خب نمایشگاه کتاب هم تمام شد... دیروز... روز آخر نمایشگاه، ناچار بودم به رفتن. چون یک جفت سی دی خاله ستاره برای عسلی خریده بودم که یکی شان کار نمیکرد. میتوانستم صبر کنم و به دفتر مرکزی مراجعه کنم. اما گفتند که اگر بروی همانجا بهتر است و من هم به آمینا زنگ زدم. گفت کلاس مقاله نویسی تخصصی دارد. من هم گفتم به من ربطی ندارد!! میایی و این دوستت را کنترل میکنی تا به کارهایم برسم. و خب گفت باشه! ( جذبه رو حال میکنید!) با مترو شرفیاب شدیم خدمت نمایشگاه. خیلی هم بد نبود! فقط کمی! له شدیم و اینا! در محلی که قرار گذاشته بودیم. یک چیزی آهنی، بقایای یک میز، بود که عسلی اصرار کرد روی آن بنشیند. مرد جوانی آن سو تر نشسته بود و ساعت را پرسیدیم. به جای جواب پرسید: رنگ چشم خودتان است؟! شیطان رفت توی جلدمان که بگوییم: بله... از آغاز خلقتمان اینگونه بوده!! یکهو صدایی آمد: سلام... شوکلات... گمان کردیم آمینا به نجاتمان آمده ! سلام کردیم و بی توجه خواستیم برویم که آمینا درست گذاشت توی کاسه مان! این همون لنزه اون روزه؟ چقدر امروز رنگش قشنگ تره... آها فکر کنم به خاطر رنگ لباسته!!
در مرحله بعد رفتیم و سی دی را که باید عوض میکردیم، عوض کردیم. رویا کتابی را معرفی کرده بود. رفتیم غرفه فندق! دو مرد جوان نشسته بودند به حرف و بگو بخند: کتاب "امروز سی تا ببرو داغون می کنم" کدوم قسمته؟!
ـ چی؟! سی تا ببرو چیکار کنید!؟ 
من : کجاست؟!
ـ نداریم. داریم؟! اون یکی: حتما اشتباه اومدید. اصلا به گوشم نخورده!
به حافظه ام شک میکنم و کاغذ را بیرون می آورم و اسم انتشارات و... را میخوانم.
ـ (میخندند)جالبه! دقیقا درست اومدید! ولی شرمنده...
ـپس یعنی مگید نگردم. شما مطمئن هستید که اینجا نیست؟
ـ بعله...مطمئن باشید. اطلاعات غلط بوده!
و ناگهان درست روبرویم در لابلای کتاب های چیده شده در قفسه: امروز سی تا ببرو داغون میکنم!
ـاوناهاش!
حالا تصور کنید قیافه اون دو تا رو!
ـ آها... این... چیزه... ما اینا رو به متون دو زبانه میشناسیم!! ... کافی بود بگیددکتر زیوس...
خداییش بعضی ها عجب رویی دارن!
هی با بد اخلاقی ها و شیطنت های عسلی کنار می آمدیم که متوجه شدیم که پدر عسلی در غرفه است. پیشنهاد دادیم که: برو پیش پدرت! گفت نه من میخوام با شما دو تا باشم... ماهم که میدانستیم چشمش به جمال پدرش بیافتد ما را فراموش میکند، رفتیم آنجا و یکهو جلوی غرفه گفتیم... ببین عسلی جان! ببین کی اونجا نشسته؟ عسلی هم از بین جمعیت راه باز کرد و پرید بغل باباش! ما هم سلام و علیکی کردیم و بلافاصله خداحافظی و رفتیم دنبال کتابگردی خودمان...
باز هم کتاب خریدیم. سر راه نشر کارنامه را دیدیم که عکسش را بالا دیدید ... و کتاب خیلی خیلی جذاب و خوشمزه اش!! مستطاب آشپزی کاری از نجف دریابندری. که با وجود قیمت گرانش ولی داشتنش را به همه خانوم ها و حتی آقایون توصیه میکنم. از کتاب هاییست که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را دارد و به نظر من کاملتر و بهتر از این نمیشد ... گمانم دو جلدش 40 هزارتومان باشد. البته اینرا هم اضافه کنم: من آنرا هدیه گرفتم!
و ...خب چون دیدیم هی وسوسه میشویم به خرج کردن پول بی زبان... برگشتیم. پدر عسلی خیلی اصرار کرد که از تازه های نشرشان انتخاب کنیم و چون من و آمین تعارف کردیم و چیزی برنداشتیم یک مجموعه داستان خودش برای هردویمان انتخاب کرد و به دستمان داد و گفت قشنگ است و امسال چاپ شده است... تشکر کردیم و عسلی را برداشتیم و به منزل برگشتیم... مجموع خرید ما از نمایشگاه امسال: کودک آرام مادر آسوده، زوجی رویایی و همیشگی : نشر افکار. سمفونی رنگ ها(شعر) امیر مرزبان : نشر شانی. سنج و صنوبر ، کوراتت مرگ و دختر، خاطرات سرد، زنی با چکمه ساق بلند سبز، دشت سوزان : انتشارات ققنوس. تاکسی نوشت ها: نشر کاروان. راز: انتشارات چنار. دریاچه شیشه ای (دوجلدی): نشر روزگار امروز سی تا ببر را داغون میکنم: کتاب های فندق از نشر افق.
فقط چیزی که به دلم موند خریدن کتاب های ریچارد براتیگان بود که نشر افق سه تا ازش چاپ کرده بود و من نتونستم تا اونجا برم و یکی هم مادر و دختر نشر در دانش که چاپش تموم شده بود و البته اشعار کیکاوس یاکیده که چون نمیدونستیم کدوم ناشره بیخیالش شدیم ...
|