<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کی فکرشو می کرد ؟!</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Jun 2008 08:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خدا نگهدار...</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>وب جدیدم را افتتاح کردم... برای بعضی دوستان در کامنت توضیح دادم... اما خب تنبل که باشی و این همه دوست خوب داشته باشی ... یک راه آسان میماند:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;A href=&quot;http://delaaviztarin2.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;از این پس مرا در جام جادویی بخوانید....&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیگر اینکه دوستان گلم وب جدیدم را لینک کنید...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیگر اینکه دعا کنید وب جدیدم فیلتر نشود ... خدا نصیب نکند... کدام قسمتش را؟! خب همین انتقال لینک ها به وب جدید... قاط زدم بسکه کپی پیس کردم و تازه نمیدانستم کدام را گذاشته ام کدام را نه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: اگر بار گران بودیم و رفتیم... اگر نا مهربان بودیم و... رفتیم... (آهنگین و البته سوزناک بخوانید... چرا ندارد مثلا داریم خداحافظی میکنیم!! گیرم من همین بغل باشم!!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت: برای دوستانی که آدرس دکتر مازیار را خواسته بودند: بالاتر از میدان پونک. نبش کوچه سوم. پلاک یک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 08:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز مادر</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>در اطرافم همیشه پر بوده از مادر... مادر های دل نازک... مادرهای زیادی نگران... مادرهای زیادی خونسرد... مادرهای قوی و اندکی خشن... و همه مادرهای سنتی و در جای خود خوبی بوده اند... اما کمتر از چهار سال است که من هم یک مادرم... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستانی داشته ام که بسیار شیطنت کرده ایم با هم. خاطرات مشترکمان سر به فلک میگذارد و حالا آن ها هم مادرند... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پستم برای نزدیک ترین مادران دوست داشتنی ام است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;وشیا گل پسر ندا جون&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.1doost.ir/Photos/Khatereh/13870404-momday/002.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یوشیاست. پسر ندا... با این مامان تو دانشکده همکلاس بودیم... خدا میدونه چقدر شر بود!! حالا هم در عکس هایش تغییری نکرده گمان نکنم از شیطنتش هم کم شده باشد! در نروژ زندگی میکنند و هی میگوید حال عروسم چطور است؟ بله نداده بریده و دوخته! دلم برایش یک ذره شده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;پسران مونا&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.1doost.ir/Photos/Khatereh/13870404-momday/004.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دو وروجک سام و امیررضا هستند. پسران مونا. با مامان این دو تا هم در دانشکده همکلاس بودم.  از آن سالها هرچه یادم میاید دوستی است و عشق و صفا! آنقدر با هم شیطنت کرده ایم که شمارش از دستم در رفته است.  در بلژیک زندگی میکنند و اصلا فکر نکنید که ذره ای از شیطنتش کم شده باشد! چون چند وقت پیش که وبم را خوانده بود و میخواست دلداریم بدهد میگفت: خاطره جون یادته ما دوتا درخت بودیم! غصه نخور دیگه!! جل الخالق کی میخوای بزرگ بشی! (ناگفته نماند که این درخت بودنمان حدیث مفصلی دارد!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;دخمل مهتاب باجی!&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.1doost.ir/Photos/Khatereh/13870404-momday/003.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آتیش پاره هم که معرف حضور هست. هستی دختر مهتاب. با مادر این یکی خواهر هستیم! شیطنت ها و مردم آزاری های مادرش کم بود... یکی عین خودش پرورش داده ... در یک مجتمع مسکونی هستیم. آنها بلوک سی و ما بلوک بی... خاله بازی هایمان شهرت عام و خاص دارد! یک هو میبینی زد به سرمان ظرف غذا را برداشتیم رفتیم بلوک سی یا برعکس!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(حالا گیرم من گفته باشم مردم آزار است... بیگانگان سو استفاده نکنند! از غصه رفتنشان شب ها خواب ندارم... هرچه باشد از خواهر آدم کی نزدیکتر... عزیزتر...)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;عسلی مامان&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.1doost.ir/Photos/Khatereh/13870404-momday/001.