| ماموران مخفی پلیس* یکشنبه ۲۵ فروردین:
انجی: خیلی ترسیده بودم. گذاشتم یه قاتل از دستم فرار کنه... هریس: مهم نیست. تو اسلحه نداشتی... انجی: ترسیده بودم. اما برای خودم نه... برای جاشوا ... یه لحظه فکر کردم... اگه بلایی سر من بیاد... چی به سر اون میاد؟!
از مرگ همیشه ترسیده ام... هرچند، گاه آرزویش را داشته ام... و گاه خود را به زور خواستم به او تحمیل کنم... اما این روزها از مرگ جور دیگری میترسم... انگار این دغدغه همه ی مادران است... "اگه بلایی سر من بیاد ... چی به سر اون میاد؟! "
الان نه... لطفا...
*بعد از پرستاران دومین سریال استرالیایی محبوب من!
بعدن نوشت: بازهم عسلی بیمار است...و من خسته تر از همیشه... ناتوان... تاب و توان شنیدن گریه هایش را ندارم... |