| این بار هم به دعوت یه دوست، پوشه عزیز یه بازی دیگه رو شروع میکنم.:
گفتن ۴ تا آرزوی محال بگو...گمونم این ساده ترینشه... اونقدر آرزوی محال دارم و میدونم بهشون نمیرسم که هی دارم فکر میکنم کدومشو بنویسم!!
۱ـ یه روزی برسه که دیگه قتل و آدمکشی... جنگ و آزار وجود نداشته باشه...
۲ـ همه بچه های دنیا تو شادی و امنیت و سلامتی زندگی کنن...
۳- همه اونایی که دغدغه داشتن سرپناه رو دارن صاحب یه خونه بشن...
۴ـ کسایی که همدیگه رو دوست دارن به هم خیانت نکنن...
...
۵ـ یه روز که من دراز کشیدم و سعی میکنم بخوابم و عسلی بیداره؛ هی نپره روی من! و ۱۰ دقیقه فقط ده دقیقه بزاره من چشمامو ببندم!!
۶ـ عسلی بیدار باشه و بزاره یه روز من قده یه ساعت در منزل درس بخونم!
۷ـ یه روزی بشه که من چند دقیقه از عسلی دور باشم و دلم براش شور نزنه!
...
البته خب... اینا آرزوهای محاله.
پ.ن۱ـ من این بار کسی رو به این بازی دعوت نمیکنم... اگه کسی خودش دوست داشت شرکت کنه،خبر بده اینجا لینک بدم که بریم بخونیم!
پ.ن۲ـ در راستای آموزش زبان انگلیسی در مهد کودک به زلزله ی مهتاب... دخمل ما هم گیر داده که منم یاد بگیرم و گاهی در طول روز مجبورم هزار تا شی رو به زبان خارجه ترجمه کنم! (نیست خیلی هم زبانم خوبه!)
دیروز من مشغول شستن ظروف بودم که عسلی اومد پیشم و خب از برق چشماش معلوم بود که خبریه:
عسلی: مامان به اینگیلیشی میشه مامی؟!
من: آره! (خب! پس توقع دارید همه نکات گرامری و اینا رو کامل توضیح بدم؟!)
عسلی: بابا چی میشه؟
من: ددی! (خدا رحم کنه!)
عسلی: نه میشه بابی!
من: نه دخترم! میشه ددی ...
عسلی: پس یعنی فقط خاله مهتاب میتونه به اینگیلیشی بگه بابی!!
من: ها!!
و کاشف به عمل اومد که مهتاب جون به همسرشون که بابک جون باشن میگن بابی!! و عسلی ما فکر کرده که خاله مهتاب به اینگیلیشی!! داره بابای هستی رو صدا میکنه!!
بعدن نوشت: مدال طلا رو که دادیم به بهنام خان!!... آرزوهای محال بهنام رو اینجا بخونید...
بعدن تر نوشت: از قرار یه دوست دیگه هم اعلام آمادگی کرده و گفته آرزو های محال دارن از سرو کولش بالا میرن! آرزوهای محال حسن شیر علی رو هم اینجا بخونید!
|