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم که عسل است. شکر است... اصلا زندگی است... دختر خاطره است که تا همین چند روز پیش وبلاگی کی فکرشو میکرد را مینوشت! با مادرش یکجا زندگی میکنیم... گاهی خوب است و آرام ... گاهی ناآرام و سرکش... از بچگی آروزی دو چیز را داشته فضانورد شود یا نویسنده!! (چه ربطی داره بهم؟!) هیچکدام را نشده! شده یک وبلاگ نویس آن هم  از نوع نامرغوبش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;خودمم دیگه! عاشق بوی گل مریم...&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.1doost.ir/Photos/Khatereh/13870404-non/001.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ماند مادر گل خودم ... خواستم عکس دخملکش ملوسکش (البته که خودم را میگویم!) را بگذارم گفتم مثل آندفعه مبادا نورانیت چهره ام دوستان خواننده را اذیت کند!! با این بانو هم از بدو تولد آشناییم ... کافیست ۵ دقیقه دیر کنی. در خیالاتش آدم را میبرد وسط خیابان یک کامیون هم از رویمان رد میکند و آش و لاش میفرستدمان بهشت زهرا!! هرچه میگویم مادر من لااقل فکر کن رفته ام خوشگذرانی... عیشی نوشی! میگوید عرضه اش را داشتی دلم نمیسوخت!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و کلام آخرش این که روز مادر برای همه تان مبارک... خدا شما را برای فرزندانتان نگه دارد و فرزندانتان را برای شما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: و البته این روز را به همه خانم هایی که وبم را میخوانند تبریک میگویم .. دوستایی مثل  خاتونی با خاتونچه اش... سیب مهربون با سیبی جونش... و ... تبریک ویژه برای شیلا جون  و گوبولی خانوم گلم که امسال به خیل عظیم بهترین مادران دنیا پیوسته اند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 07:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وب جدیدم...</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>صفحه مدیریتم را باز میکنم، آخرین نظرات خوانندگان و بعد پست مطلب جدید. چند خطی مینویسم... هم زمان وب های دیگری را باز میکنم. به دوستانی سر میزنم که آپ کرده اند یا کامنت گذاشته اند. مثل همیشه کشیده میشوم به وب گردی... به نویسنده این کامنت... به صاحب آن لینک... هی حالم گرفته میشود... چیزهایی میخوانم... میبینم ... که دست آخر در یک اقدام جنون آمیز همه ی صفحات و حتی پست نیمه تمامم را میبندم و کامپیوترم را خاموش میکنم و بعد... خواب... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کو خواب؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاطرات سرد شیوا کریمی را شروع میکنم... و یادم میافتد که راجع به کتاب قبلی چیزی ننوشتم. پیشتر سنج و صنوبر ِ مهناز کریمی  را  تمام کرده ام... نمیتوانم بگویم لذت نبردم تصادفا از رمان هایی این چنین که واقعیت و رویا... حال  و گذشته اش، بهم میریزد خوشم میاید... اما نه اینقدر که خط داستان را گم کنم و آخرش ... آخرش نفهمم چه بر سر ملکی آمده و چرا دایی اسد... بگذریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: عجیبه ها! یکی دیگه میخواد بره ... من استرس دارم!! &lt;A href=&quot;http://www.top-secret.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;این&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://mati.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اون &lt;/A&gt;که عین خیالشان نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲:خب من وب جدیدی را باز خواهم کرد به خاطر دوستانی که مدتهاست بابت فیلترینگ وبم  غر میزنند!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و به محض آماده سازی شما تشریف ببرید اونجا!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت: شیوا جان اگر خودتی که بسی مایه مباهات است... و اگر هم نه... در هر صورت تمام که شد در وب جدیدم حتما پستی را اختصاص خواهم داد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 10:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من در روزهایی که گذشت...</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>دندانپزشکی: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب راستش مدتها بود که هروز به خودم سفارش میکردم امروز پرس و جو میکنم و دکتر خوبی را پیدا میکنم ولی همیشه موفق نمیشدم. تابلوی دکتر فرید مازیار را ۵ سال پیش دیده بودم و اولین بار که دیدمش دو تا چیز به سرعت برق و باد از ذهنم گذشت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـ یعنی چی؟! این چرا اینقدر جوونه؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـ گمونم بهتر بود هنرپیشه میشد. دکتر که نباید اینقدر ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال این دو تا موضوع بیشتر از اینکه جذابیت داشته باشد... باعث میشد ته دلم نگران بشوم. خب تصور من از دکتر خوب یک دکتر پیر یا دست کم میانسال عینکی است! نه یک دکتر جوان و خوشگل و البته بدون عینک!! ولی به خودم گفتم از روی ظاهر قضاوت نکن. و سعی کردم با اطمینان خاطر بنشینم روی آن صندلی ترسناک دندان پزشکی که از قرار نامش یونیت است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;جرم گیری که تمام شد نفس راحتی کشیدم... شنیده بودم اینکار دقیقا مثل رنگ کردن یک مدل  نقاشی است. هرچقدر دکتر دقت و حوصله بیشتری داشته باشد آسیب و درد هم کمتر است. هرچند لحظاتی درد هم داشت اما  فکر میکنم جرم گیری بیشتر از آن درد، حس بدی را ایجاد میکند... حس ساییده شدن جسم سختی به دندان. