| دروغ چرا این روزها حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم... اگر عسلی نبود و وادارم نمیکرد... نه از خونه بیرون میرفتم... نه آشپزی میکردم... نه به کسی زنگ میزدم..
اما آدمی که بچه داره زندگیش مال خودش نیست... قبل از همه اطرافیان یه موجود کوچولو هست که بهت وابسته است و هی نگاه میکنه که تو چیکار میکنی...
حالا هم برای تنوع... برای اینکه روحیه خودم و بقیه عوض بشه ... البته به سفارش پسر عمه جانمان، فکر کردم که باز هم از دسته گل های این وروجک بنویسم و نقاشی ها شو بزارم...

این نقاشی رو که کشید خودش اومد و گفت ازش عکس بگیرم! و برام توضیح داد که اون چند تا نقطه بالای تصویر سمت چپ، بارونه داره میاد!! و این بچه هم داره بازی میکنه تو پارک!! یه چیزی رو الان بهتون بگم. تو نقاشی های عسلی جانمان، مثلا اگه یه گردی میبینید و فکر میکنید که اینجا بچه میخوسته توپ بکشه! سخت در اشتباهید ... اون گردی ممکنه خونه باشه... ممکنه هواپیما باشه یا هر چیزی که اصلا به مغز شما هم خطور نمیکنه!!
و اما من و عسلی:
۱ـ صبح موقع رفتن به مهد:
من: تغذیه برات گذاشتم... حتما بخوری ها.
عسلی: نه نمیخولم. دوست ندالم. نذال...
من: اونوقت موقع تغذیه که شد همه بچه ها دارن یه چیزی میخورن ... تو باید واستی نگاشون کنی!
عسلی: نه! اونجا صندلی بچه گونه داله... من میشینم نگاشون میکنم!!
۲ـ موقع اذان:
من زیر لب دعا میکنم.
عسلی: چی دالی میگی؟!
من: دارم دعا میکنم. با خدا حرف میزنم.
عسلی: من هم میخوام حرف بزنم. (با صدای بلند و فریاد کشان): خدا.......... خدا جون لحمتت کنن ایشاا... (من میخندم) هجوم وحشیانه به طرف من و پریدن روی سر من بیچاره: مگه من به تو میخندم!؟
۳ـصبح موقع رفتن به مهد:
یکی از روزهای بدخلقی من و عسلی:
من: (به شدت عصبی و کلافه)بیا موهاتو شونه کنم... دعوات میکنم ها... اذیت نکن...
عسلی: (گریه) نمیخوام... من هل کالی کنم زشتم!
من: نه تو خوشگل مامانی... بیا ...
عسلی: نه من زشتم!
من: خیله خب تو زشتی...بیا دیر شد!
عسلی: (داد میزند) تو چرا هل چی من میگم موبافقت (موافقت)میکنی؟!
۴ـ تو خونه موقع بازی:
داریم ببا کلمات بازی میکنیم... بعضی هاشو من یادش دادم... و بعضی هاشو دوستام...
من: بادبزن!
عسلی: بولو سل کوچه داد بزن... حالا بگو هندونه!
من: هندونه!
عسلی: چقدل لبات خندونه! حالا بگو ... ... بگو... بالش!
من: (مردد) بالش!
عسلی: بخول از این کتک ها!!
دخملم متکا یادش رفته بود...
۵ـ با خاتون و خاتونچه قرار گذاشتیم و برای اولین بار همدیگه رو دیدیم. عسلی هم تا حالا اونا رو ندیده بود... دست هم رو گرفتن و تو اون نیم ساعت با هم راه رفتن... وقتی اومدیم خونه:
عسلی: مامان انگشتلم لو دادم به آناهیتا.
من: انگشترتو؟!
عسلی: آله دادم خوشحال بشه...
من: خوشحال شد؟!
عسلی: فک کنم... آله... خیلی خوشحال شد!
میبینید عسلی من ماهه... مثل مامانش مهربون و دل نازکه... قربونش برم!

خب این تصویر آخر هم حسن ختامش! قابل توجه دوستایی که پرسیده بودن چرا نقاشی هاش تک رنگه! چون ماژیک وایت بردش یه دونه است! خب صفحه سمت راست یه خورشیده. که بهم توضیح داد: خولشید ننکبوتی! (خورشید عنکبوتی!) سمت چپ هم اسم خودشو نوشته!! رنگین کمان کشیده و پروانه و خونه و درخت و بچه و ... خلاصه خیلی چیزها برام تعریف کرد!
پ.ن۱: اولین کامنت رو خودم گذاشتم و به دوستایی که وب ندارن جواب دادم... فرصت کردید یه نگاهی بندازید... |