گفت : در افسانه مجنون خاک لیلا می شود ! قسمت وامق فقط از خون عذرا می شود ! گفت : اینجا گرگ , با چاه و زن و زندان یکی است ! استخوانت آخرش مال زلیخا می شود ! گفت : خیلی زود از چشمان او خط می خوری ! عشق بدجوری در این محدوده حاشا می شود ! گفت : آخر , خنجری از پشت ... می افتی ... نخند ! ( داش آکل ) هم شبی در کوچه تنها می شود ؟!
...............
جرعه ای از استکانم سر کشیدم که هنوز ... ( مزه ی لوطی فقط با خاک معنا می شود ! ) عشق باید سیل باشد تا بفهمی که چرا , توی هر صد قرن یک زن مثل ( سارا ) می شود ؟ تازه می فهمی چرا شیرین نامرد عجول این قدر در دیده ی فرهاد زیبا می شود ؟! تیغه ی خنجر تکانی خورد و (من) راحت ... نشد ! صبح در این خوابها یک دفعه پیدا می شود !!!!
*
آه مرجان غزل ها ! صبح شد، خوابم پرید ! تا به کی سهم من از عشق تو رویا می شود ؟ هر کسی آمد! فقط زخم زبان زد ! نیستی !؟ زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود ! توی خواب دیشبم هم گفته بودم عاشقم قاتلم لبخند زد : ( یعنی آقا می شود ؟) پاسخ این طعنه در لبهای تو خوابیده است قفل هر افسانه با لبخند تو وا می شود تو فقط آری بگو ! آنوقت می بینی چطور ... باخت در پایان قصه سهم ( کاکا ) می شود
*
آخر این کوچه ... حتی قصه ها خوش می شوند ! ( داش آکل ) زنده می ماند ... سر پا می شود!
سمفونی رنگ ها، امیر مرزبان.
وقتی این کتاب را میخریدم خودش هم در غرفه نشسته بود و با دوستانش سخت سرگرم گفتگو... مانده بودم که بروم جلو و بگویم کتابم را امضا کند یا نه... شاید اگر دوستش اینقدر بلند بلند ترانه هایش را زیر لب زمزمه نمیکرد رفته بودم...
پ.ن: بدجوری حالم نا خوش است و کاش میدانستم چرا...
بعدن نوشت: اینطور که با خبر شدم... خانواده دوست و همکار عزیزم محسن گل تصادف کرده اند... البته یک هفته ای میشود و متاسفانه باید برای خواهر گلش خیلی دعا کنید. کودکی که در راه داشت از دست رفت... دست کم خودش ... خودش را باید خدا صحیح و سالم برگرداند... لطفا برایش دعا کنید...
|