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دکتر با دقت و حوصله برایم راجع به طریقه درست مسواک زدن توضیح داد و اینکه برای یکی از دندان هایم باید مجددا مراجعه کنم و خب حالا کمتر اضطراب دفعه ی بعد را دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط قسمت اندوهناکش این است  که دهانشویه ای باید مصرف کنم که بی اندازه سوزاننده و بدمزه است! یک دقیقه! فکرش را بکنید، یک دقیقه هم باید در دهانم نگهش دارم! و تازه بعد از تلفن و کلی اصرار و التماس گفتند که فقط میتوانم با اندکی آب رقیقش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جابجایی: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احتمالا دو ماه آینده را در همین آپارتمان خواهم ماند. کمتر یا بیشتر شرایط طوری است که تا ماه شهریور باید با صاحبخانه کنار بیایم  و شاید بعد از آن به طور کلی منطقه سکونتم را هم عوض کنم. چرایش بماند تا آن موقع.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر این که، این روزها که عسلی هم به مهد نمیرود، تا ۹ صبح میخوابم! بعد با هم کارتون میبینیم. عاشق &quot;هورتون&quot; شده ام با آن گرده اش. براساس داستان دکتر زیوس است. هی پا به پای عسلی کارتون پرنسس های دیزنی را میبینم که فوری عاشق میشوند و ازدواج میکنند و تا ابد خوشحال و خوشبخت! زندگی میکنند... و هی پا به پای عسلی غرق رویاهای شیرین کودکانه ای میشوم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که از یک رویا پا فراتر نمیگذارند و واقعیت نخواهند یافت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: فردا ۳۰ خرداد تولد خسرو معتضد است. تاریخ نگاری که به شدت به نوشته هایش علاقمندم... این روزها که در تلوزیون برنامه دارد هم، اغلب پای ثابت برنامه اش هستم. سوای سندیت تاریخی و ذهن پویا و حافظه ی عجیب و غریبش... به خاطر نثر شیرینش هم دوستش دارم. ۱۱۷ کتاب نگاشته شده توسط وی باعث میشود که برایش احترام خاصی قائل شوم. اینجا را که نمیبیند اما تولدش مبارک!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت: خیلی ذوق زده ام... چون این آقای خسرو معتضد هر بدی که داشته باشد بزرگترین حسنش این است که باعث شده برای اولین بار کامنت هایی برخلاف تعارفات معمول داشته باشم! دوستان ممنون برای ابراز نظرات واقعی تان... ببخشید و شرمنده ندارد... من نظرم را گفتم و شما هم...  شاید بد نباشد اضافه کنم که جهت گیری فعلی این آقا و با باد رقصیدنش!! از لطف کتب تاریخی که دست کم آنهایی که من دیدم سندیت هم دارد کم نمیکند... یا من اینگونه گمان میکنم که میتوان اثر را بدون خالق هم نقد کرد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Jun 2008 10:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک تیر و چند بازی!!</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>به دو بازی وبلاگی دعوت شده ام که میخواهم هر دویشان را در یک پست جا بدهم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- &lt;A href=&quot;http://pooshe.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;پوشه از البته قشنگ است!!&lt;/A&gt; دعوتم کرده است به بازی که اگر دوباره متولد شوید چگونه زندگی خواهید کرد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بازیه اول خیلی مرا به فکر وا داشت و اینهمه تاخیر هم دقیقا به خاطر همین بود که هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. فکر میکردم که برگردم به کودکی، نوجوانی و بعد جوانی. کدام کارها را میکردم و کدام ها را نه... خب اگر من در همان موقعیت ها بودم با همان سابقه ذهنی، معلوم است که باز هم همان کارها را میکردم... رد خور ندارد! تصادفا من انسان منفعلی بودم در گذشته ام و این شاید بیش از هرچیز اذیتم میکند. به همین خاطر مطمئنم که در آن شرایط و آن محیط من بازهم بازنده تقدیر بودم و بس! و اگر تنها یک چیز را میتوانستم تغییر بدهم، آن یک چیز &quot;همان &quot; است که سال هاست آرزو میکنم و نشده... (بماند بین خودم و خدا)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- &lt;A href=&quot;http://www.seemore.