البته عجیب است... تو این تهران پر از دود ... اما این روزها عسلی را که میبرم مهد... از کوچه های سر راه که میگذریم... همه جا عطر خاصی دارد... بوی اردیبهشت میدهد... بوی تابستان پیش رو... حیاط مجتمع مان پر است از گل ... و قسمتی از پارک کوچک پشت خانه... وقتی از آن نزدیکی رد میشوی... وای چه بوی خوبی دارند... زنی را دیدم که جلوی خانه شان را آب می پاشید و وقتی از جلویش رد میشدیم... بوی خاک خیس و گل اقاقیا و آفتاب بهار... انگار همه باهم میپیچید توی ذهنم و خاطراتی را به یادم میآورد... از گذشته های دور... از گذشته های خیلی دور... هیچ متوجه شدید؟ گاهی چیزهایی هستند که آدم را یاد روزهایی می اندازند... که زمانی خوب بوده اند و الان بد! و اگر آن چیزها عطری داشته باشند... انگار همان لحظه مزه آن روز ... مزه آن خاطره را میچشید... دیروز از دکتر که برمیگشتیم... باغ گلی سر راهمان بود... از همین ها که گل و گلدان میفروشند و انواع و اقسام ظروف سفالی و نهال های کوچک و بزرگ... عسلی گفت گل بخریم.. رفتیم تو... وای که چقدر بوی بچه گی هایم را میداد... بوی حیاط خانه کوچکمان در خیابان کارون... پرسیدیم که چه گلدانی میتوانیم بخریم برای آپارتمانی که به زحمت رنگ آفتاب میبیند ... چند گل نشانمان داد از همین ها که فقط برگند! گفتم ما گلی میخواهیم که گل بدهد... و خلاصه یک گلدان گل رز محلات گرفتیم که گفت مقاوم است و خوب است و خوش عطر... هرچند بعد از 15 روز باید ببریمش توی حیاط مجتمع نفسی بکشد و بعد دوباره... میتوانیم بیاوریمش بالا... حالا منو عسلی دوستش داریم... آبش میدهیم و اسمش را گذاشتیم گل عسلی!
پ.ن: دکتر گفت هیچیش نیست! باورتان میشود این نیم وجبی به همین راحتی من را گذاشته باشد سر کار؟ تازه متوجه شدم که هر بار دعوایش میکنم ... چند دقیقه بعد میگوید گلویم درد میکند! اگر بدانید آن صبح کذایی چه فیلمی بازی کرد و چقدر گریه کرد... انقدر که گفتم دو سه تا آمپول را افتادیم!!

پ.ن۲: لازم به توضیح نیست که این هم اثر هنری عسلی جانمان است. از راست به چپ: پدرش. خودش. مامانش! (نمیدونم چرا من کج و کوله و کوچولو اون بالام!) چیزهای دیگه ای هم که دور و بر میبینید، دیوار خونشون. گلشون . یه ماهی و غیره است... اگه تونستید خودتون کشف کنید!
|