|

چند ماهی هست که یک جفت نمکدان خریده ام...
همدیگه را بغل کرده اند...
چشمهایشان آنقدر گشاد است که نمک چنان سرازیر میشود توی غذا، که دیگر قابل خوردن نیست...
یک جورهایی انگار سر گذاشته اند بر شانه ی هم و گریه میکنند...
و من هروقت این دو تا را میبینم...
هی دلم گریه میخواهد...
هی دلم گریه میخواهد!
حالا چرا نگه شان داشته ام؟! خدا میداند!!
|