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;حسن شیر علی &lt;/A&gt;هم بازی ساز دوم است. گفته ده تا از دوست داشتنی ها و دوست نداشتنی هایتان را بنویسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست دارم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـ اون لحظه ای رو دوست دارم که چند ساعتی عسلی رو ندیدم و مثلا میرم مهد دنبالش... ذوق میکنه و میپره بغلم... هردوتامون دلتنگ شدیم و یه بغلِ سفت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـ خونه تکونی رو دوست  دارم وقتی تموم خونه برق میزنه و میشینی و میگی: به به!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـ مشهد باشم و نیمه های یه شب برفی باشه و برم زیارت. تو صحن جز صدای پای خودم و چند نفری چیزی نشنوم و چشمم به گلدسته ها باشه... و برف بباره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴ـ خرید کردن رو دوست دارم وقتی تو جیبم یه پول قلنبه باشه، هی خرید کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ـ حموم کردن رو دوست دارم. اون وقتایی که فرصت کافی دارم و فقط زیر دوش آب وایسم و با همه بدنم گذر  آب رو لمس کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶ـ شروع به خوندن کتاب بکنم و نتونم بذارمش زمین و هی همه کارها رو به خاطر لذت اون عقب بندازم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷ـ شیشلیک شاندیز رو دوست دارم......................به به!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸ـ دوست دارم عکس های خانوادگی رو هرازگاهی نگاه کنم. مخصوصا عکس هایی که بدون یک دو سه گرفته شده و پر از خنده های راستکیه. نه اون لبخند سفارشیه لحظه آخر.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹ـ بوی خوب رو دوست دارم! خوره عطر و اسپری ام و هی باز میخرم و هی یه رنگ دیگه ... یه مارک دیگه. اما هنوز بوی  ECLAT رو بیشتر از همه دوست دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ـ عصر روزهای تابستون از جلوی بعضی خونه ها رد میشم که دارن حیاطشونو میشورن، دوست دارم یه گوشه وایسم و فقط بو بکشم... بوی بچگی هام و ظهر تابستون و آب بازی تو حوض خونه قدیمی مون...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست ندارم: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱ـ تو تابستون و اوج گرما مجبور باشم برم بیرون و پیاده روی هم بکنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ـ وقتی شنا میکنم رگ پام بگیره و با درد و بدبختی از آب بیام بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ـ مهمون ناخونده برام بیاد. حتی نیم ساعت قبل... دوست دارم خبر داشته باشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴ـ با کسی تلفنی حرف بزنم و با سر و صدا و ملچ ملوچ و خرپ خرپ چیزی بخوره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ـ جنسی رو بخوام به فروشنده پس بدم یا عوض کنم، از بگو مگو و متقاعد کردن فروشنده بیزام و در عین حال نمیتونم از حق خودم هم صرفنظر کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶ـ تو مهمونی، وقتی غذا میخورم یکی گیر بده و زل بزنه بهم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷ـ دوست ندارم عینکم رو دماغم جا بندازه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸ـ از بوی ماهی بدم میاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹ـ از آمپول و دندون پزشکی بدم میاد... هرچقدر هم میخوام به خودم قوت قلب بدم نمیشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ـ از اسباب کشی بدم میاد. اصلا متنفرم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: فردا صبح میرم دندونپزشکی گزارشش باشه پست بعدی. (دروغ چرا واسه مهمونی انداختمش عقب!) امتحانم خوب شد. عیبش این بود که قبول بشم که میشم! باید عملی هم بگذرونم! (مارو بگو گفتیم آخریشه و خلاص!) صاحبخونه هم خوبه سلام داره! میگه تشریف داشته باشید، کی بهتر از شما! فقط پول رو دو برابر کنید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعدن نوشت: حضوری و غیر حضوری... خوصوصی و غیر خصوصی کلی از دوستان گله کردن که چرا کسی رو به بازی دعوت نکردم حتی بعضی ها گفتن که قانون بازی های وبلاگی رو نقض کردم و این حرفها...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشم! من خانم ها: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://mati.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهتاب با وب جدیدش&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.diwoonehtanhatarin.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;لیتیوم جان&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://nasimekhordad.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;شهلا جون&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://yadikon2.