تبليغاتX
کی فکرشو می کرد ؟!
 
 
كي فكرشو ميكرد ...
موضوع مطالب
شعر
بايگاني
لينكهاي دوستان



موزيك
گزارش بازديد
 
 
 
Design By : Shelterless
Licenced to Personal Weblog ;
Delaaviztarin.blogfa.com
All rights reserved.
خاطره  |   چهارشنبه 29 خرداد1387  |   14:1 من در روزهایی که گذشت...
دندانپزشکی:

خب راستش مدتها بود که هروز به خودم سفارش میکردم امروز پرس و جو میکنم و دکتر خوبی را پیدا میکنم ولی همیشه موفق نمیشدم. تابلوی دکتر فرید مازیار را ۵ سال پیش دیده بودم و اولین بار که دیدمش دو تا چیز به سرعت برق و باد از ذهنم گذشت:

۱ـ یعنی چی؟! این چرا اینقدر جوونه؟!

۲ـ گمونم بهتر بود هنرپیشه میشد. دکتر که نباید اینقدر ...

به هر حال این دو تا موضوع بیشتر از اینکه جذابیت داشته باشد... باعث میشد ته دلم نگران بشوم. خب تصور من از دکتر خوب یک دکتر پیر یا دست کم میانسال عینکی است! نه یک دکتر جوان و خوشگل و البته بدون عینک!! ولی به خودم گفتم از روی ظاهر قضاوت نکن. و سعی کردم با اطمینان خاطر بنشینم روی آن صندلی ترسناک دندان پزشکی که از قرار نامش یونیت است!


جرم گیری که تمام شد نفس راحتی کشیدم... شنیده بودم اینکار دقیقا مثل رنگ کردن یک مدل  نقاشی است. هرچقدر دکتر دقت و حوصله بیشتری داشته باشد آسیب و درد هم کمتر است. هرچند لحظاتی درد هم داشت اما  فکر میکنم جرم گیری بیشتر از آن درد، حس بدی را ایجاد میکند... حس ساییده شدن جسم سختی به دندان. 

دکتر با دقت و حوصله برایم راجع به طریقه درست مسواک زدن توضیح داد و اینکه برای یکی از دندان هایم باید مجددا مراجعه کنم و خب حالا کمتر اضطراب دفعه ی بعد را دارم...

فقط قسمت اندوهناکش این است  که دهانشویه ای باید مصرف کنم که بی اندازه سوزاننده و بدمزه است! یک دقیقه! فکرش را بکنید، یک دقیقه هم باید در دهانم نگهش دارم! و تازه بعد از تلفن و کلی اصرار و التماس گفتند که فقط میتوانم با اندکی آب رقیقش کنم.

جابجایی:

احتمالا دو ماه آینده را در همین آپارتمان خواهم ماند. کمتر یا بیشتر شرایط طوری است که تا ماه شهریور باید با صاحبخانه کنار بیایم  و شاید بعد از آن به طور کلی منطقه سکونتم را هم عوض کنم. چرایش بماند تا آن موقع.

دیگر این که، این روزها که عسلی هم به مهد نمیرود، تا ۹ صبح میخوابم! بعد با هم کارتون میبینیم. عاشق "هورتون" شده ام با آن گرده اش. براساس داستان دکتر زیوس است. هی پا به پای عسلی کارتون پرنسس های دیزنی را میبینم که فوری عاشق میشوند و ازدواج میکنند و تا ابد خوشحال و خوشبخت! زندگی میکنند... و هی پا به پای عسلی غرق رویاهای شیرین کودکانه ای میشوم ...

که از یک رویا پا فراتر نمیگذارند و واقعیت نخواهند یافت...

 

پ.ن: فردا ۳۰ خرداد تولد خسرو معتضد است. تاریخ نگاری که به شدت به نوشته هایش علاقمندم... این روزها که در تلوزیون برنامه دارد هم، اغلب پای ثابت برنامه اش هستم. سوای سندیت تاریخی و ذهن پویا و حافظه ی عجیب و غریبش... به خاطر نثر شیرینش هم دوستش دارم. ۱۱۷ کتاب نگاشته شده توسط وی باعث میشود که برایش احترام خاصی قائل شوم. اینجا را که نمیبیند اما تولدش مبارک!

 

 

 

بعدن نوشت: خیلی ذوق زده ام... چون این آقای خسرو معتضد هر بدی که داشته باشد بزرگترین حسنش این است که باعث شده برای اولین بار کامنت هایی برخلاف تعارفات معمول داشته باشم! دوستان ممنون برای ابراز نظرات واقعی تان... ببخشید و شرمنده ندارد... من نظرم را گفتم و شما هم...  شاید بد نباشد اضافه کنم که جهت گیری فعلی این آقا و با باد رقصیدنش!! از لطف کتب تاریخی که دست کم آنهایی که من دیدم سندیت هم دارد کم نمیکند... یا من اینگونه گمان میکنم که میتوان اثر را بدون خالق هم نقد کرد...