خب...ما رفتیم نمایشگاه کتاب. صبح روز جمعه سیزدهم اردیبهشت ساعت یازده قرار گذاشتیم. با تعدادی از دوستان دیده و نادیده!! برخلاف پیش بینی من که اولین جمعه بازگشایی نمایشگاه اونقدری شلوغ نیست! و درست مطابق پیش بینی سعیده! جای پارک گیر نیاوردیم. بعد از حدود چهل دقیقه انتظار در خیابان قنبر زاده، فکر میکنید کجا ماشین رو پارک کردیم؟ در کوچه پس کوچه های مفتح! و بعد تاکسی گرفتیم تا جلوی نمایشگاه!! و بعد تازه شروع شد... چی؟ خب پیدا کردن کسایی که باهاشون قرار داشتیم... موبایل ها عملا تعطیل بود و بعد که همدیگه رو پیدا کردیم و مطمئن شدیم که اصلا نمیشه به تلفن های همراهمون! امیدی داشته باشیم، قرار گذاشتیم که در انتهای هر راهرو منتظر هم بمونیم و بعد... تازه شروع شد... چی؟ خرید کتاب ! ازدحام اونقدر آزار دهنده بود که به خاطر عسلی خیلی غرفه ها رو ندیده کنار میکشیدم. چون عده مون زیاد بود هر بار که خسته میشد (تقریبا از اول تا آخر خسته بود!) یکی بغلش میکرد. هرچند متاسفانه همیشه دوست داشت اون یه نفر من باشم. یه بار که ته یکی از راهرو ها منتظر بقیه بودیم، جلوی میز نیروی انتظامی ایستادیم و من عسلی رو گذاشتم پایین و وسایلم رو گذاشتم رو میز که روسری مو مرتب کنم. ماموره که انگار خیلی صبر کرده بود. با عصبانیت گفت: نمیخوایید روسری تونو سر کنید؟! گفتم: چرا خودم هم دارم سعی میکنم! میبیند که! چند بار اومد تک زبونم بهش بگم بیا تو این بچه رو بغل کن و اینهمه ساک خرید هم بگیر دستت، یه روسری هم بنداز سرت. ببینم می افته یا نمی افته! پارسال گمونم با آمینا بودم...(آره تو بودی؟ یا سعیده بود؟) یه گروه تلویزیونی خواستن با ما مصاحبه کنن بهشون گفتم: شوخیتون گرفته؟ پوشش من مناسب گزارش تلویزیونی نیست. گفتن خب پس با عسلی حرف بزنیم. و قرار شد ده دقیقه بعد برگردیم و ما هم دیگه برنگشتیم!! این سومین نمایشگاه کتاب عسلی بود. تو دو تای دیگه هرکدوم چند تا کتاب براش خریدم که نویسنده هاشون به اسم خودش براش امضا کردن. اما امسال نشد... وقت ناهار که شد. گفتیم بریم رو چمن های نزدیک محل قرار که باحال بود و اینا... و اومدیم بیرون دیدیم بارون اومده! رفتیم زیر پله ها یه جایی رو پیدا کردیم که برای دانشجوهای دانشگاه فردوسی زیرانداز انداخته بودن و ما هم به زور خودمون جا دادیم! حالا بگذریم که هی دانشجو ها تیکه می انداختن که چقدر تعدادمون زیاد شده! دانشجوی جدید اضافه شده و اینا... ما هم به روی مبارکمان نیاوردیم و نشستیم و جاتون خالی چی خوردیم؟! ساندویچ؟ نه... قورمه سبزی!! 