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کتایون عزیز&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://ourparadise.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;نسیم دوست تازه ام&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.sokhan.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;گلپر جون&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.littlemah.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;مهدیس ِ گل&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو دعوت میکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا چرا آقایون نه... همینه که هست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن تر نوشت: خب راستش یادم رفت بگم... هرکدوم رو دوست داشتید شرکت کنید... بازی اول یا دوم... مهم حس شماست که بیان کدوم یکی از این حالت ها رو میطلبه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخرش....</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>*اولش:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خوبم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خوبی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آسمان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مال من است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*بعدش:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خوبی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ز...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مال من است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*آخرش:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بدتری!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ز...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ع...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ه... هیچی مال من نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کم آوردی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جا زدی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: بازی های وبلاگی هم... چشم... به نوبت... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: آقایون... خانم ها... اگر چیزی منو ناراحت کنه خودم میگم... کامنت دونی محل دوستیه نه دشمنی! (اینم از اون جمله های قصار احمقانه بود!) همچنان عصبانیم... همینه که هست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 16:32:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پناه میبرم به او از دستان سرد و شبهای بی ستاره...</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>۱- پس فردا امتحان دارم... آخریشه و دیگه خلاص! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- باید آخر ماه خونه رو تحویل بدم!! خنده داره! نه گریه داره!! میدونید اجاره ها چقدر شده؟ میدونید؟ ده میلیون تومن اضافه شده! نرخ مواد غذایی رو دیدید؟ میدونید همه چی دوبرابر شده؟ و بعضی چیزا بیشتر از دو برابر؟ بعد میره زر میزنه معضل اقتصادی جهان رو حل کنه! (زیر ۱۸ سال گوشاشونو بگیرن: بر خودت و پدرت لعنت... گند زدی به همه چی...  میدونید کی رو میگم!) آره عصبانیم ... همینه که هست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.dorsaidainaz.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;۳- فرشید عزیز نوشته:&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانواده نادر ابراهیمی با انتشار بیانیه‌ای برنامه‌های تشییع پیكر و مراسم یادبود وی را اعلام كرد. &lt;BR&gt;در این بیانیه كه با عنوان « دریغا تهی از تو ایران زمین » منتشر شده آمده است: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد نادر ابراهیمی، بزرگ فرهنگ‌مند عرصه ادب و هنر، وطن پیمای وطن‌شناس، آخرین سفر خویش را آغاز كرد. به احترام خواسته‌اش، بی اشك و آه از این جدایی گذرا، گردهم می‌آییم تا بدرودش گوییم. &lt;BR&gt;بر اساس این بیانیه مراسم تشییع جنازه پیكر این نویسنده روز دوشنبه ساعت ۹ صبح در مقابل خانه‌ هنرمندان ایران به سمت بهشت زهرا انجام می‌شود. &lt;BR&gt;همچنین مراسم یادبود وی نیز روز چهارشنبه ۲۲ خرداد از ساعت ۱۶:۴۵ دقیقه در مسجدالرضا واقع در خیابان خرمشهر، خیابان عشق‌یار، میدان نیلوفر برگزار می‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- چهارشنبه باید برم دندون پزشکی، چقدر پول باید بدم و بیچاره بشم یه طرف... جرم گیری درد داره؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵-  همچنان التماس دعا دارم ... برای خودم و بیشتر از خودم برای ... آن دیگری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- یه کم سرم خلوت بشه میام به همه سر میزنم... شما ببخشید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 08:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاعر عاشقانه های آرام درگذشت...