گردنمه!) اسمش ... اسمش... گفتی اسمش چی بود؟!
البته راسکولنیکف بزرگ میدونه که بهتر بود ضرب المثل از آب گل آلود ماهی گرفتن رو میذاشتم و خاطره اش هم همین میشد که برای تعریف کردن شیرین کاری های عسلی از این بازی سو استفاده کردم!! خب حالا به رسم همیشه باید بعضی ها رو دعوت کنم... البته گفتید که 5 یا شش نفر ... من خاطره و خاطره رو دعوت میکنم.. نگید چرا چون دوست دارم. همینه که هست!!
پ.ن: دوستایی که وب ندارید و نمیتونم بهتون سر بزنم: دیوار خیلی عزیز. گلی دوست تازه... شبنم. مریم. سمیرا... اشکان و فرشید ... و یکی از اقوام شهلا خانوم گل..سال نو همگی مبارک...
|