با ماندانا قرار گداشته ایم که درس بخوانیم. میروم خانه شان. مشغول میشویم ولی نمی توانم تمرکز کنم. می فهمد. صدای ویولن است. انگار از چشمانم بخواند میگوید: به نظرم تنها سازی است که وقتی برای تمرین از یک آماتور نواخته میشود، دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبی!!
هردو میخندیم. فریاد میزند: محمد!
دوباره صدا میزند. سرانجام صدا قطع میشود و لحظه ای بعد او در چهارچوب در ظاهر میشود. چشمان عسلی و پوستی شفاف دارد. ویولن روی شانه اش و آرشه در دستش به ما نگاه میکند. 10-12 ساله است و خوشگل. با آن فیگور هنرمندانه اش. حس میکنم دوستش دارم.
_ ما فردا امتحان داریم!
_ من هم باید فردا این قطعه رو تحویل بدم.
_ دبیر ما آقای رئوفیانه. مثلثا ت داریم! مفهوم بود؟!
خونسرد اما خجلت زده لبخند میزند و میرود. من و ماندانا پیروزمندانه سر خم میکنیم و به رئوفیان فکر میکنیم و مردی که اصلا رئوف نیست...
***
صدای ارکستر و پیست رقص شلوغ باعث شده که بتوانم راحت و آسوده گوشه ای بنشینم و همه مهمانان را زیر نظر داشته باشم. مزدک و دوستانش پر سر و صدا وارد میشوند. یکراست میروند وسط . همه کت و شلوار تیره به تن دارند. او هم. موهای سرش کم است و کراواتش کج شده است. چشمان روشنش خون افتاده است و حدس میزنم به خاطر مشروب است ... . شیطنت میکند و از سر و کول همه بالا میرود.
زنی میخواهد سنتی بخواند... ارکستر همه را به نشستن دعوت میکند و آنها همانطور پر سرو صدا می آیند که بنشینند. جابجا میشوم که همگی جا بگیریم. مهتاب او را نشان میدهد و زیر گوشم زمزمه میکند : میشناسیش؟!
_نه باید بشناسم؟!
_ محمده دیگه! داداش ماندانا!
فکر میکنم فکم چسبیده به زمین! بهت زده نگاهش میکنم. به موهای ریخته سرش به چشمانش که اثری از آن شرم کودکانه ندارد. همزمان با مزدک سرمیگردانند و چشم در چشم میخندیم. مهتاب بلند معرفی میکند. به زحمت از بین صندلی ها دست دراز میکند. دستهایمان به هم نمیرسد! باز میخندیم و مدام در دلم میگویم خوب شد که شوکه شدن مرا ندید...
و تا چند روز فکر میکنم زمان با من چه کرده است؟!
|