</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نادر ابراهيمی شاعر، و نویسنده مشهور ایرانی و خالق آثاری چون «آتش بدون دود» و «بار دیگر شهری که دوست داشتم» كه سال‌ها از وجود تومور در سر رنج می‌برد،پس از چند سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری،  ساعت ۱۵:۱۵ بعد از ظهر دیروز پنج‌شنبه  ۱۶ خرداد در سن ۷۲ سالگی درگذشت. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 352px; HEIGHT: 482px&quot; height=498 alt=&quot;با همان لبخند که در ذهن من حک شده است...&quot; hspace=0 src=&quot;http://naderebrahimi.info/images/bio/151.jpg&quot; width=356 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی از کتاب هایش را خوانده ام... و با &quot;باردیگر شهری که دوست میداشتم&quot; شیفته اش شدم... تازه دانشگاه قبول شده بودیم... با مهتاب ... در نمایشگاه کتاب دیدمش... به گمانم  مونا و سعیده هم بودند. &quot;یک عاشقانه آرام &quot; اش تازه چاپ شده بود.. برایمان امضا کرد... (فردا صبح که عسلی بیدار شود و بتوانم کتابش را پیدا کنم... امضایش را هم خواهم گذاشت)... بعد ها مرتب میدیدمش... در شرایط مختلف... یک شب به همراه پدر عسلی به خانه شان رفتیم... در امیر آباد شمالی... آنموقع هنوز کتابی چاپ نکرده بودم و چقدر حسودیم شد وقتی دیدم که چند جوان داستان هایشان را آورده اند تا بخواند... یادم نیست دقیقا برای چه رفته بودیم... گمان میکنم پدر عسلی برای یک برنامه رادیویی دعوتش کرد... و من تمام مدت محو رفتار و گفتارش بودم و مدام فکر میکردم که این موقع شب... چقدر خندان و خوشروست...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایش احترام قائل بودم... همانطور که آدم در برابر زیبایی کرنش میکند... قلم زیبایش را تحسین میکردم... اما... دوستش داشتم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دلم میخواهد برای پیرمرد نازنین و خوش برخوردم... فاتحه ای بفرستید... روحش شاد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطعا اگر در اخبار هشت و نیم شبکه دو نمیشنیدم فکر میکردم کابوس بوده است... چون هیچ جا ... خبری درز نکرده است... کم کاری صدا و سیما قابل پیشبینی بود... اما قابل بخشش نیست... برای بزرگمردی اینچنین...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۱: برای پدر عزیز خودم، من فداتون بشم... شما چرا؟!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲: برای مونا که بعد از هفت سال پیدایش کرده ام، نمیدانم چرا نمیتوانی کامنت با حروف انگلیسی بگذاری... قاعدتا باید بشود... چند تا از دوستانی که کامنت میگذارند مثل تو در ایران نیستند و مشکلی ندارند... با این همه می پرسم... راستی نادر ابراهیمی را یادت هست؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۳: &lt;A href=&quot;http://shelterless.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا را هم میتوانید بخوانید...&lt;/A&gt; بخشی از زندگینامه اش را گذاشتم و آدرس سایتی خواندنی و شنیدنی به نام او...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 20:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود !</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>گفت : در افسانه مجنون خاک لیلا می شود !&lt;BR&gt;قسمت وامق فقط از خون عذرا می شود !&lt;BR&gt;گفت : اینجا گرگ , با چاه و زن و زندان یکی است !&lt;BR&gt;استخوانت آخرش مال زلیخا می شود !&lt;BR&gt;گفت : خیلی زود از چشمان او خط می خوری !&lt;BR&gt;عشق بدجوری در این محدوده حاشا می شود !&lt;BR&gt;گفت : آخر , خنجری از پشت ... می افتی ... نخند !&lt;BR&gt;( داش آکل ) هم شبی در کوچه تنها می شود ؟! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;...............&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;جرعه ای از استکانم سر کشیدم که هنوز ...&lt;BR&gt;( مزه ی لوطی فقط با خاک معنا می شود ! )&lt;BR&gt;عشق باید سیل باشد تا بفهمی که چرا ,&lt;BR&gt;توی هر صد قرن یک زن مثل ( سارا ) می شود ؟&lt;BR&gt;تازه می فهمی چرا شیرین نامرد عجول&lt;BR&gt;این قدر در دیده ی فرهاد زیبا می شود ؟!&lt;BR&gt;تیغه ی خنجر تکانی خورد و (من) راحت ... نشد !&lt;BR&gt;صبح در این خوابها یک دفعه پیدا می شود !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;آه مرجان غزل ها ! صبح شد، خوابم پرید !&lt;BR&gt;تا به کی سهم من از عشق تو رویا می شود ؟&lt;BR&gt;هر کسی آمد! فقط زخم زبان زد ! نیستی !؟&lt;BR&gt;زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود !&lt;BR&gt;توی خواب دیشبم هم گفته بودم عاشقم &lt;BR&gt;قاتلم لبخند زد : ( یعنی آقا می شود ؟)