رستوران هانی شعبه زده بود و غذا میداد... من و عسلی هم که برنجی!! طفلی سعیده که رژیم بود! برای اون جوجه گرفتیم که فقط جوجه بخوره ... خداییش اراده بیست! هرچی خواستیم وسوسه اش کنیم زیر بار نمیرفت! این هم بخشی از سفره رنگین ما!! فکرشو بکنید چهار زانو... قرمه سبزی ... عسلی هم با یه پسر بچه که اون ور تر نشسته بود کورس گذاشته بود و هی آتیش میسوزوند...  اینم عسلی که با نهایت مارمولکی سعی کرده با دست جلوی صورت اون بچه رو بگیره که مبادا تو عکس بیافته!!
غذا رو که خوردیم. رفتیم سالن کودک و برای عسلی یه فرفره مخصوص بچه غول ها !! خریدیم و چندین عدد کتاب و تقریبا همه موجودیم همونجا ته کشید.  مثلا این کتاب پارچه ای (داستان شنل قرمزی) رو براش خریدم چهار هزار تومن!
یه سری هم به غرفه پدرش زدیم هرچند خودش نبود و اونا برای اینکه لابد پیش پدرش خودشیرینی کنن یه کتاب که تنها کتاب کودک انتشاراتشونه و عسلی شونصدتا ازش داره رو دادن به عسلی!! و حوالی شش ما اومدیم به سمت خونه... یه تاکسی گرفیتم تا ماشین!! و بعد سعیده طفلکی با اون خستگی اومد ما رو رسوند و رفت... وقتی برمیگشتم با سعیده به این نتیجه رسیدیم که کتاب ها خیلی خیلی خیلی گرون شده!! تقریبا هشت نه ساله که ما هر نمایشگاه کتاب با هم میریم خرید. و من یادمه همین سه چهار سال پیش یه بار که کلی خرید کرده بودم و ذوق زده اومدم خونه و حساب کتاب کردم حدود 19 هزار تومن شده بود! 
دیروز گمونم من و سعیده روی هم نزدیک 60 هزارتومان خرید کردیم ... انگار نه انگار... تازه کتاب هارو میدیدم عوض ذوق زده شدن یه آهی هم میکشیدم!! حالا قیمت ها اونجوری... کیفیت ها افتضاح! یه کتاب به طور تصادفی اون هم به خاطر بی سرو ته بودن اسمش ... کال سوسن نوشته خسرو معزی یا یه همچین چیزی! برداشتم و بازش کردم... صفحه 57 : ... ترو فرز گوشی رو گذاشت... و گوهر توی بحر شوی خود رفت!! جل الخالق! به قول آمینا توی چیه؟ شوی چیه؟ یا محاوره ایه یا ادبیه!! خلاصه ذوق و نبوغ نوشتاری تراوش میکرد از بعضی کتب!!
این بود نمایشگاه کتاب سال 87.
نتیجه گیری اخلاقی: 1_ وقتی میخواهید به نمایشگاه کتاب بروید بهتر است ماشین نبرید! 2_ وقتی فرزندتان را میبرید یه راست بروید سالن کودکان و بعد یه راست منزل! 3_ تلفن همراهتان را فقط برای استفاده از ماشین حسابش و آنهم برای جمع و تفریق قیمت های نجومی کتاب ها همراه ببرید... تماسی حاصل نخواهد شد!
پ .ن: شیلا جونی برای شما دو تا هم خرید کردیم! فکر نکنی یادم رفت!
بعدن نوشت۱: امتحان دارم... این هفته و هفته های آتی! برام دعا کنید... شدیدا دچار کمبود اعتماد به نفس شدم... اصلا وقتی جزوه هامو باز میکنم انگار من سر این کلاس ها نبودم! استرس دارم!
بعدن نوشت۲: دوست عزیز قبل از کامنت گذاشتن در این وبلاگ یا حتی خوندن مطالب... یک لیوان آب خنک بنوشید... و یک نفس عمیق بکشید...
اصلا نمیفهمم اگه نوشته های من کسی رو ناراحت و عصبی میکنه چرا میاد وبلاگمو میخونه؟! ها؟! دل نوشته است... دوست دارم... همینه که هست! |