تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   دوشنبه 30 اردیبهشت1387  |   11:58 مادر...
به مادرم فکر میکنم... که چند صد بار اینکار را کرده است و خم به ابرو نیاورده است...

عسلی همه شامش را بالا میاورد. من دستپاچه اینور و آنور میدوم و همه چیز را مرتب میکنم. چند بار عق میزنم و در همان حال به خودم نهیب میزنم که نباید وا بدهی! نباید حالت بد بشود و نمیشود... همه لباس هایش را عوض میکنم... لباس های خودم...بعد او را میخوابانم به سراغ فرش و ملافه ها  و رو مبلی و ... میروم... تا صبح ادامه دارد...

شب از نیمه گذشته.... مستاصل و درمانده، به مهدی زنگ میزنم و آرزو میکنم که اگر خوابیده موبایلش خاموش باشد... خوشبختانه کشیک دارد و بیدار، در درمانگاه است. کمی قوت قلب میگیرم و شربتی میگوید که دارم... عسلی میخورد و تا صبح می خوابد هرچند با گریه و نق نق های گاه و بیگاه...

صبح به محض خوردن چیزی باز همان آش است و همان کاسه... به پدرش خبر میدهم.. باقیش سر جمع میشود دکتر و آمپول و گریه و جیغ و غصه و غصه...

وقتی به خانه میرسیم. او را روی مبل جا میدهم و تاکید میکنم که پایین نیاید. همه لباس هایم را داخل ماشین میاندازم و مال خودش را... و باز فرش را میشورم.. پنجره ها را باز میکنم و کولر را هم روشن میکنم... سرم گیج میرود و مدام به خودم میگویم قوی باش... قوی باش...

عسلی را میبینم که روی مبل دراز کشیده و کتاب داستان میخواند...

و به مادرم فکر میکنم... به مادرم فکر میکنم... و ته دلم... هی قربان صدقه اش میروم... و به خودم میگویم تو میتوانی... قوی باش... تحمل کن... خسته نشو... خسته نشو...

 

 

پ.ن: حسن ختامش همین بس که زنگ زدند که پس فردا امتحان داری!! خدایا... یه کمی خوش شانسی... یه کمی...