&lt;BR&gt;پاسخ این طعنه در لبهای تو خوابیده است &lt;BR&gt;قفل هر افسانه با لبخند تو وا می شود &lt;BR&gt;تو فقط آری بگو ! آنوقت می بینی چطور ...&lt;BR&gt;باخت در پایان قصه سهم ( کاکا ) می شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;آخر این کوچه ... حتی قصه ها خوش می شوند !&lt;BR&gt;( داش آکل ) زنده می ماند ... سر پا می شود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سمفونی رنگ ها، امیر مرزبان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی این کتاب را میخریدم خودش هم در غرفه نشسته بود و با دوستانش سخت سرگرم گفتگو... مانده بودم که بروم جلو و بگویم کتابم را امضا کند یا نه... شاید اگر دوستش اینقدر بلند بلند ترانه هایش را زیر لب زمزمه نمیکرد رفته بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: بدجوری حالم نا خوش است و کاش میدانستم چرا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدن نوشت: اینطور که با خبر شدم... خانواده &lt;A href=&quot;http://shelterless.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دوست و همکار عزیزم محسن گل &lt;/A&gt;تصادف کرده اند... البته یک هفته ای میشود و متاسفانه باید برای خواهر گلش خیلی دعا کنید. کودکی که در راه داشت از دست رفت... دست کم خودش ... خودش را باید خدا صحیح و سالم برگرداند... لطفا برایش دعا کنید... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 20:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان...</title>
<link>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;با ماندانا قرار گداشته ایم که درس بخوانیم. میروم خانه شان. مشغول میشویم ولی نمی توانم تمرکز کنم. می فهمد. صدای ویولن است. انگار از چشمانم بخواند میگوید: به نظرم تنها سازی است که وقتی برای تمرین از یک آماتور نواخته میشود، دلت میخواهد سرت را به دیوار بکوبی!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هردو میخندیم. فریاد میزند: محمد!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره صدا میزند.  سرانجام صدا قطع میشود و لحظه ای بعد او در چهارچوب در ظاهر میشود. چشمان عسلی و پوستی شفاف دارد. ویولن روی شانه اش و آرشه در دستش به ما نگاه میکند. 10-12 ساله است و خوشگل. با آن فیگور هنرمندانه اش. حس میکنم دوستش دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;_ ما فردا امتحان داریم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;_ من هم باید فردا این قطعه رو تحویل بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;_ دبیر ما آقای رئوفیانه. مثلثا ت داریم! مفهوم بود؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خونسرد اما خجلت زده  لبخند میزند و میرود. من و ماندانا پیروزمندانه سر خم میکنیم و به رئوفیان فکر میکنیم و مردی که اصلا رئوف نیست...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*** &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صدای ارکستر و پیست رقص شلوغ باعث شده که بتوانم راحت و آسوده گوشه ای بنشینم و همه مهمانان را زیر نظر داشته باشم. مزدک و دوستانش پر سر و صدا  وارد میشوند. یکراست میروند وسط . همه کت و شلوار تیره به تن دارند. او هم. موهای سرش کم  است و کراواتش کج شده است. چشمان روشنش خون افتاده است و حدس میزنم به خاطر مشروب است ... . شیطنت میکند و از سر و کول همه بالا میرود. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; زنی میخواهد سنتی بخواند... ارکستر همه را به نشستن دعوت میکند و آنها همانطور پر سرو صدا می آیند که بنشینند. جابجا میشوم که همگی جا بگیریم. مهتاب او را نشان میدهد و  زیر گوشم زمزمه میکند : میشناسیش؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;_نه باید بشناسم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;_ محمده دیگه! داداش ماندانا!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر میکنم فکم چسبیده به زمین! بهت زده  نگاهش میکنم. به موهای ریخته سرش به چشمانش که اثری از آن شرم کودکانه ندارد. همزمان با مزدک سرمیگردانند و چشم در چشم میخندیم. مهتاب بلند معرفی میکند. به زحمت از بین صندلی ها دست دراز میکند. دستهایمان به هم نمیرسد! باز میخندیم و مدام در دلم میگویم خوب شد که شوکه شدن مرا ندید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و تا چند روز فکر میکنم زمان با من چه کرده است؟! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 May 2008 10:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=delaaviztarin&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>delaaviztarin</dc:creator>
<guid>http://delaaviztarin.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
